حریر اولین جایزه نقاشی خود را گرفت. شرکت لیرا در اولین نمایشگاه اسباب بازی یک مسابقه برگزار کرد و حریر در آن غرفه یک نقاشی کرد و حالا بعد ار چهار پنج ماه، یک بسته بزرگ پاستل برایش فرستاده شده... یک ماه پیش هم مجموعه کاملی از محصولات فابرکاستل را به عنوان هدیه دریافت کرد. تابستان 85 در مسابقه نقاشی فابرکاستل در فرهنگسرای نیاوران فقط شرکت کرده بود. حریر الان دو سال و چهارماهه است و ظاهرا ابزار کار زودتر از موعد به سراغش آمده اند تا این علاقه کامل شود.
مدیران حواس جمع، این روزها به فراخور استفاده مفید از افراد، با امتیاز و تشویق، بازارگرمی می کنند. در این بازار گرم، ظاهرا من هم حق برجستگی گرفته ام. البته فهرست وظایف ریز و درشت مورد انتظار قبلا به استحضار اینجانب رسیده است! در این اداره 40 نفری که نیمی از پرسنل، راننده، نیروی اجرایی یا خدماتی هستند ، ارائه این امتیاز برای 4 نفر، احساس غرور و افتخارایجاد نمی کند. حکایت رتبه ششم آسیا برای دونده ایرانی در میان شش کشور! یا عنوان هفتاد و سومی برای تیراندازان ایرانی در میان 74 کشور است! خودم هم نمی دانم از کف دستی که مو ندارد چه انتظاری؟ وقتی خط کشی ارزشیابی شکسته یا قیافه حق به جانب، خریدار دارد، کفه ترازو خوب تراز نمی شود. راستش ادعایی ندارم. اما انصافا ادعا دارم!
از پاسخ های بزرگمهرحکیم به انوشیروان است: فرزند نیک و دوستی دوستان راست از شهد خوشتر است. فروتنی و بردباری و راستگویی از برترین صفت های انسانی است.
دیشب جشن نامزدی یکی از اقوام بودیم. نمی دانم جشن نامزدی گرفتن مد شده؟برای پوز زنیه؟ راهی برای نجات پول های اضافه است؟همه مخارج نظیر شام عروسی است. اما انگار فقط یک تمرین پیش از مسابقه است! کیفیت عکاس و فیلمبردار سنجیده شود، مزه و رنگ و بوی غذا تست شود، تناسب سالن با مهمانان، سلیقه گلفروش، کار آرایشگر، تخمین مسافت آرایشگاه تا سالن، کلاس کار و خلاصه همه چیز باید یک بار تمرین شود تا آبروریزی نشود. در این فاصله مهمانان( به ویژه خانم ها) هم فرصتی طلایی پیدا می کنند تا لباس جدید مناسب بدوزند و در سالن مد، با لباس چند صد هزار تومنی خود، یکی دو ساعتی حالش را ببرند!
يكي از همكاران ديروز حكايت جالبي تعريف مي كرد، مي گفت به مديري، افراد دوست و آشنا را براي پست هاي مديريتي پيشنهاد مي دادند و او تائيد مي كرد. فردي را معرفي كردند كه پسرخاله فلاني است ودوست دارد كارشناس شود. مدير هم جواب منفي مي دهد كه« همينطوري كه نمي شود، كارشناس بايد باسواد باشد!» اين حكايت خوب تمام نشده است. چون اولا تقاضاي چنداني براي پست كارشناسي وجود ندارد و همه ترجيحا به كارشناس مسئول، كارشناس خبره، كارشناس ارشد و رئيس اداره بودن فكر مي كنند و آنها كه پشتكار بيشتري دارند، مي دانند كه دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد! ثانيا چندان شرط و شروطي براي كارشناس شدن در اداره ها وجود ندارد. همين كه فارغ التحصيل دانشگاه دولتي باشي، مي تواني به افتخار پشت ميز نشيني نائل گردي. بعد در گرفتن وام و تسهيلات، استاد مي شوي. در غر زدن براي اضافه كار بيشتر كارشناس مي شوي و در احراز رتبه بالاتر در ارزشيابي، تخصص مي گيري. اما براي همه اين تخصص هايي كه گرفتي مدرك رسمي نمي دهند كه حقوقت بالاتر برود! فقط تو را به فردي توانمند مبدل مي كند كه حقوق شهروندي ات را احيا كني!!
