عقل هر کسی نمی رسد که از درایت و مشاوره روزنامه نگاران بهره گیرد! موفق ترین پیام های تجاری به قلم توانای یک روزنامه نگار نگاشته شده است. یا تئوریسین گروه های اجتماعی و سیاسی اغلب از همین قشر بوده اند. مغزهای متفکری که هسته را نمی شکافند اما بی گمان همان دانشمند هسته ای با ظرافت های فکری او مانور حضورش رنگ و جلا می گیرد. حضورطلایی همین اعجوبه هاست که روابط عمومی سازمانها را محبوب قلوب می کند! زمینه های زیاد دیگری برای بهره گیری از توانمندی های روزنامه نگاران وجود دارد که بستگی به تیزبینی مدیران دارد! بهرام رادان، هنرپیشه سینما که به تحلیل عوام، خیلی نچسب است وتاکنون نان چهره (یا به قول برنامه عبور شیشه ای فیزیک مناسب!) خود را خورده است، به مدد مدیر برنامه های خود که یک روزنامه نگار است، توانست با چندین نقل قول طلایی و سناریوی منظم، فتح قلوب کند! آنهم در موقعیت مناسبی از رسانه ملی... براوو آقای علیرضا باذل ... فقط یادت رفته بود که به رادان تاکید کنی در رسانه ملی که آدم اینقدر گلشیفته گلشیفته نمی کند، دوست صمیمی تو در سینما کیه؟ گلشیفته........وهمسرش که رشیدپور تصحیح کند « بله، همسر خانم فراهانی و خود خانم فراهانی!» یا با گلشیفته داریم NGO می زنیم و... ضمن این که با یک تحلیل محتوای ساده به وی تفهیم کند تناقض در سخنان خود را رفع کند. این که هیچ کدام از برنامه ها به جز دقایقی از برنامه کیانیان را ندیده است ولی چند دقیقه بعد خطاب به مجری می گوید چرا شما در همه برنامه هایتان اصرار دارید که بگویید مهمان هایتان عصبانی شده اند؟...
اما من واقعا راست می گویم، حداکثر 5 تا از برنامه های شب شیشه ای و عبور شیشه ای را دیده ام و احساس می کنم رشیدپور برای پایبندی به قول و تعهد خود مبنی بر چالشی کردن برنامه، گاهی به طور افراطی چون و چرا می کند تا جایی که مصاحبه تبدیل به بازی کلامی می شود و با یک وله قضیه را فیصله می دهد تا به هر ادای دین شده باشد./دو بامداد یکشنبه
کتاب تجربه های ماندگار در گزارش نویسی- تالیف و ترجمه علی اکبر قاضی زاده (۱۳۸۶)- از انتشارات دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها(۲۵۰۰ تومان)
کتاب آداب مصاحبه مطبوعاتی- سالی آدامز/وینفوردهیکس- ترجمه سیدمحمدفکورپور
معرکه ای که دیروز حریر و پرنیان در نمایشگاه کتاب به راه انداختند، خود به یکی از برنامه های جانبی نمایشگاه تبدیل شده بود. هر دو کتابهایشان را بغل گرقته بودند و مبهوت به غرفه ها نگاه می کردند. با وجودیکه برای سومین سال پیاپی به نمایشگاه آمده بودند، اما این از جذابیت های نمایشگاه برایشان کم نکرده بود. البته بخش زیادی از بازدید چهار ساعته ما به عکس گرفتن افراد از این دو اختصاص پیدا کرد! گاهی لحظات که غافل می شدیم، می دیدیم در کنار افراد با ژست های مختلف در حال عکس گرفتن هستند! اگر در آلبوم دوستان، دو چهره گریم شده با پیراهن های سفید را دیدید، همین دو نفر هستند که احتمالا زیرش نوشته شده:... 19 اردیبهشت ماه 1386/ بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
مجله زنان، در شماره 143، فروردین ماه، گزارشی در مورد زندان زنان دارد با عنوان24 ساعت در خواب و بیداری- روایتی از بند عمومی زنان در زندان اوین-
این گزارش نمونه خوبی ازگزارش است که در آن به طور مناسبی ازتوصیف، تشریح استفاده شده و بیان شفاف در کنار عینیت و واقع گرایی، سوژه را ملموس تر کرده است.بچه های گزارش ( و حتی بچه های ترم خبر و مصاحبه) بد نیست به نمونه های خوب یک نگاهی بیندازند.
