۴۶
امروزهم بدون عیدی گرفتن گذشت. پرسنل اداره در چند جلسه مجزا با مدیرکل محترم دیدار و ملاقات داشتند و تنها به تلاش بیشتر برای پیشبرد برنامه ها توصیه شدند، ضمن این که تبریک سال نو را نیز دریافت کردند. برای کسانی که سالی یک بار نیز توفیق زیارت مدیر را پیدا نمی کنند، این جلسات ضمن ایجاد شناخت متقابل، دیدگان حسرت زده نادیدگان را منور می کند. راستش از خیلی ها شنیدم در اداره های دولتی، دیدن مدیرکل از محالات است. وقت دُرسای آنها به جلسات می گذرد و کارشناسان محترم لاجرم باید ضمن تعریف کار به تبیین و اجرای آن بپردازند. خوب بود آرشیو می شود، خوب نبود هم آرشیو می شود... تازه همه اینها به شرطی است که کارها روی هوا زده نشود[1] به کارمندان ساعی، قصد اهانت ندارم. اما فضای غالب، همین است.
در اداره ما البته که چنین نیست. طبق آمار دقیق، گلچین های دانشگاه های دولتی آنهم همگی در مقطع کارشناسی ارشد، در گزینش آزمون سال 80 انتخاب و به مجموعه ما اضافه شدند. هرچند در سالهای اول، مدیران ما کمی سر به سرمان می گذاشتند! و ما را از حال و هوای درس و دانشگاه در می آوردند تا به فضای اداره عادت کنیم! اما شانس ما در سال اخیر، داشتن مدیری است که خود دغدغه ادامه تحصیل دارد و بارها به ما نیز پیشنهاد ادامه تحصیل داده است. همه جا پز ما را می دهد و انصافا مورد احترام است. تمام فکر و ذکرش تماس با اساتید دانشگاه و رایزنی با آنهاست. به جای جلسات اداری، بیشتر سر خود را با جلسات تخصصی علمی گرم می کند. بعضی اوقات در این جلسات فکرمی کنم که دوباره سر کلاس درس نشسته ام. اما هیچ کدام از اینها وسوسه ما را برای استعفا و بازگشت به درس و دانشگاه از بین نمی برد.
[1] روی هوا زدن، اصطلاح بسیار رایج و پرکاربرد در فرهنگ کارمندی است و به معنی قاپ زدن، دستبرد زدن،کپی کردن و به طور کلی انتقال ناجوانمردانه فکر، عقیده، طرح، پروژه و تحقیق از تولیدکننده به دیگران جهت کسب امتیاز، رتبه و یا ابراز مراتب خودشیرینی است!
سلام به بهار بدون هیچ دلشوره، سلام به بهار بدون هیچ فلاش بک، سلام به بهارکه آمده است بدون دعوت برای سر وسامان دادن به دلهای سرمازده، برای پاشیدن رنگ امید به بوم زندگی. بهار همان زنبق های پسرک گل فروش چهاراه است، همان رنگ زرد نرگس شیرازکه صورت خم کرده برای این که از رو بروی و نگاهش کنی. نجوا می کند که همه چیز روبراه می شود، حسرت ثانیه های هدررفته که دردی را دوا نمی کند، اگر می کرد زانوی غم بغل گرفته پارسال، کار خودش را امسال می کرد اما نکرد. اصلا سرزنش های درون، بخشی از سناریوی سال تحویل است. بهار، سخاوتمندانه به همه فرصت می دهد، اما انگار بعضی از ما را چنان سرمست می کند که تا اسفند مدهوش و شیدا می شویم.