عباس كيارستمي در مصاحبه اخير خود با نيويورك تايمز گفته است اگر فيلمساز نمي شدم دوست داشتم راننده كاميون شوم. به نظر او اتاق ماشين يك فضاي اختصاصي و خلوت براي فكركردن بدون حضور و دخالت ديگران است. نظرش براي من جالب بود و اين جسارت را به من داد كه من هم بگويم اگر دنبال تحصيلات تكميلي در رشته خودم نمي رفتم، مايل بودم راننده تاكسي شوم. با آدم ها صحبت مي كردم و حرف هايشان را مي شنيدم.بعد يك تريپ بدون مسافر مي گشتم و به شنيده هايم فكر مي كردم و مطلب مي نوشتم. صحبت با آدم هاي مختلف اين فرصت را به ما مي دهد كه ذهن خود را از حالت ركود و يكنواختي خارج كنيم. مي توانستيم گاهي به مرگ فكر كنيم، گاهي به زندگي و اميد، گاهي خدا را شكر كنيم، صبوري را ياد بگيريم، مسائل روز را تحليل كنيم، شيوه هاي جديد براي پيشرفت كردن، روش هاي زندگي مسالمت آميز... اصلا گاهي دعوا كنيم يا جدا كنيم. بنزين بزنيم، پنچري بگيريم، دلداري بدهيم، درد دل كنيم.... و هزار فعل ديگر. ترجيحا دوست داشتم از روي چهره، آدم ها را سوارشان كنم. دوست نداشتم افراد اخمو و خنثي را سوار كنم يا آدم هاي دردسر ساز... اما ابايي هم از آدم هاي نامرتب و بي پول نداشتم. برايشان يك موسيقي ملايم مي گذاشتم تا اگر استرس دارند ياغصد دار، كمي به حالشان كمك كند. خلاصه اگر قرار بود من راننده تاكسي شوم، يك آئين نامه درست حسابي هم مي نوشتم.
ايوان تخت مرمر(١٢٢١ هجري قمري)- از مجموعه كاخ موزه گلستان
ايوان تخت مرمر، اولين مكاني است كه بازديدكنندگان كاخ گلستان وارد آن مي شوند. اين ايوان در دوره قاجارمحل به تخت نشستن پادشاهان و برگزاري مراسم و اعياد رسمي بوده و آخرين مراسم رسمي در اين ايوان، تاجگذاري رضاخان در سال ١٣٠٤ شمسي است. اين ايوان متشكل از ٦٥ قطعه سنگ مرمر، حاصل تلاش استاد محمد ابراهيم اصفهاني است كه ساخت بخش هايي از آن نيز در دوره زنديه صورت گرفته است. مراسم سلام طبقات مختلف مردم در اعياد رسمي، مقابل اين ايوان برگزار مي شده است.
چادر بدقواره و كثيفي كه سراسر فضاي ايوان را پوشانده است، تصوير ناخوشايندي از داخل و خارج ساختمان ايجاد كرده است. اين تمهيد مسلما براي كسب درآمد نبوده و تنها براي حفظ ابنيه تاريخي افراشته شده است! تا از گزند گرما و سرما و ايضا دزدان نابكار در امان بماند. تمام مدت فكر مي كردم كه چطور هنوز اين تخت بي نظيراز حراجي ها و موزه هاي اروپايي سر درنياورده است. يكي از دلايل مهجور ماندن اين آثار! وزن سنگين آن است. به همين جهت بسيار دقت كردم كه آيا استاد محمدابراهيم اصفهاني، اين تخت را به نحوي ساخته است كه بتوان قطعات آن را تفكيك و بعد در حراج هاي بزرگ خارجي مونتاژ كرد؟! ديدم كه تخت مرمر اين قابليت را ندارد تا پيشرفت علم و گذشت زمان و خواست خدا چگونه باشد!...
لازم به ذكر است كه بازديد از برخي مكان هاي كاخ رايگان است و ايوان مرمر هم كه مي توانست يكي از مناظر ديدني كاخ بدون پرداخت بهاي بليت باشد با اين چادر محصور شده است تا از آب كره گرفته شود...
مجموعه كاخ گلستان، يادگاري به جا مانده از ارگ تاريخي تهران است. بنيان اين ارگ كه از دوره صفويه و شاه طهماسب اول پي ريزي شد،در دوره كريم خان، بازسازي و در دوره قاجار به محل سكونت سلاطين قاجار اختصاص داده شد.