بعضی از کتاب هایی که درباره اش صحبت کرده ایم،
من قاتل پسرتان هستم/ احمد دهقان، نشرافق
استخوان خوک و دست های جذامی/ مصطفی مستور،نشرچشمه
سفر به گرای 270 درجه/ احمد دهقان،انتشارات سوره مهر
حکایت عشقی بی قاف،بی شین، بی نقطه/ مصطقی مستور، نشر چشمه
من او/ رضا امیرخانی، سوره مهر
از به/ رضا امیرخانی،کتاب نیستان
سفرنامه سیستان/ رضا امیرخانی
زمستان 62/ اسماعیل فصیح، نشرپیکان
...
« ورودی 22 تشریف ببرید.»
ورودی 22، 23، 25و ... همه مهر و موم است. بعد از یک گردش 360 درجه ا ی دور مصلی بر می گردی سرجای اول. با دو تفاوت. یکی این که ساعت دیگر10 و 35 دقیقه نیست و یک ساعت و 40 دقیقه طواف طول کشیده است (مسیری که از یزرگراه رسالت، عباس آباد و پاکستان شروع کردیم و آخرش دوباره از پشت ساختمان ژله ای شکل محوطه داخلی که دل حریر و پرنیان را آب انداخته بود، وارد مدرس و بعدش رسالت شدیم. بعد لب و لوچه مان آویزان شد که همان خیابان اول را هم بسته بودند و ما را به سمت پل سیدخندان هدایت می کردند. وقتی پرسیدیم، از کدام طرف باید به نمایشگاه برویم، کسی جواب نمی داد. البته از چهره های مستاصل ماموران می شد فهمید که ظرفیت پارکینگ ها تکمیل است و رویشان نمی شود که ساعت 11 صبحی این را بگویند. فقط بی هدف، نام خیابان های اطراف را به زبان می آورند. من هم وقتی به طرف پل سیدخندان رفتم، مسیر را به سمت خانه ادامه دادم و چند دقیقه بعد حریر پیشنهاد داد که شهرکتاب برویم! به هر حال بچه از خرید لیست ضروری کتاب هایش امروز جا مانده بود! من هم گفتم غذای جسمی تان تامین شود، تامین غذای روحی پیش کش... نمی دانم اوضاع داخلی نمایشگاه چگونه است اما بیرونش که تعریفی نداشت. امیدوارم روز سه شنبه با بچه های کلاس در نمایشگاه مشکلی پیش نیاید.
برای قدرشناسی همه شما تشکر می کنم. کمترین خدمت من، آموزش دانسته ها و انتقال تجربیاتم است.
در سکوت شب، مطالب بچه ها را می خوانم و بازنویسی می کنم. صداهایشان در گوشم می پیچد، یاد سالهای دبیرستان می افتم که بعضی به عادت، ورقه امتحانی خود را می بردند و سعی می کردند با توضیحات شفاهی، دبیرمان را مجاب کنند که معنا را منتقل کرده اند. حالا اگر صورت مسئله اینطور شود که یک خبرنگار در حرفه خود، شفاف، روان و مستند ننویسد، چگونه می تواند در مرحله بعد، معنا را برای هزاران یا میلیونها مخاطب تبیین و یا توجیه کند. احتمالا نمی تواند خودش را به تعداد شمارگان نشریه یا بینندگان و شنوندگان پیوست کند! /دو و نیم بامداد...
هانیه محسنی پور
در شهر من، مغازه های Fast Food شلوغ تر از آن است که وقتی برای احوالپرسی بگذارد. آپارتمان ها با دیوار کاغذی، توفیق اجباری ایجاد می کند که از احوال همسایه کناری مطلع باشی، اگر به تنش و دخالت کشیده نشود! صدای شرشر آب جوی خیابان ولیعصر با کمی تخیل یعنی طبیعت، دریا، رودخانه... بدون دود نفسم می گیرد، بدون چاله، پایم پیچ می خورد و بدون آلودگی های صوتی اش دلم افسرده می شود.
شهر من با تمام احوالاتش شهر من است، شهری که تن من برای نامش تب می کند.