امروز عیدی گرفتیم آنهم از رئیس بزرگ که هیچوقت ندیده ایمش! نه خدای نکرده فکر کنید خلافیم و او پدرخوانده! خلاصه غنیمت است. همیشه عید ما را غافلگیر می کند. در مقابل، مدیرکل مان هیچ وقت اهل غافلگیری نیست و البته به خوبی طعنه و کنایه را می شناسد. وقتی برای مراسم های داخلی اداره می خواهد دست به جیب شود، اینقدر با کلمات بازی می کند که یادمان می رود برای چه دستانش در جیب است. حقوق مدیران کل که اغلب در چند نهاد و موسسه دیگر مشاور و عضو و ... هستند، گرچه از بعضی پایین تر اما از خیلی بالاتر است. فصل پاداش و بهره وری و عیدی که می رسد، نمی دانم دلشان به این دویدن های کارمندان خود می سوزد یا نه... شاید آنها هم به پرکردن چاله های خود فکر می کنند که به مراتب گودتر از چاله های ماست! خدا کند چاله های همه پر شود و سال 86 سال همواری برای همه باشد.
نتیجه اخلاقی: عیدی گرفتن، امری بسیارپسندیده و شیرین است به خصوص اگر غافلگیر شوی!
دیروز هنگام بازگشت از ماموریت، وارد کوچه باریک اما دوطرفه ای شدم که در همان موقع نیز پژو پارس مشکی از نوع «مدیرنشین» از روبرو وارد کوچه شد. راننده یقه دیپلمات جو گرفته هم با قیافه حق به جانب انگار که مریض اورژانسی دارد، با تغیر از من خواست تمام طول کوچه را که 90 درصد آن را من آمده بودم، دنده عقب بروم. من هم نرفتم چون اصولا به کسانی که حرف غیرمنطقی می زنند واکنش لجبازانه نشان می دهم. به مدت چهار دقیقه ناقابل، شروع به خواندن مجلاتی کردم که از سازمان مدیریت و برنامه ریزی گرفته بودم. مقالات جالبی درباره «توان افزایی کارمندان» بود. به نظر می رسد کارمندان همه اداره ها باید دوره هایی را برای کنترل استرس های شغلی، افزایش بهره وری و مهارت های ارتباطی بگذرانند. خیلی از مشکلات داخل یا حتی خارج سازمانی ناشی از ناتوانی افراد در برقراری ارتباط است. مثلا همین یقه دیپلمات یاد نگرفته است که به صرف وجود یک مدیر رده چندم مملکت در ماشین خود نباید از یک شهروند، تقاضای غیرمنصفانه کند و با رفتار قانون مدارانه می تواند به سمت راست خود برود و راه عبور مسیر مقابل را باز کند. نه این که کم بیاورم، فقط برای احترام به شهروند دیگر! تمام کوچه را دنده عقب رفتم تا این مورد اورژانسی به درد خود بیشتر از این نپیچد! فردا این آقای مدیر اگر رئیس جمهور شود، برای باز کردن مسیر لابد به همه شاخ خواهد زد!
تمام سه شنبه را مواظب بودم تا از گزند ترقه و آبشاری و... در امان بمانم. اتفاقا کارم تا ساعت 9 شب طول کشید و برای آمدن به خانه مستاصل شدم. مهدی خانه بود و مجبور شدم به هر قیمتی برگردم. دست هایی که در پیاده رو به هوا بلند می شد من چشمانم را ثانیه ای می بستم و تصور می کردم نارنجک به مقصد سقف ماشین منفجر خواهد شد. نزدیک خانه از میان آتش گذشتم. ظاهرا پریدن از روی آتش یکی از مراسم های نهایی چهارشنبه سوری است که خوشبختانه من به همین قسمت بی سرو صدایش رسیده بودم. خدا خیلی به خیر گذرانده بود. موقع پارک، یک دفعه کوچه روشن شد و ترقه و نارنجک، کوچه را صحنه جنگ کرد. چند ثانیه بعد، صدف، دختر همسایه به طرفم آمد و مرا بغل کرد. صدایش از هیجان می لرزید. «حال کردید؟به افتخار شما بود!» من مانده بودم و این افتخاری که نصیبم شده بود!!