چادرخانه- ايل قاجار كه علاقه فراواني به زندگي خارج از ساختمان و زير چادر داشت، چادر هاي زيادي را در اين مكان نگهداري مي كردند. اين قسمت به دليل حفظ آبرو از ديد توريست ها و حتي بازديدكنندگان داخلي غير قابل دسترس است.
شمس العماره- ناصرالدين شاه اين بناي نسبتا مرتفع را با الگوبرداري از غرب مي سازد تا از آنجا منظره شهر و دورنماي آن را تماشا كند. اين ساختمان در سال ١٢٨٢ هجري قمري ساخته شده است. در آن زمان ناصرالدين شاه معلوم نيست تا كجا را تماشا مي كرده ولي مسلما امروز تا پنجاه متر آن طرف تر كه منتهي به ديوار وزارت دادگستري است قابل مشاهده است...
تالار عاج- از بناهاي دوره ناصري است و در زمان پهلوي، محل برپايي مهماني هاي رسمي دربار بوده است.
بخش هاي ديگر نظير تالار سلام، تالار ظروف، تالار برليان و تالار آيينه براي بازديد عموم نبود و بدين ترتيب زيباترين قسمت هاي كاخ را فقط از زاويه ديد عكاسان مي شد نظاره كرد.
براي دريافت اطلاعات مكتوب به روابط عمومي كاخ مراجعه كنيد و از اخم و غرولند مسئول روابط عمومي هيچ احساس بدي پيدا نكنيد. چون شما وقت گذاشته ايد، پول خرج كرده ايد و مي خواهيد با تاريخ و بناهاي تاريخي شهر خود آشنا شويد. هرچند تصاوير و نوشته ها جاي بازديد را نمي گيرد ولي بدون آنها هم بازديد هيچ معنايي ندارد. نمي دانم با اين همه در بسته و خاك گرفته، چه لزومي براي باز ماندن در كاخ وجود دارد؟
اين شعر مورد علاقه ماست كه معمولا مهدي آن را زمزمه مي كند...
بگذار سر به سينه من، تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را.
شايد كه بيش از اين، نپسندي به كار عشق،
آزار اين رميده سر در كمند را.
بگذار سر به سينه من، تا بگويمت:
اندوه چيست، عشق كدام است، غم كجاست؟
بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان،
عمري ست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آنچنان كه: اگر ببينمت به كام،
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من،
اي نازنين ـ كه هيچ وفا نيست با منت ـ
تو، آسمان آبي آرام و روشني،
من، چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم!
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح،
بگذار تا بنوشمت، اي چشمه شراب.
بيمار خنده هاي توام، بيشتر بخند!
خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب!
- فريدون مشيري ـ
ديروز كمي دلخور بودم. از اين كه اقوام همسرم رسمي براي دعوت كردن مهمان ندارند. من بعد از سالها هنوز به اين روند عادت نكرده ام و نمي دانم كه براي رسمي ترين مراسم نيز بايد سرزده و بدون دعوت رفت. ديروز مراسم معارفه خانواده عروس جديد اين خانواده بود و من خودم بايد تشخيص مي دادم كه بايد آنجا بروم و البته نرفتم. بعضي رفتارها را نمي توان قانونمند كرد. براي چنين رويدادي هم هيچ بايدي وجود ندارد. اما با يك كمي دقت و احترام مي توان دل همه را به دست آورد و همه چيز را به حساب تجملات و تشريفات نگذاشت. من كه سال هاي زيادي را در خانواده خود با اين عرف تقريبا فراگير بزرگ شده ام، بسيار سخت است كه بدون دعوت به عروسي! بروم. عروسي برادر همسرم و دختر عمويش به همين روش برگزار شد! به نظرم براي رفع برخي سوءتفاهم ها بايد به روش اكثريت عمل كرد و به اسم سادگي و بي ريايي، رسم و آداب مخصوص مهمان را كنار نزد...
