صبح ، خیلی ها همزمان با تو به خیابان می آیند، اول از همه موش کوچولویی که صورت نشسته، از جلوی پایت رد می شود. برای چه جیغ می زنی؟ چند متر آن طرف تر هم باید منتظر موتوری باشی که مثل همیشه سلام نکرده وارد می شود، باید مواظب باشی که اسکاچ فروش ها دیگر دکمه لباست را پاره نکنند، فال فروش ها هر روز نوید یافتن گم گشته ات را می دهند و سفری که در پیش داری! تنها کسی که منتظرهستی و نمی آید، اتوبوس است. که تا نفست را با دود تازه کنی، آن هم می رسد! این تمام صبح نیست. زیبایی های صبح آنقدر زیاد است که موش و دستفروش و موتوری همه معصوم و بی گناه جلوه می کنند، و این جلوه گری فقط بستگی به نگاه ما دارد...
فهیمه سربندی
روز جمعه در اتوبان بابایی، شاهد یک تعقیب و گریز جانانه بودیم که هر چه دنبال دوربین گشتیم پیدا نکردیم. از سمیر و یان و ماشین های بی ام و بنز سریال آلمانی هشدار برای کبرا ۱۱ هم خبری نبود. هر چه بود که همه تماشاگران برای حماقت راننده پژو که وسط اتوبان « دور در جا» زد و خلاف جهت حرکت ماشین ها در اتوبان شروع به حرکت کرد، هورا کشیدند. مزدای سفید هم که داشت طعمه را از دست می داد به روش دنده عقب، تعقیب را ادامه داد. خدا رحم کرده که کارگردان های داخلی، دنبال این جسارت ها در تولید فیلم های داخلی نیستند و اگرنه در این اتوبان های شلوغ، امنیت باقی نمی ماند. افسر حاضر در صحنه، چند دقیقه ای مبهوت اتفاق شده بود، شاید فکر می کرد چه طوری برای همکارانش این رویداد هیجان انگیز را تعریف کند که باور کنند! چند دقیقه بعد همه چیز عادی شده بود. پلیس بزرگراه هم ظاهرا هنوز در ژست زانتیا و لباسهای فرم خود هستند و خیلی شیک چند دقیقه یک بار علامت هشداردهنده خود را تکان می دهند. آنونس سریال آلمانی به ذهنم رسید: دشمنان آنان سارقین قاتلین و باج گیرانند که راه را بر بی گناهان می بندند مردان کبرا 11 شب و روز در تلاشند تا امنیت را در بزرگراه ها حاکم کنند!
دفعه بعد هم این حرکات خطرناک بدون خسارت تمام می شود؟ آیا تسویه حساب های اتوبانی مد جدید خواهد شد؟! آیا امنیت در بزرگراه ها تامین خواهد شد؟... ( این جملات آخر قرار است در آنونس سریال مشابه تولید شده در داخل استفاده شود!)
قوانین داخلی اداره ها چنان تنظیم و تدوین می شود که کارشناس میدان نبیند. در عین حال، مجریان قانون، چنان استعداد ذاتی در سرکوبگری دارند که دست همه قانون های محدود کننده را از پشت بسته اند و خود به تنهایی برای کور کردن ذوق و استعداد کارشناسان کفایت می کنند. روش این افراد، مستبدانه است تا فضا برای بکارگیری زبان کارشناس ایجاد نشود. اما اصولا برخی کارشناسان هم هستند که درباره چرایی و چگونگی تصمیمات مستبدان سازمانی قد علم می کنند. در این پروسه که عرصه زورآزمایی می شود، کسی برنده است که حمایت های معنوی بیشتری پشت سر دارد. مثلا رئیسی که مورد تائید رئیس بزرگ است!