آدرس وبلاگ را مجموعا پنج نفر دارند که خدا را شکر هیچ کدام فرصت خواندن آن را تا به حال نداشته اند. من می نویسم چون بهترین، مطمئن ترین و کارآمدترین شیوه برای رفع ناراحتی، تخلیه روحی و صحبت با آنهایی است که زبان من را نمی فهمند و وقت گذاشتن برای این افراد هم حوصله می خواهد و هم صبرو پشتکار که من کمتر دارم. بدون دردسر می توانی صحبت کنی بدون حاشیه، بدون تپق، بدون این که کسی برداشت منفی کند یا میان حرف بیاید. اثر چنین روشی وقتی نمایان می شود که حس بگیری مخاطب در حال تاثیرپذیری از سخنانت است، به همین راحتی. می نویسم تا دوستان مجازی داشته باشم. من می نویسم تا بگویم رویداد های اطراف ما آنقدرهم بی اهمیت نیستند. می توان فکرکرد بعضی اتفاقات چرا طور دیگری روی نداد. اگر طور دیگری می شد ما الان کجا بودیم. می توان درباره آدم ها نوشت که ذاتا هیچ کدام ذات خراب نداشته اند، می توان درباره لیاقت ها، صلاحیت ها و قضاوت ها نوشت. حق هایی که ضایع می شود و پرونده ظالمانی که بسته می شود به حق یا ناحق... به قد یک عمر می توان درباره پستی و بلندی های روزگار نوشت.نوشتن اما شاخک تیز می خواهد و مشامی تیزتر. وقتی از شاگردانم می خواهم بنویسند از چشمان مات زده بعضی ها همان جلسه اول می فهمم ذهن شان چقدر دور و رام نشدنی است. اما بعضی دیگر قدم هایشان را هم خواندنی می کنند. برق نگاهشان در همان جلسه نشان می دهد دلشان لک می زند برای نوشتن، دنبال بهانه اند و من و کلاس بهانه می شویم که بنویسند بدون وفقه. ذهن شان از «کلمات صیقل خورده» پر است و نگاهشان از «متفاوت دیدن» لبریز. همه چیز برایشان قابل توصیف و تبیین است. می توانند ذهن خلاق و سوژه ساز خود را پرواز دهند.
من می نویسم نه لزوما کسی بخواند. امروز آدرس وبلاگ را به دوستی دادم تا نظرش را بگوید. با ترس و لرز گفت، من نیستم! ششمین خواننده را که شدیدا کنجکاو بود البته که از دست ندادم! اما حاضر به افشای هویت خود نشد. اگر خواندن اینقدر ترس دارد؟ معلوم نیست نوشتن چه آدم جسور و بی کله ایضا نامحتاط(!)، رک و با حوصله ای می خواهد...ما ایستاده ایم و به بی کلگی و نا محتاطی خود مفتخریم چون اصولا خواننده دردسر درست کن و بهانه گیر و کج سلیقه ای نداریم. خوبی وبلاگ شش مخاطبه همین است!
کارشناسان مطمئن هستند که تعطیلات بلندمدت، فشارهایی را به انسان وارد می کند که باعث افسردگی می شود. تلاش برای خریدهای نوروزی، تحرک زیاد و دغدغه برای تهیه بهترین ها، خستگی ناشی از این تحرک، مشکلات مالی و تغییر ناگهانی در سبک زندگی یا روبرو شدن با کسانی که به هر دلیلی از آنها بی خبر بوده اید، همگی منبع بسیار مهمی درایجاد استرس است و متعاقبا استرس، یکی از مهمترین علل بروز افسردگی و تغییرات رفتاری است. ضمن این که برخی نیزبه افسردگی فصلی مبتلا می شوند. بهار برای بعضی ها مثل خودم، با استرس و بی قراری، ناامیدی و بی حوصلگی همراه است. راه حلش هم برنامه ریزی دقیق و بی وقفه است، نه مثل من عید را یک روزه تمام کنید و نه ایتقدر سرتان را گرم کنید که از نفس بیفتید! مهمترین چیزی که آدم ها باید بدانند این است که ایام نوروز، لحظات جادویی نیست. مثل روزهای دیگر است فقط کمی تمیزترو ساکت تر. قرار نیست تهران مدینه فاضله شود و آدم ها همه مهربان... روزها هم اینقدر بلند نیست که از خودتان برای انجام کارهای عقب افتاده توقع زیاد داشته باشید. با آدم های مثبت اندیش صحبت کنید.درباره برنامه های 86 و به گذشته احتمالا تلخ که گذشته فکر نکنید. این جملات را برای خودم گفتم و به کار بردن ضمیر جمع برای احترام به منٍ درون است!!