ديروز در مهماني يكي از دوستان مامان، همه به اولين سفر زيارتي خود و خاطرات آن اشاره مي كردند. ميزبان كه شهروندآمريكاست و بسياري از سفرهاي خود را از همانجا هماهنگ كرده اعتقاد داشت، سفر حج، نه قسمت است و نه همت، فقط دعوت است. خانم طباطبايي،خاطرات زيادي هم از سفرهايش دارد. در يكي از سفرهاي خود به هلند، مجبور شده توضيحات زيادي براي سفر هاي قبلي به عربستان بدهد! ظاهرا قصد داشتند نسبت او را با بن لادن جويا شوند كه او پاسخ داده من فقط براي ويزيت خدا رفته بودم! خانم طباطبايي، بسيار از من خواست تا مقدمات سفر حج را فراهم كنم تا لذت و فهم بيشتري از اين سفر داشته باشم. من كه چهار سال پيش ثبت نام كرده ام، حالا ديگر مطمئن هستم كه هنوز در ليست مهمانان دعوت شده قرار نگرفته ام.
همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام، انديشه اوست.
نمي بينم به غير از دوست اينجا،
خدايا، اين منم، يا اوست اينجا؟
فريدون مشيري-
٩٨٠ اثر تاريخي ثبت شده وسكونتگاه ٩ هزارساله قوم سيلك، بهانه خوبي براي سفربه كاشان نيست؟باغ فين بعد از ميدان نقش جهان و چهلستون، بيشترين بازديدكننده را در نوروز داشته است.
قدمت بناي اوليه باغ فين قبل از اسلام و مقارن با تمدن سيلك ذكر شده است.چشمه سلمانيه در بالاي باغ هنوز هم در اين مكان جوشان است. زلزله درسال هاي ٩٨٢ و ١١٩٢ هجري قمري و حمله افغان ها در سال ١١٣٥ هجري قمري باغ را دستخوش تغييرات زيادي كرد و آخرين بازسازي كلي در دوره قاجار، اين مكان را جان تازه بخشيد. تاجگذاري رسمي شاه اسماعيل صفوي و قتل اميركبير دو واقعه تاريخي در اين باغ است.
خانه هاي تاريخي عامري ها، عباسيان، طباطبايي ها و بروجري ها از خانه هاي تاريخي و ديدني كاشان هستند.ظاهرا بخشي از خانه عامري ها( در راستاي اختيارات تيصره ٣٨ براي تغيير كاربري) تا پايان مهر ماه قرار است به هتل ٤٠ سوئيته تبديل شود. دويست سال پيش كه خانواده تاجر پيشه عامري ها براي خود سلطنتي داشتند، نمي دانم از شنيدن اين موضوع خوشحال مي شدند؟!
خانه عباسيان نيز نامزد دريافت جايزه بهترين بناي مسكوني ايران در دوره اسلامي است. پنج حياط و گودال باغچه در اين مجموعه به مرور از هم تفكيك شد و به صورت پنج باب خانه مستقل درآمد. خانه عباسيان از نظر معماري اسلامي نظيررسمي بندي،يزدي بندي،مقرنس و مشبك در اوج زيبايي و ظرافت است.
سرداب بزرگ خانه طباطبايي ها كه يكي ديگر از خانه هاي تاريخي كاشان است، سيستم جالبي دارد. به دليل وجود بادگير، دوجداره بودن بدنه و اختلاف ارتفاع با سطح كوچه(٨ تا ١٠متر)، ١٥ تا ٢٠ درجه اختلاف دما با فضاي بيروني دارد.
خانه بروجردي ها نزديك همين خانه است و صاحبان پولدار هر دو عمارت، ساخت خانه خود را به استاد علي مريم سپرده اند.گفته مي شود كه زيباترين بادگيرها را اين خانه دارد.
امامزاده هاي شهر، كوچه پس كوچه هاي كاه گلي كاشان هرچند تابلوي ميراث فرهنگي ندارد اما سفري لذت بخش به تاريخ است. جايي است براي رفع دلتنگي، همنشيني با گذشته ها، گپي با اجداد.
چقدر سرك كشيدن به خانه هاي قديمي در كوچه هاي كشف نشده كاشان مي چسبد. ٢٣٠ كيلومتر دورتر از تهران شهري است كه در كتب تاريخي از آن به عنوان كاسان كه از كاسو(نامي قومي قديمي به همين نام) گرفته شده است، نام برده مي شود.وقتي گوش خود را تيز كني، مي شنوي كه آنها با لهجه كشداري، شهرشان را هنوز كاشو يا كاشون (تغييريافته كاسو) خطاب مي كنند.
