۲۴
حریر بعد ازجلسه دفاعیه خاله ماجده، دیروز هم در جلسه دفاعیه خانم رادفر شرکت کرد. در تمام مدت جلسه نگاهش از استادان داور و راهنما کنده نمی شد. دکتر سلطانی فر، دکتر دادگران و دکتر بروجردی(مدیرکل روابط عمومی وزارت علوم) بعد از جلسه با حریر صحبت کردند. بی خبر بودم از این که حریر از قرار ما برای خرید تلویزیون و دوربین مطلع است. وقتی دکتر بروجردی با او صحبت می کرد، در کمال ناباوری به او گفت: ما سونی می خوایم بخریم! من نتوانستم واکنشی نشان بدهم، دکتر بروجردی به حریر گفت: راست می گی؟ ولی پاناسونیک بهتره ها... حریرهم دو سه بار تکرار کرد: می گم سونی. آخرش هم قبول کرد و گفت: باشه سامسونگ! آخه حریر همین دو تا اسم را بلده. جلسه پر اضطراب دفاعیه با این بحث اقتصادی و خنده اطرافیان تمام شد و ما دیشب با استفاده از این رایزنی تخصصی، تلویزیون ال سی دی پاناسونیک را خریدیم و حریر تا ده دقیقه به دوازده شب، انیمیشن مورد علاقه اش را درچند اینچ بزرگترتماشا کرد!
شب هايي كه مردم برايش الله اكبر مي گويند، شب هاي بزرگي است. در يكي از شمالي ترين خيابان هاي تهران، فريادها خيلي بلندتر از آن بود كه به گوش بقيه نرسد. شب 22 بهمن حرير را كنار پنجره بردم تا اين صداها را بشنود. چشمانش گرد شده بود و چند ثانيه يك بار مرا نگاه مي كرد. سوال داشت ولي نتوانست كه بپرسد. من براي او توضيح دادم چون احساس كردم مي تواند بفهمد. اين را به خودم گفتتم كه كاش صداي اين آدم ها به گوش بقيه هم مي رسيد،نه آمريكا! نه استكبار جهاني! به گوش آنهايي كه شمال شهري ها را لائيك يا ضد نظام خطاب مي كنند.
«ولنتاين» بهانه اي براي ابراز دوستي و عشقي است كه لابلاي زندگي گم شده است. معلوم نيست براي زندگي چه تعريفي را بدون عشق جايگزين كرده ايم، اين بهانه غربي چه اشكالي دارد كه سرفصل گمشده زندگي را پيدا كند؟چرا نمي توان روزهاي بيشتري را براي هديه دادن در تقويم مان علامت بزنيم؟چرا فقط روزمادر به او بگوييم دوستش داريم؟ چرا فقط سالگرد ازدواج و تولد به همسرهديه دهيم و بگوييم «يه دنيا زندگي و حرير و او را» دوست داريم. ولنتاين نه براي اطوار براي طراوت زندگي مناسبت خوبي است.
يك ماه زودتر، خانه را ديروز تكان داديم. حرير متعجب پرده ها را نگاه مي كرد كه يكي يكي مي ريزند و سنگ ها برق مي افتند. با ملحفه هاي سفيد براي من نقش گرگ را بازي مي كرد و «فرفري» عروسكش را در داخل سطل تايد حمام كرد. روي مبل ها سواري مي خورد و لابلاي كتاب هاي كتابخانه غلت مي زد. حرير چشم از طاهره بر نمي داشت و سرعت حركتش را به سختي با قدم هاي سريع او هماهنگ مي كرد. از نگاهم دور نماند كه وقتي مرغابی حرير روي زمين افتاد، طاهره خم شد و بال شكسته اش را به نرمي نوازش كرد. انگارتوي شاليزار ديد خودش را يا جنگل مه گرفته كجور... طاهره براي رفتن به شمال لحظه شماري مي كرد، موقع استراحت با هيجان ازكشت برنج و چاي برايم گفت. من غيرت را در چهره اش ديدم و زحمتي كه ما تهراني ها خيلي كم آن را تجربه مي كنيم.
بوق زدن در تهران علاوه بر این که یکی از اصول اصلی درفرهنگ ترافیک است، دو کارکرد متناقض و رایجی نیز دارد، احیای سنت حسنه صله رحم و ابزار جایگزین برای برخورد فیزیکی.
برای رانندگان تهرانی بسیار دور از ادب است که برای دوست و آشنا بوق نزنند، این بوق به معنای سلام و احوالپرسی، پارسال دوست امسال آشنا، کجایی کم پیدایی، امروز چیکاره ای، کجا می ری، بعدازظهر منتظرتیم و... قابلیتهای این زبان بیش از اینهاست. می توان با تعداد و یا تنظیم قوت و ضعف بوق ها، مفاهیم زیادی را منتقل کرد.
در مقابل این کارکرد، بوق می تواند جایگزین ...
زندگی آدم ها پر از خاطره است، پر از دلتنگی یا شادی و دلخوشی. امید، آرزو... یک جمله زیبا، یک اتفاق تاثیرگذار،یک رویداد عبرت انگیز، یک حادثه تکان دهنده، موضوع مشخصی ندارد اگر قابل تامل بوده، پس ارزش رسوب در اعماق ذهن را دارد. این صفحات الکترونیکی، یک ذهن مجازی برای نگهداری همه لحظات دوست داشتنی و یا تحول برانگیز زندگی است. این نقطه قابل ثبت در اداره باشد یا محیط خانوادگی، موضوع فرهنگی داشته باشد یا سیاسی چه فرقی می کند، مهم کلماتی است که آن را ماندگار می کنند و آدم ها فراز و نشیب زندگی شان یا نقاط تاریک و روشن آن را می توانند در یک نگاه ارزیابی کنند.
مرور خاطرات هفت ماه زندگی حریر در اداره... (مفصل خواهم نوشت)
غوغايي است از گچ و خاك، سال اول كه استخدام شدم، نقاش ها از در و ديوار آويزان بودند. از آن سال به بعد، ساختمان سي ساله هر سال پيرايش و آرايش مي شد تا شكل اداره بگيرد. مديركل در سالن پذيرايي...