مریم خداقلی
کاغذهای فال را محکم چسبیده بود و لابلای جمعیت راه خود را باز می کرد. واگن مترو خیلی شلوغ بود، اما کسی راغب نبود که سرنوشت خود را لابلای کاغذهای کاهی فال بخواند. یک لحظه ساکت شد. نگاه او و دخترک هم سن و سالش گره خورده بود. یک دنیا فاصله را چند ثانیه مرور کرد. دیروقت بود. راه را باز کرد و رد شد تا فال هایش را بفروشد.
ژاله ایزدی
بعضی از آمارها از بیشتر بودن نسبت جمعیت زنان به مردان در کشور حکایت دارد. ولی متاسفانه فضایی که در اتوبوس های شهری برای زنان اختصاص یافته بسیار کمتر از مردان است. ضمن این که مردان سهم بیشتری نیز در استفاده از خودروی شخصی دارند در عین حال بسیاری از وظایف منزل و پیگیری امور نیز به زنان محول شده است. آیا همین دو علت برای نامتعادل بودن این تقسیم کافی نیست؟
ماندانا رنجبر
صف بانک چندان شلوغ نبود. پیرمردی که جلوی من ایستاده بود، پس از انجام کارهای بانکی، در حالیکه اوراق و اسنادش را برانداز می کرد، از بانک بیرون رفت. متصدی بانک هنوز چک را از من نگرفته بود که دوباره پیرمرد برگشت و گفت: شما در حسابهای من اشتباه نکردید؟ متصدی بانک که متوجه مبلغ کسری شده بود دستانش را جلو آورد و پول ها را از پیرمرد گرفت. لبخند او نشانه تشکر بود. در دلم دقت و صداقت پیرمرد را تحسین کردم اما دیدم که بعضی به این کار او پوزخند زدند. واقعیت این است که بعضی از ارزش های ما به ضد ارزش تبدیل شده اند و نه تنها خودمان مقید به رعایت برخی اصول ارزشی نیستیم،دیگران را نیز برای پایبندی به آنها تمسخر می کنیم. متاسفانه این رویه فراگیر شده و بسیاری از مسائل به دلیل کم اهمیت بودن، به راحتی در فهرست ارزش های فراموش شده قرار می گیرند. در حالیکه هر کدام به نوبه خود قابل توجه و احترام هستند.
ماندانا رنجبر
دخترک با لحن شیرینی برای مادر حرف می زد. قدم هایم را آهسته تر کردم تا فرصت بیشتری برای شنیدن حرف هایش داشته باشم. با هیجان از بازی ها و شعرهایش در مهدکودک می گفت و مادر هیچ کدام را نمی شنید. دختر که می خواست توجه مادر را جلب کند، از او پرسید«فردا گفتن قشنگ ترین عروسکتان را بیاورید کدومو ببرم؟هان؟هان؟...» مادر تکانی به مچ دست او داد و گفت: سحر شروع کردی،اه... و قدم هایش را تند کرد و از من جلو زد. سحر به سختی خود را می کشاند. مادر بدون توجه، داخل کوچه ای پیچید و از مسیر نگاهم دور شد. صدای شکستن دل کوچک سحر را شنیدم. آیا در دنیای کوچک او کسی جز پدر و مادر و عروسکش هست؟
برای نجمه موحدی ساوجی
بسیاری از مشکلات مان از توقع شروع می شود. وقتی به دنبال لبخند، مننتظر لبخند می مانیم و آنوقت که دریغ شود، به اشتباه فکر می کنیم به آخر دوستی ها و معرفت ها رسیده ایم. اما وقتی از کسی انتظار تلافی نداشته باشی ، از دریافت هرپاسخ مثبت، شوکه می شوی! چون محبت یا خدمتی را به نیت معامله انجام نداده ای. شاید بهترین کسی که جواب همه خوبی ها و صداقت ها را می دهد، خدا باشد که دقیق همه را ثبت می کند.