من كاشان را بيش از سه بار ديده ام و هنوز همه حرف هايش را نشنيده ام و هنوز همه حرف هايم را برايش نزده ام.
در كوچه اي كه صداي پرنده مي آيد و بس، در امتداد يك سكوت طولاني، صداي زنگ در خانه عجيب است وقتي منتظر كسي نيستي، همسايه پلاك ١٠ در كوچه ما يكي از اتفاقات جالب و نادرسال ٨٦ را براي ما رقم زد. ساعت يازده وربع(١٧ فروردين) وقتي در را باز كردم يك خانم با ظرف گل زده در كنار شيريني به چشمانم خيره شد.«عيدتان مبارك، من همسايه پلاك ده هستم.» با اين پيش فرض كه در اين محله، هيچكس ديگري را نمي بيند، تصور اين واقعه را مي توان عجيب و نادر گذاشت.
حس غريبي دارم، به ايجاد اختلال در احساس گريه و خنده خودم شك بردم. ديشب دو فيلم ديدم كه عليرغم تعريف ديگران، اصلا لذت نبردم. «زيردرخت هلو» و«ميم مثل مادر»... براي چه آدم بايد از مرگ ساعت ٥ يا به پرهاي بالش كه در هوا پخش مي شود بخندد، بي احترامي به خانم هاي در صف ايستاده براي شوهر هم ابزار خوبي براي خنداندن نيست. لابد الگوي نوين ازدواج درفاز اول، جيغ و فرياد و استفاده از الفاظ نامناسب و در فاز بعدي، رسيدن به تفاهمي همه جانبه و تشكيل زندگي سعادتمند است! طهماسب بايد براي كودكان بسازد و كاري به كار معضل جوانان نداشته باشد. ميم مثل مادر هم نمي دانم چطور يك عده را از سينما راهي بيمارستان كرده است؟! داستان فيلم كاملا معمولي بود و تنها بخش هايي از آن كه در واحد توانبخشي تصويربرداري شده بود، قابل تامل بود
صحبت هاي دوستم كه بيست روزي به ايران آمده، بيشتر شبيه مزاح است. ديروز وقتي سوار ماشين شد با حيرت به رانندگي من نگاه مي كرد و در حالي كه محكم صندلي را چسبيده بود مي گفت كه خيلي هنرمندانه رانندگي مي كنم چون هرلحظه تصور مي كرد ماشين كناري، سرزده وارد ماشين ما خواهد شد! هرچند من در ترافيك تجريش و نياوران، سرعتي نداشتم اما مي گفت به خاطر سرعت ٤٥ تا در آمريكا جريمه صد دلاري شده، آنهم به دليل اين كه سرعت مجاز در آن خيابان، ٣٥ تا بوده! آن وقت در يكي از برنامه هاي تلويزيوني به بنده خدايي مي گويند كنترل نامحسوس، سرعت شما را ١٦٠ تا ثبت كرده و شما خلاف كرديد... جواب مي دهد« مگه آن لاينFree نيست؟! اين يعني پرواز در بي قانوني. صندلي حرير را هم در ماشين ديد، برخلاف همه كه مي گفتند پولت زيادي كرده، گفت، عجب كار عاقلانه اي كرده اي، آنجا بدون كارسيت(صندلي بچه مخصوص ماشين)، مجوز ترخيص نوزاد از بيمارستان را نمي دهند! حتي ميشا، دخترش كه شش ساله است هنوز صندلي مخصوص دارد. سعيده حتي فكر مي كرد ماشين من اتوماتيك است من هم گفتم «پس چي فكر كردي؟پرايد مي شه اتوماتيك نباشه؟!» خلاصه رانندگي من چنان نظرش را جلب كرده بود كه همه حرف هاي مهم را كنار گذاشته بود و راجع به آن صحبت مي كرد! البته قيمت اجناس در تهران هم نظرش را جلب كرده بود. مي گفت قيمت كفش و لباس در تهران بالاست و البته قيمت جوراب و گلسر بسيار ارزان! (قابل توجه دستفروشان و سه تا صدتومني ها!) باور نمي كرد كه يك گلسر پنجاه دلاري را اينجا هشت هزارتومان خريده يا گلسر ١٠ دلاري را سيصدتومان... از خوشحالي به جاي جوراب ده دلاري، يك دنيا جوراب دويست توماني خريده بود.سعيده ناراحت بود كه چرا مغازه دارهاي تهراني هنوز براي بازارگرمي دروغ مي گويند. چرا كفش ايراني را به اسم ايتاليا مي فروشند؟ يا شلوار تايلند را به جاي تركيه؟ به نظر او حراج اينجا معناي واقعي ندارد و تنها براي قالب كردن جنس هاي مانده در مغازه است. ولي با اطمينان به حراج هاي آمريكا آديداس ٣٠٠ دلاري را ٨٠ دلار خريده و عروسك ٤٠ دلاري والت ديزني را ٧ دلار... حالا اگر به يكي از دوستانم بگويند كه اين شلوار ١٢٠ تومان بوده و در حراج به شما ٤٣ هزارتومان مي دهيم، سر از پا نمي شناسد كه شلوارخريده و به روي خودش هم نمي آورد كه دوخت و طني است! سعيده ترجيح مي دهد با كتاب هاي فارسي كه با هم از شهركتاب خريديم برگردد كه البته هشت تا چمدانش خيلي جاي خالي خواهد داشت.