رژه آدم های هزارچهره از قوم و قبیله های مختلف، تهران را به بزرگترین شوی فرهنگی تبدیل کرده است. روزانه میلیون ها قدم، پیاده رو ها را در می نوردند و صدها هزار ماشین خیابان های تهران را اشغال می کنند تا روزگار پایتخت از این هم سیاه تر شود.
هر روز که می گذرد، تهران اما ...
مهدی این روزها سرگرم پوشش خبری جشنواره فیلم فجراست. مجبور شدم دیروز حریر را به همراه خودم به سر کلاس ببرم. دیروز تدریس نداشتم ولی قرار بود در یک نشست آموزشی، بچه ها تمرین مصاحبه کنند. مهمان برنامه که آمد، اول از همه، حریر ...
عموی حریر در شماره اخیر همشهری جوان یادداشتی نوشته که به نظرم جالب آمد. علی نوشته که ظلم را باید با قدرتی که هر کسی در انجامش دارد، سنجید. به اعتقاد او، آدم ها وقتی ...
تو با تنهایی ات از خود فرا رفتی به تنهایی
ولی در خود فرو ماندیم ما- جمع تماشایی-
تو در اندازه های ناگزیر ما نمی گنجی
تو را هم با تو می سنجیم در عزم و شکیبایی
بخشنده باش و تبذیرنکن ومقتصد باش، ولی کار را بر خود دشوار مکن.
قربتی ایجاد نکنند، مستحباتی که به واجبات ضرر می رسانند.
زیان عاقل در نهانگاه دلش قرار دارد و دل احمق برسر زبانش.
ارباب رجوع در سازمان ها چنان تکریم می شوند که برای این که میزبان را زحمت ندهند، کار را ترجیحاٌ نیمه کاره رها می کنند و با شرمندگی مرخص می شوند. دندان های به هم فشرده، ابروهای درهم و قدم های تندی که راه به راه مدارک و اسناد از لابلای پوشه ها بیرون می ریزد و پخش زمین می شود، نشانه بخشی از این شرمندگی نسبت به...
امروز ديگر پژواك عاشورا در اداره ما پيچيد آنچنان كه در تاريخ، دايره در دايره منتشر شد. و به ناگاه ...
امروز در اداره ما قرار بود یک اقدام عجیب صورت گیرد:« خواندن زیارت عاشورا» از این جهت که در اداره ما همه وجدان ها درگیر کار است، برگزاری چنین مراسم نیم ساعته ای به شدت می توانست...
از کفاره گناهان، یکی به داد فریاد خواه رسیدن است ویکی ناراحت را آرام ساختن.
با درد خود بساز تا با تو بسازد.
برترین شکل زهد مخفی نگه داشتن آن است.
به افتخار مادربزرگ
مراسم سالگرد مادربزرگ خانم همسایه تا ساعتی از نیمه شب برپاست. صدای کف زدن های مکرر لابد به افتخار مادربزرگ، تا سرکوچه می رود.هرچند خانه سرکوچه ای نیز...
اینجا تهران است، شهر ماشین های تک سرنشین
رفتار مواج بعضی آدمها، ساحل ارتباط را چنان طوفان زده می کند که گویی سونامی در راه است. همه توقعات، همه الطاف و همه باید و نبایدها به هم می ریزد. اینقدر باید ظرفیت داشته باشی که اگر دوست برایت دوستی نکرد، تعجب نکنی. اینجا دنیاست، دقیق تر بگویم...
حرف های تلنبار شده یلدایی
انگار همه مردم حرف هایشان را برای یلدا تلنبار می کنند، برای شب برف زده یلدا که به اندازه همه ناگفته ها، سخاوت شنیدن دارد و به اندازه یک دنیا، وقت شنیدن...
همین نزدیکی، زیر آسمان شهر
رویای نیمه شبی ما با زمزمه های برگ های جارو خورده کوچه همراه بود. پاییز که شد این موسیقی دلنوازتر شد، صدای جارو، دم دمای صبح که شهر باید بیدار می شد، تصوری لطیف از مردی بود که هرگز او را ندیدیم...
برای حریر که امروز دو سال و یک ماه و یک روزش است...

در این پاییزی ترین شب پاییز
دراین یلدای بی پایان پاییز
در این باریدن برف شبانه
چه می تازد سمند خاطراتم
چه پروازی کند مرغ نگاهم
زمانی دور به چشمم نقش می بندد
زمانی پاک ازکودکی هایم
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
منم آن کودک آرام
که اینک کودکی دارم مثل رویاها
مثل شبنم پاک گل سرخ
من در این شب که بلند است به اندازه یلدای زمان
شعر چشمان تو را می خوانم
ای شبنم گل
ای حریر یکتا
من در این خلوت پاییزی
قصه چشم تو را زمزمه می کنم کودک من، چشمه شوق
قصه چشم تو ژرف ترین راز وجود است
من در این شهر که امشب بیدار است
شعر امید خواهم خواند
تا نسیم صبح، قاصدک شعر مرا
تا فرداها ببرد
نزد کودک من
تا او نیز شب یلدایی دیگر
بر کودک خود خواند و گوید:
گرچه شب تاریک است یلدا!
سحر نزدیک است...

این فضا متعلق به حریر عزیز است که
گاهی اجازه می دهد،
ما هم بنویسیم.