«شطرنج با ماشین قیامت» نامزد کتاب سال جمهوری اسلامی و برنده چند جایزه ادبی در کشور، از زاویه جدیدی به جنگ نگاه می کند. چقدر این جنگ زاویه دارد. در معنای هندسی یک شکل هزار گوشه می شود. حبیب احمدزاده نویسنده کتاب، بازماندگان عجیب و غریب یک شهر بی سکنه را به تصویر می کشد که صدای پای دشمن را به وضوح می شنوند... روایتی راست و صریح از تهاجم به زندگی عادی انسانها. اندکی سایه(احمد بیگدلی)، کی ما را داد به باخت؟(فرهاد کشوری)... هم جایزه های زیادی را در سال 85 درو کردند. باید خواند.
زن و مرد را به سختی از آهن پاره های ماشین بیرون کشیدم. خیلی ها بی تفاوت رد می شدند، شاید حوصله دردسر نداشتند یا عجله داشتند... اینها را برادرم می گفت که از سمنان برگشته بود. دل و دماغ نداشت. می گفت دختر چهارساله شان زنده مانده بود و بهت زده به جسد پدر و مادرش نگاه می کرد. بعد چند نفر دیگر به این جمع اضافه شدند و البته دیگر از دست کسی کاری ساخته نبود. آن لحظات، شروع یک تنهایی برای دخترک بود که پدر خودخواه اجبارا به او هدیه کرده بود. ارثیه پردردسر این طفل معصوم، زندگی بدون والدینی است که با بی احتیاطی برایش به جا گذاشتند. شاید او هم می رفت، برای همه بهتر می شد. تحمل ترحم، محبت های جایگزین و تنهایی و تنهایی... ولی تقدیربه ماندن او بود تا دنیا را با همه فراز و نشیبش تجربه کند. نمی دانم در سن چهار سالگی چقدر می تواند عمق فاجعه را بفهمد یا چقدر صحنه های آن روز را پس بزند و دلتنگ آنها نشود. نمیدانم در این سن بشود به او گفت مادر وپدرت سفر دور رفته اند و ماهم یک روزی پیش آنها می رویم؟ به گمانم دخترکی که واقعیت را به چشم دیده عاقلانه تر از همه همسالان خود، زندگی را ادامه می دهد. فقط امیدوارم بقیه پدر و مادرها راضی نشوند که بچه هایشان به این زودی تنها شوند...
روزشمار اداره
معمولا فروردين ماه، كارمند و مدير همه يكدل و همزبان به ديد و بازديد پرداخته وبا ذكر خاطرات ايام عيد و شايعات رد و بدل شده، آنها را تحليل مي كنند. با اختصاص نيمه دوم فروروين به اين امور مهم، كليه كينه و كدورت هاي احتمالي بين سطوح بالا دست و پايين دست از بين مي رود. ماه خوش و خرم ارديبهشت مختص تعريف و تبيين برنامه هاي سال جاري است كه با تايپ و امضاي آن تا خرداد ماه به طول مي انجامد. كيلو كيلو نظرات ارزشمند كارشناسي پشت همين برنامه هاي جاري است كه راحت نمي توان از كنار آن گذشت. ماه تير، ماه گرما و بي حالي است. تعمير كولر، مرحله اول از فاز تخريب و ترميم ساختمان در همين ماه صورت مي گيرد. همين ايام، كلاسهاي آموزشي هم آغاز مي شود. البته اين كلاسها به غير از كلاسهايي است كه برخي كارمندان به دور از چشم بقيه براي انباشت امتياز مي روند و به اصطلاح خيلي رايج، جيم فنگ مي زنند. مرداد، ماه استخر، ماه دريافت تسهيلات رفاهي بندرانزلي و ساري و مشهد و ايضا ادامه كلاسهاي آموزشي پيدا و پنهان است. در نتيجه كسي را چندان در