امروز چهاردهم فروردين و سرآغاز عيد مباركي و ايضا كار و تلاش و سازندگي! است. به رسم احترام به ديدن آقاي مديركل رفتيم كه وي نيز به رسم احترام! از مراسم عيد مباركي رئيس بزرگ برگشته بود. چون اول سالي براي تشر زدن و غرولندكردن و ... زود است آقاي مديرحرفي براي گفتن نداشت و مجبور شد تك تك از ما بپرسد عيد را كجا سپري كرده ايم! نوبت به من كه رسيد گفتم تهران و بعد از مكثي ادامه دادم مراقب منزل شما بوديم. به قصد خنداندن اين حرف را نزدم. راستش عيد وقتي همه به ديار خودشان مي روند ما تهراني ها فرصت نفس كشيدن پيدا مي كنيم. ولي امسال تهران شلوغ بود. يا سفرها كم بود يا به قول آقاي مديركل تعريف هاي خودمان از نوروزهاي زيباي تهران همه را به اين شهر كشانده بود.دليل ديگرش زياد شدن ماشين است و در پاركينگ بزرگ تهران هميشه باز است. هرچه بود ما ميزبانان تهراني مراقب خانه هاي مهمانان خود بوديم تا بعد از عيد شرمنده نشويم!
سيزده به در از آن رسم هاي بامزه ايراني است. حتي اگر آش رشته پر از آب باران شود بايد آن را زير آسمان شهرخورد. نخوردن كاهو يعني فاجعه. در حالي كه تخمه مي شكني بايد به همه چيز الكي بخندي! اگر توپ پلاستيكي همسايه كناري افتاد داخل كاسه آش، عصباني نشوي چون اصولا به دليل كمبود جا همه برادرانه و خواهرانه كنار هم همزيستي مسالمت آميز دارند. فرقي هم نمي كند با وانت نيسان و ٣٠ نفر آدم آمده اي و كله پاچه مي خوري يا با پرادو و جوجه باد مي زني... زيراندازها همه يكي مي شود، ماشين ها گلي و سر وقيافه ها دودزده و نوچ! وقتي هم بپرسي«مگه واجبه؟» جواب اين است كه باران بهاره! برف و كولاك كه نيست. با وجود اين كه هنوز فلسفه آش و باران را نمي دانم اما دل هاي رنگين كماني پس از اين باران را خيلي دوست دارم هرچند عمرش كوتاه است مثل بهار!