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست، اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا
نسیم رشیدی
حس عجیبی است، شیدایی،حیرانی... نمی دانم من و بهار همیشه کلنجار می رویم. بوی اقاقیا سرمستم می کند. شکوفه های هلو از خانه همسایه سرک می کشد و من در حیرت. زیبایی ها کم نیست، نعمت ها بی حد و ناشکری ها زیاد. بیشتراز همه ماه ها، اردیبهشت، وسوسه انگیزتر است. برای دیدن های مکرر زیبایی ها و کرنش در مقابل این همه عظمت. اما اگر قرار باشد که نبینی، مکان و زمان فرقی نمی کند. لطافت باران و برف را ، رنگ های بهشتی پاییز و طعم داغ زندگی در تابستان را هم معنا نمی کنی. فقط گاهی غر می زنی که دلهره امانت را بریده، مضطربی، مستاصلی، بی هدف... و هنوز به منبع امید وصل نشده ای و بدون توکل، سرگرم دنیا می شوی،...
چقدر در سایه بلند کوه با عظمت دارآباد و دربند آرام می شوم. چقدر صدای آبشار دوقلو آرامش بخش است. چقدر فکرکردن در بهار را دوست دارم. نکند اردیبهشت تمام شود و من حظ کاملی نبرم و به اندازه کافی شکرش نگویم.
دي ماه ٨٥
وقتي تاب مي خوردم تمام خوشي ها و آرزوها پيش چشمانم به نوسان در مي آمد. انگار همه خوشبختي از روي سرسره ليز مي خورد و با من پايين مي آمد. من پشت درخت ها با مادرم قايم باشك بازي مي كزدم و مهرباني و عشق را ثانيه به ثانيه از پشت درخت ها مي ديدم كه سرك مي كشد. امروز اما در تار و پود زندگي، رنگ سبز دلخوشي كمتر گره مي خورد. تاب و سرسره زياد شده اما فرصت باهم بودن كم. نبايد بگذاريم آنها لباسمان را بكشند، التماس و گريه كنند تا چند قدم پياده روي كنيم كه جست و خيزكنند نبايد بگذاريم دنبال شادي بگردند. شادي و خوشبختي خيلي به ما نزديك است. ابراز عشق ما در ساعتهاي با هم بودن، نگاه مهر و دست مهربان، بهترين هديه براي كودكان ماست كه هفت هشت ساعتي در روز از آنها دوريم.
امیدوار بودم که کلاس سر ساعت شود تا به موقع به خانه برسم. ولی انگار من نبودم که عجله داشتم. تلاش برای سوار شدن به اتوبوس، هل دادن و دویدن بعضی ها برای رسیدن به مترو تقریبا دغدغه خیلی از افراد است.این جمله نوشته شده در یکی از واگن های مترو را مرور می کنم: شکست، پایان یک راه نیست... بعد بدون این که از پر بودن واگن مترو ناامید شوم، امیدوارانه خود را به دست امواج جمعیت می دهم و داخل می شوم. ناامیدی، کلید همه بدبختی هاست!
مینا مصطفی قلی
اتوبوس، صف طویل و مسافران جامانده... از کنار این قصه تکراری رد می شوم. افزایش آستانه تحمل، تمرین روزانه من است. قرار نیست همه چیزهمیشه بر وفق مراد باشد. یک نفر غر می زند، یک نفرفریاد. دنبال مسافر است یا با کسی دعوا دارد، فرقی نمی کند، بالاخره آن صدا جزیی از هیاهوی صبح است که بر آرامش آدمهای شهر هوارمی شود.ترافیک زیاد، ارشاد دختران بد حجاب، چترهای رنگی دست مردم زیرباران وغافلگیرشدن از یک رگبار بهاری برای آنها که چتر ندارند و خیس خیس می شوند. تصاویر ذهنی امروز من است و لبخند مادر که پایان خوش این دغدغه های همیشگی است.