اداره نمي توان يافت. شهريور كه مي شود، كيلو كيلو گزارش عملكرد نوشته مي شود به نام شش ماهه اول. علي دهباشي و رضا اميرخاني و خلاصه جميع نويسندگان دگر انديش، كهنه و نو هم چنين تواني را در نگارش ندارند. وقتي مي خواني گمان مي كني مملكت آباد شده و در نيمه دوم سال به كشور تمام عيار در حوزه هاي صنعت، علم، فرهنگ، سياست و ... مبدل خواهد شد. ولي از آنجا كه براي سال بعد سرگرمي و بهانه اي نمي ماند،بخش اعظمي از كار را براي آينده باقي مي گذارند. مهر ماه ، همه براي جلسات مفيد و كارگروه هاي تخصصي به وزارتخانه ها و اداره هاي ديگر مي روند و آبان ماه بازديد پس مي دهند يعني براي رو كم كني كارگروه متقابل تشكيل مي دهند. آذر وفور همايش است تهران باشد يا شهرستان فرقي نمي كند. اينجا بريز و بپاش ديگري دارد، آنجا گشت و گذار است. دي ماه كه مي شود فاز دوم تعميرات و تغييرات اداره شروع مي شود. بهمن سالگشت پيروزي انقلاب به نحو احسن در اداره گرامي داشته مي شود و زمزمه هاي عيدي و مزايا درست از اواسط همين ماه كام همه را شيرين مي كند. اسفند، ماه پر كاري است. گشت و گذار در بازار و جيم شدن هاي پياپي، ماه در صف ايستادن بانك، ماه نگارش گزارش هاي پربارساليانه است. ايام محرم و رمضان نيز نقش مهمي در غناي معنوي فعاليت هاي اداره در طول سال دارد كه هر سال بخشي از روزها را پوشش مي دهد. اين برنامه بي وفقه و خلل ناپذير، هرسال بسته مي شود و تقديرنامه، پاداش، برجستگي، گروه تشويقي زيادي را براي گروه پوينده و تلاشگر اداره در پي دارد.در اين باكس پيچيده، كيفيت جايي ندارد چون اصولا شاخص هاي كيفي را نمي توان سنجيد و بر مبناي آن امتياز شغلي داد! معيار، يافتن راه حل هايي براي حضور كاذب در اداره و جيم شدن بدون جلب نظر ديگران است. يعني هستي ولي نيستي! در اين پروسه هرگونه خروج از اداره با برگه و مجوز، پرونده ات را سياه مي كند. استفاده زياد از مرخصي قانوني، شرعا زير پا گذاشتن بيت المال است. پرس و جو از وضعيت ديگران و كنجكاوي در مورد درهاي بسته اتاق ها و غيبت همكاران يعني سياه شدن مكرر پرونده... اصلا بقيه كجا هستند به تو ربطي ندارد. بلدي تو هم برو،بلد نيستي بنشين و كاري به كسي نداشته باش. اين قانون داخلي اداره است.
اسفندماه وقتی اولین سبزه و ماهی را می بینم، زمستان را رسما تمام شده میدانم. پاییز و زمستان برای من زیبا ترین فصل ها هستند. من، حریر و مهدی متولد پاییز هستیم. من و حریر در یک روز (شب یلدا)و مهدی هفت روز قبل از ما. هفت آبان سالگرد ازدواجمان است. رمانتیک ترین فصول سال وقتی تمام می شود، دلم می گیرد. روزهای بلند تابستان را دوست ندارم. بهار برایم استرسی دارد که حالم بد می شود. به جایش غروب سرد پاییز هیجان آمیز است. خش خش برگ ها یعنی زندگی و نه مرگ. به هر حال بهار رسیده است و قابل خوشامدگویی. اگر نباشد پاییز من هم نخواهد بود. پس دوستش دارم و برای او خواهم نوشت...
عکس: مریم زمانی(همکار عکاس!)