روز شنبه يازدهم فروردين پنج شش ساعت بعد از اين كه از كاخ گلستان برگشته بوديم حريربدون مقدمه از ما پرسيد«كي خونه پادشاه را خراب كرده؟» سوالش خيلي غيرمنتظره بود. ضمن اين كه خودم هم ساعت ها داشتم به همين موضوع فكر مي كردم كه اين اثر تاريخي چرا اينقدر كثيف و تخريب شده؟ جوابي را كه به حرير دادم فقط خروجي افكارم بود و شايد حرير چيزي از آن متوجه نشد. به او گفتم كه پادشاه ظالم به مردم ظلم زيادي مي كرد حتي مادرش را خيلي اذيت مي كرد تا جايي كه مادرش و همه مردم از دستش بيزار شده بودند. وقتي هم مرد، نگهبان هاي باغ آشغال سيگار خود را با حرص كنار سنگ قبرش خاموش مي كردند تا نهايت انزجار خود را به اين پادشاه ظالم ابراز كنند! حتي نمي دانند كه قبر اصلي او در ري است! خاك هاي تلنبار شده در اتاق ها فقط براي نشان دادن قدمت ساختمان است. حلبي هاي زنگ زده در محوطه اصلي ، تاكيد به همين موضوع است! و توريست ها تند و تند از اين مناظر تاريخي عكس مي گيرند. البته عكسبرداري در فضاهاي داخلي ممنوع شده است اما وقتي نسيم بهاري، درهاي شيشه رنگي تالار آيينه را محكم به هم مي كوبد هيچكس نگران نيست. حكمت آن هم نشان دادن استحكام و دوام معماري ايراني به توريست هاست. سالن اصلي سالهاست در حال تعمير و مرمت است. همانطور كه بقيه مرمت شده اند و نقاشي به سبك كوه مه گرفته و كلبه كنار رود جايگزين آثار محوشده نقاشان قاجار شده است! هنوز مرمت خرابي ها ادامه دارد، همانها كه از گروه فيلمبردار سريال امير كبير و فيلم ناصرالدين شاه اكتور سينماي آقا محسن مخملباف به جاي مانده است. گروه براي نمايش جبروت كاخ، از سقف و ديوار آويزان مي شدند و با نصب پروژكتورهاي بزرگ، فيلم ها و سريال هاي اوايل انقلاب را مي ساختند. اصولا آن زمان، كمبود لوكيشن نيز مزيد بر علت مي شد تا براي مضمون غير مرتبط نيز از اين فضا استفاده شود يا جذابيت ساختمان هايي كه تا آن زمان از ديد همگان پنهان مانده بود، بهانه اي براي گنجاندن صحنه اي از كاخ ولو در يك سريال كمدي بود! شايد غير از حرير هم كسي متوجه اين خرابي ها شده باشد! يا مثل دختر كوچولوي من با صداي بلند پرسيده باشند كه مامان چرا اين در بسته است؟ يا اشاره به محوطه اي در هم و برهم پرسيده باشند كه اينجا كجاست؟ و از پدرش جواب گرفته باشد كه آها... آنجا لابد خانه نوكرهاي شاه بوده! از اين جهت، براي ارائه چنين توضيحاتي وجود يك ليدر در اين مكان ها ضروري به نظر مي رسد!
بازیدهای عید هم حکایت های عجیب و غریبی است
. ماه تا ماه کسی دید و بازدید نمی رود همین که عید می شود، صدای قیژقیژ کفش های نو تو خیابان ها راه می افتد. با معرفت ها گل لاله وپامچال به بغل به مهمانی می روند. بی ملاحظه ترها کاسه کاسه آجیل می خورند تا حد انسداد روده، میوه خوردن هم اصولا بی ضرر می شود حتی اگرتا حد مرگ و مریضی خورده شود! این روزها هم که به هوای دیابت، همه مراعات می کنند و با چایی، کاکائو و گزمی خورند! بساط عید دیدنی پهن است تا سیزدهم که همه اتو کشیده هستند بعد از آن لباسهای نو به کمد می رود و روزهای یکنواخت شروع می شود. هیچکس بازدیدش را به ایام دیگر سال نمی اندازد. فقط فروردین ماه صله رحم است، همه سه بار سه بار یکدیگر را می بوسند، به فاصله چند ساعت، بازدید پس می دهند و انگار وظیفه سنگینی به عهده دارند و اگر دیر شود، حرف ها سیلاب راه می اندازد. بعد از سیزدهم، بازدید پس دادن، عین بی احترامی است. همه دلتنگی ها در فاصله همان چند روز اول از بین می رود. واقعا نمی شود کمی دیرتر از عید بازدید پس داد؟ یکباردیدن، دیدارها را تازه نمی کند؟و آیا فاصله منطقی بین دیدارها نباید باشد؟براي مهدي و حرير عزيز
...کارها و خریدهای عید تمامی ندارد. ساعت 11 شب که یک سر خانه مامان رفتم، مغازه ها باز بودند. ساعت سه و ده دقیقه صبح هم بالاخره کارهای آشپزخانه ما تمام شد. بعداز آن فارغ از کار و خرید، دعا کردم برای سلامتی همه بچه ها و حریر. اولین نماز صبح در سال 86، آخرین بخش از شب زنده داری امروز بود.