امروز شوق عجیبی برای نوشتن در بچه ها دیدم. برای شروع خواسته بودم که بنویسند. از این که نوشته های جلسه پیش را نخوانده بودم، دلخور بودند. قول دادم درباره کارهایشان به زودی صحبت کنیم. بعد از چهار ساعت درس، خیلی سخت بود که به قولم عمل کنم. اما بدقولی هم خیلی از انگیزه های جوانه زده را از بین می برد و شاید برای بعضی، این نقطه شروع خوب ، خیلی سریع تبدیل به نقطه پایانی شود. حس می کنم گمشده ای را پیدا کرده اند، ولع نوشتن را در نگاه چند نفر می بینم، سوالاتشان درباره سوژه، هر لحظه این تجربه را صیقل می دهد. خیلی از آنها منتظر تلنگر هستند. این بار اولی نیست که استعدادهای بالقوه را اینقدر از نزدیک می بینم. من سالهاست که این شانس را داشته ام با استعدادهای بی نظیر روبرو شوم و برای این معادن کشف نشده نگران شوم که بعد از این چه می شود؟ کاش جامعه سرمایه های خود را بیشتر بشناسد. کاش آنها قدر خودشان را بیشتر بدانند حتی اگر تلنگری نباشد. /سه بامداد روز دوشنبه
سالها بعد وقتی حریر بزرگ شود، نمی دانم برای حرفه معلمی به من افتخار کند یا ملامت که ساعت های مختص او را با دیگران نیز تقسیم کرده ام. فقط می دانم یکی از ناب ترین احساسات حریر را زمانی دریافت کرده ام که از کلاس برمی گردم. امروز بعد از کلاس، سه نفر از بچه ها تا در سازمان با من آمدند و سوال می پرسیدند. از دور حریر را دیدم. کنار پدرش نشسته بود و بادیدن من دستان کوچکش را تکان داد. باید زودتر می رفتم. یک لحظه اما فکر کردم اگر یک روز حریر همین سوال ها را از معلم خود بپرسد وبی جواب بماند...
دقایقی از سهم تقسیم شده را جابجا کردم. مطمئن بودم که حریر ناراضی نبود. این را وقتی صورتش را چندین ثانیه به صورتم چسباند، فهمیدم.
... نمی دانم الان چه حس و حالی داری، هر وقت سوار هواپیما می شو م و اوج می گیرد، دلم به شدت از زمین کنده می شود. انگار بازگشتی و فرودی نمی بینم. بر خلاف بعضی، عاشق پرواز و ارتفاع و این دل کندگی هستم. حالا اگر مقصد کعبه باشد، پرواز پرمعناتر می شود. در سکوت و سیاهی شب، فرصت بیشتری داری که به سفر بی نظیرت فکر کنی. فقط باید به خودت قول بدی که در این اوج بمانی حتی اگر 24 اردیبهشت، فرودگاه مهرآباد پیاده شدی، باید دلت را آسمانی نگهداری...
از جام جم که بیرون می آیی، دیگر راهی برای دور زدن و تغییر جهت به سمت چهارراه پارک وی نیست. به سمت نیایش رفتم تا برای ورود به مدرس و صدر، راهی پیدا کنم. نیروهای انتظامی در امتدادپارک ملت پراکنده بودند. ظاهرا طرح برخورد با پوشش های نامناسب و بدحجابی در نقاطی ازشهربه شدت در حال اجرا ست. وارد جردن که شدم، فکر کردم لوکیشن یک فیلم است. خیابان پر بود از هنرپیشه های گریم شده... عجب فیلمی با این همه هنرپیشه! اما کارگردان این فیلم، هنوز نمی داند فضای کش آمده ده سال اخیر را با این سوژه نمی توان جمع کرد. این طرح، انرژی های آزاد شده دهه اخیر را به یک بسته انفجاری تبدیل می کند. لبخند به آزادی های بی حد و حصر به نام دموکراسی، یک سیلی آبدار به صورت جوانانی است که حالا بعد از ده سال آن را دریافت می کنند. خیلی از همین جوان ها از بی بندو باری که بقیه در سایه آزادی داشته اند، گله مند شده اند. یکی از آنها می گفت حقشان همین است. باید آنها را که شلوار کوتاه و مانتوی ناجور می پوشند گوشمالی داد تا اسم ما که دو تا تار مویمان بیرون است بد در نرود! جالب است که خودشان برای هم سلسله مراتب قائلند... تنگ بودن لباس، کوتاه بودن شلوار، شال کوتاه، آرایش، مو ... از جمله این مراتب است! یکی از آنها که دیروز برای تعهد به یکی از مراکز انتظامی رفته بود، با عصبانیت می گفت، فلانی! چراباید از من عکس بگیرند؟ مگر من مجرم هستم؟ چه توجیهی برای گرفتن این عکس دارند؟خلاصه این طرح از تنور درآمده داغ داغ است. خدا کند که جزغاله نشود. البته بیشتر ممکن است خمیر شود!