این فقط یک مهمان ناخوانده در غذای اداره است. دو هفته پیش هم در غذای مدیرکل تشریف داشتند. این سوسک دوست داشتنی عامل خیری شد که بچه ها چهارشنبه غذا نخورند و هم از روز یکشنبه با خودشان غذا بیاورند، یک رژیم تحمیلی برای لاغری. هرچند ما رویمان زیادنر از سوسک است و تا یکشنبه همه چیز یادمان می رود! خیلی دوست داشتم بفهمم او (سوسک) درباره بچه ها چه فکری می کرد؟
امروز تشییع جنازه رسول ملاقلی پور است. روزانه چقدر آدم روانه بهشت زهرا می شود. بی صدا و بی خبر و ما فکر می کنیم مرگ برای همسایه است. فکر شرکت در آزمون دکتری یا تافل، توسعه فعالیتهای شغلی، دفاع پایان نامه، خرید عید، افتتاح حساب در بانک، کشمکش کاری، وقت دندانپزشکی، سفر نوروزی، برنامه ریزی برای همایش... جایی هم برای برنامه ریزی سفر پایانی می گذارد؟ اتاق من مشرف به خیابان ولیعصر است جایی که روزانه ده ها ماشین نقره ای از خط ویژه آن با سرعت رد می شوند. یکی از برنامه های ثابت روزانه من رصد این خیابان و بدرقه چشمی مسافران ابدی است. مسافری که تمام قرارها و جلساتش را امروز کنسل کرده تا به قرار مهم تری برسد. ضجه های بقیه برای رفتن او نیست. مردم گریه می کنند چون نگران وضعیت و انباشته خود هستند. این که یکی رفت، یعنی حواست جمع تو هم آماده باش. کاش تلنگرها همیشه باشد. کاش ماشین نقره ای را همیشه ببینیم. دیشب در خواب چقدر دلتنگ شدم که بی تاب در سالن انتظار ایستگاه قطار به دنبال آشنایی می گشتم که حریر را به او بسپارم تا بروم. هیچ کس را پیدا نکردم... نمی دانم دلتنگی برای تنها گذاشتن حریر بود یا تنها رفتن خودم. اگر می شد دلتنگ دنیا نشویم، رفتن آسان تر می شد.
كلي حرف داشتم با دوستي كه از فرانسه براي ملاقات خانواده و دوستان به ايران آمده بود. صحبت در مورد اقتصاد، فرهنگ و سياست كشورهاي ديگر از زبان يك ايراني هميشه برايم جالب بوده است. سعيده هم هروقت زنگ مي زند درباره چيني ها، ايراني ها و نحوه زندگي آمريكايي ها خيلي بحث مي كنيم. برايم جالب است كه چيني ها در ويرجينيا،كسب و كاري پر رونق راه انداخته اند و با قيمت عالي سبزي فروشي مي كنند. جايي كه قبل از آن ميوه ها و سبزي ها گرمي فروخته مي شد و نه كيلويي. يا محكوميت حبس ابد براي زن پرستاري كه كودك تحت مراقبت خود را اندكي ناز و نوازش كرده بود. ورود به سوربن بدون چون وچرا، رانندگي در خيابان هاي تقريبا بدون ترافيك... ظاهرا هزينه بيرون آوردن ماشين آنقدر است كه مردم براي استفاده از آن خيلي سبك و سنگين مي كنند. ادامه اين جملات البته درددل هاي مزمني را تازه مي كند كه مگر سيستم حمل و نقل عمومي ما جامع و كامل است؟! مگر ملاك مدرك دانشگاهي در ايران به عنوان يك ارزش از بين رفته است؟ اينجا هم كه چيني ها جولان مي دهند. مسئول محترمي مي گفت ما مهر عدم كيفيت را بر اجناس مي زنيم كه بعد از مرجوع كردن، آن جنس دوباره از كانال هاي غير رسمي به تهران بر مي گردد! كه از كنترل ما خارج است... در حقيقت، اين مسئول محترم تمام تلاش ملي خود را براي استقلال اقتصادي كشور نموده است،لعنت بر اين كانال هاي غير رسمي...
خلاصه بيرون رفتن با اين دوستان كه گاه و بيگاه ما را از زندگي بي دردسر تهران جدا مي كنند، ملال آور مي شود! دستمال جلوي دهان مي گيرند و پشت سر هم سرفه مي كنند. آبروي آدم مي رود. اَه! چقدر غربزده شده اند اينها!
ماهيت معامله، كسب منفعت است حالا با خدا باشه يا بنده خدا فرقي نمي كند. منتهي نبايد در بعضي از انوا ع معامله چرتكه انداخت. چقدر دوستي يا عبادت در برابر چقدر محبت و اجر. بعضي آدمها براي معامله هاي لطيف هم حساب و كتاب مي كنند، نه لذتش را مي برند و نه آرامشي نصيب خود مي كنند. همه زندگي شان ضرب و تقسيم براي پرداختي ها و دريافتي هاست. كمي كردن اين معاملات بدون توجه به كيفيت، كسب و كاري از جنس دنيايي است.
راستش كار خوب انجام دادن بدون توجه به واكنش مخاطب(Feedback) خيلي سخته! قدر نشناسي، ناشكري، بي محلي، برخورد منفي،برداشت بد،... انگيزه هاي قوي براي بي تفاوتي، لنگ كردن كار، بي خيري،... و ساده ترين راه براي ادامه زندگي است. با حوصله ترها هم كه ذكرشان بود، چرتكه اندازي مي كنند. ولي گمانم اين دنيا بسترخوبي براي دريافت شيوه هاي بهتر زيستن باشد. پيدا كردن راه هايي به غير از روش رياضي و انگيزه هاي قوي براي كار بدون توقع. وقت هاي زندگي ما باارزشه ولي «بعضي وقت ها» اختصاصش براي ديگران باارزش ترش مي كند.
امروزبا سلام و صلوات برای دیدن اخراجی ها به حوزه هنری رفتیم. اصرار ما برای دیدن فیلم بیجا بود یا مهمان زیاد دعوت کردن، هرچه بود بدبختی و اوقات تلخی بود. درها از بیرون قفل شد و در حالی که صفحه نمایش را نمی دیدیم مجبور شدیم بمانیم. وقتی در سالن گیر افتادیم گوشه ای را به سختی برای گذران وقت سوخته مان در یک پنجشنبه ابری زیبا پیدا کردیم. با کلاس ترها تا آخر ایستادند بقیه روی فرش قرمزی که مطمئنا به احترام آنها پهن نکرده بودند! ولو شدند. ما هر چند از نظر کلاس متعلق به دسته اول بودیم! ولی جزو ولوشدگان قرار گرفتیم. من به جای اکبر عبدی و امین حیایی و بقیه، سر و کله اطرافیان را می دیدم. تعداد ایستاده ها سه برابر نشسته ها بود. پیش بینی مهدی که می گفت این فیلم «بد رقم» می فروشد احتمالا درست باشد. نگرانی من از غرولند کردن مادر و خواهرم که هیچوقت حاضر به تحمل چنین شرایطی نیستند، هرلحظه بیشتر می شد. حتی وقتی یکی از بازیگرانی که می گفت«امشب شب چهارشنبه است برای این که اموات غافلگیر نشن صلوات...»من فقط ساعت را نگاه می کردم تا زودتر خارج شویم. حریربا صدای خنده جمعیت می خندید و خنده هایش ثانیه ها بعد ادامه پیدا می کرد و باعث خنده مجدد اطرافیان هم می شد. حتی با هیجان یک دفعه شروع به دست زدن کرد! یکی از تماشاگران خانم بعد از اتمام فیلم از حریر پرسید نظرت چی بود کوچولو؟ و بدون این که فکر کند که حریر هیچ سوالی را بی جواب نمی گذارد، شنید: من روباه را دوست دارم. زن با خنده لابلای جمعیت گم شد. حریر راست می گفت. انیمیشن دوازده دقیقه ای روباه را بیش از صد بار دیده است. حکایت عشق روباه به ماه که محتوا و ساخت زیبایش را با هزاران افکت سینمایی نمی توان مقایسه کرد.
تمام مدت فکر می کردم که اعتراضم را به شرایط موجود و اصلاح امور در آینده به سمع و نظر چه کسی برسانم؟ ولی انگار آثار ده نمکی را همیشه باید دید یا خواند، آنهم در شرایطی خاص... همان موقع که متحجر و خشکه مقدس بود، همه جا نشریه اش روی میز بود و مجبور بودی بخوانی! حالا هم یک روزت را خراب می کنی که بفهمی همه جبهه روها یک مدل نبوده اند و کلیشه ها را می توان دور ریخت و خیلی چیزهای دیگر که حال گفتنش نیست. فعلا پایم گزگز می کند و چشمم برفکی می بیند!
اینجا شهر کتاب نیاورانه... جمعه شبها معمولا سر می زنیم و حریر هم مثل بقیه مشغول می شه. بعضی وقتها هم کف زمین می خوابه!
وقتی به یک جلسه بسیار رسمی غیر منتظره دعوت می شوید و نمی توانید حدس بزنید که آنجا باید کفش هایتان را در بیاورید. حالا اگر جورابتان سوراخ باشد چکار خواهید کرد؟ دیگر هیچ کار! من روز چهارشنبه در این وضعیت فلاکت بار قرار گرفتم و چنان پای خود را زیر مبل فرو بردم که تا چند ساعت سوزن سوزن می شد. به خودم قول دادم که توصیه های آبرو داری حریر را که چند روز پیش به من گفته بود «وای چیا جویابت سویاخه؟» جدی بگیرم!
ده نمکی، تازه وارد دیر آشنای سینما، آدم پرحاشیه ای است که فقط دلش می خواهد دیده شود. نمی دانستم شاگرد مرحوم اسماعیل دولابی بوده و این آشنایی را منشا تحول خودش می داند.می گوید بعد از این آشنایی نگاهش به آدم ها عوض شده و نمی تواند در باره آنها قضاوت کند، می گوید یاد گرفته که خودش را بهتر از هیچکس نداند... به خاطر همین لابد شیفته گریه های اکبر عبدی و مریلا زارعی تحت تاثیر حرف هایش در طول ساخت فیلم شده و در اختتامیه هم داد و هوار کرده است وبعد هم گفته من که بچه نیستم به خاطرسیمرغ داد وبیداد کنم! معلوم نیست قبل از آشنایی با این افراد برداشتش نسبت به آنها چه بوده! یا چه توقعاتی داشته است. به گروه مخالفش می گوید«... یقین دارم اینها مریض هستند»! آدم باید چقدر بیطرف باشد که به مخالفشان فقط بگوید مریض.
ده نمکی می گوید فیلمسازی مال همه است نه یک عده که فیلمسازی درباره دین و جنگ را روی «کله کچل بیت المال» یاد گرفتند... چقدر بامزه حرف می زند این آدم بیطرف! راستی بیت المال اینقدر کچل است که بتوان روی آن اینطور مانور داد؟
گفته است ورودم را به سینما با انرژی هسته ای مقایسه می کنم! یعنی سینما را حق مسلم خود می داند! اما ده نمکی را نباید دست کم گرفت، دارای حافظه ای قوی و نکته بین است که حین جنگیدن، هیچ چیز از نگاهش دور نمی مانده است. حواس جمعی می خواهد و سرپردردی! که بعد از سالها این درد مزمن اجازه می دهد او دیده شود. چه درد لذت بخشی!
وقتی از او می پرسند اگر جوانی با داد وبیداد بگوید فیلمتان خوب نیست چه می کنید می گوید«... جوان که بودم داد می زدم الان هم از یک جوان می خواهم داد بزند...» آن وقت برای این بدآموزی ها گله هم دارد که نشریه اش را بسته اند! ولی حواستان باشد که اگر با او روبرو شدید با تن بالا صحبت کنید. اینطورکه خودش می گوید برای اعتراض بهرام رادان کیف کرده است!
در یک مصاحبه از او پرسیدند که خیلی ها معتفدند شما مخملباف می شوید( من از جانب خبرنگار از این نحوه سوال پرسیدن عذر می خواهم!) ده نمکی هم گفته مخملباف اولش «توبه نصوح» را ساخت، آخرش به «جنسیت و فاسفه» رسید. من که اولش با «فقر و فحشا» شروع کردم، آخرش را خدا می داند چه می شود. عجب آدم منصفی. نگفتم فقط دلش می خواهد دیده شود! زندگی خوشی را برایش در افغانستان آرزو می کنم.