بازنده هم با ابروهای در هم کشیده به دوستی ها و پارتی بازی های داخل سازمانی، لعن و نفرین می فرستد و در دلداری خود زیر لب زمزمه می کند: از دی چو گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن! تحمل وصبر همگی پایدار و مستدام!/
به هر دردسری بود خیز برداشت و پرید رو کول مامانش که روی یک صندلی چوبی لم داده بود. مامان خال مخالی هم تکانی داد و او را پرت کرد پایین. بچه گربه فکر کرد مامانش بازی را شروع کرده، اما او با بی حوصلگی دمش را تاب می داد و با چشمان تنگ شده ماشین های پارکینگ سازمان را نگاه می کرد. بچه گربه دست بر نداشت، رفت پایین صندلی و یک دفعه با هیجان پرید بالا و دم مامان را گرفت. این کار را چندبار تکرار کرد. بار آخر مامان از روی عصبانیت از صندلی پایین آمد و از بچه فاصله گرفت. بدنش را کش داد و بعد از او دور شد. گربه کوچولو ایستاد. انگار فهمید که مامان حوصله ندارد. بچه ها این را خوب می فهمند. حریرهم اغلب، خستگی مامان را می فهمد. امروز از فرط خستگی، یک ساعت و ربع خوابیدم و تمام این مدت، حریرکنارم نشست و با صدای خیلی آرام شروع به قصه گویی کرد. در خواب و بیداری حضورش و کلماتش را حس می کردم. همان ثانیه ای که چشمانم را باز کردم با خوشحالی سکوت طولانی خود را شکست و محکم کوبید توی شکمم . خندید و گفت: « بمر» یعنی مثلا نقش بازی کن و بگو من مردم و این طوری بازی شروع شد. روزهایی هم که از کلاس می آیم، استقبال گرمش، خستگی را محو می کند. روزهای کلاس، غر نمی زند، ناز نمی کند، درخواست و خواهش ندارد. هر جا باشد صبوری می کند تا من برسم. من بر خلاف مامان گربه، اجازه می دهم حریر روی کولم سوار شود. گردنم را سفت بگیرد و سوال بپرسد. اصلا غیر از این باشد حال هر دو یمان گرفته می شود. من آن روزدر پارکینگ سازمان این ناز و کرشمه مادرانه را دیدم. کمربندم را بسته بودم اما دیدم بچه گربه بعد از رفتن مادرش خیلی تنها شد. پیاده شدم و در فاصله نیم متری به او گفتم «لابد مامانت خسته ست، بازم برو دمش رو بگیر. نمی تونه که بزنت، آخر خودش از رو می ره...» حرف هایمان یکی دو دقیقه طول کشید. راستش اشک تو چشمانم جمع شده بود. بچه گربه نا امیدتر از آن بود که حرف های من تسکینش باشد. فقط لطف کرد و فرار نکرد و با دقت پلک می زد و نگاهم می کرد. دست آخر دوان دوان رفت به سمتی که مادرش رفته بود. نمی دانم داشت به بازی بعدی فکر می کرد یا دنبال سایه می گشت که لم بدهد.
امروز وب نویسی نه برای وقت گذرانی است و نه مرزشکنی و عبور از خط قرمزها. آنها که امروز می نویسند برای درمیان گذاشتن دیدگاه های خود با کاربران دیگر، وقت می گذارند. درباره احساسات و عواطف خود می نویسند یا سیاست و اقتصاد فرقی نمی کند. مهم تبادل افکار و تعامل اندیشه هاست. خیلی ها در این دنیای مجازی پخته شدند. حالا وزین تر می نویسند. مثل پیچش قلم خطاطی که هر روز منعطف تر می شود و شعرهای بهتری را برای نوشتن انتخاب می کند.همانقدر که دنیای شعر و احساس به دنیای یک خطاط پیوند می خورد، همانقدر ظرایف زندگی در بیان یک روزنامه نگار منعکس می شود. جذاب ترین وب نویس ها همین روزنامه نگارها هستند. اما بعضی از وب نویس ها انصافا در شکار سوژه و بیان ظرایف از روزنامه نگاران پیش هستند، بگذریم که گاهی جاده خاکی میزنند.
سیاستمدران ماهم از سال 80 به گروه وب نویسان پیوسته اند. ابطحی پر حرف و حدیث تا احمدی نژاد و قالیباف، هاشمی رفسنجانی، مهرعلیزاده، و... ضرورت داشتن این محیط مجازی را برای ارتباط با مخاطبان حس کرده اند. با این همه خیلی ازوب نویس ها کم می آورند و از میدان خارج می شوند یا این که سایت خود را مستمر و سریع به روز نمی کنند. تجربه نشان داده آنهایی که در خانه همیشه حضور دارند، مهمان های بیشتری را دارند و خانه پررونق تری...
دوستی که صله رحمش زبانزد همه است و بعد از سهمیه بندی بنزین تقریبا خانه نشین شده، این تعامل به روش صفر و یک را جایگزین دید و بازدیدهایش کرده است. دیروز به من می گفت: این روش کمتر خرج داره و البته محاسن اخلاقی دیگری هم دارد که کمترینش حذف غیبت از سبد خانوار است!
دیروز به شدت سرزنش شدیم. جمعی از کارشناسان اداره که روزها و ماه های زیادی برای برگزاری همایشی ملی تلاش زیادی کرده بودیم٬ دیروز به سالن اجتماعات اداره فراخوانده شدیم و جناب مدیرکل حسابی از شرمندگی همه در آمد! اول جلسه همه منتظر بودیم که مورد تشویق قرار بگیریم اما همان چند دقیقه اول آرزو کردیم بدون سلام و صلوات قائله ختم شود. ولی دو ساعت و سه دقیقه این گوشمالی ادامه داشت. جمیعا مستفیذ شدیم و لحظه شماری ما برای ختم به خیر شدن جلسه بیهوده بود. آقای مدیر کل شمشیر را از رو بسته بود و تا ثانیه آخر هم حاضر نشد کمی از کارهای مثبت مجموعه سخنی بگوید. چهره های ما دیدنی بود. ما شنیده بودیم که جلسات نقد٬ مشتمل بر ذکر معایب و محاسن درهم است. ولی جناب رئیس اعتقاد داشت مراحل اجرایی این همایش چند هزار نفره کلهم نقص و عیب داشته است. در حالی که بازتاب خبری و نیز درون سازمانی آن نشان می داد به دلیل بار علمی٬ این مراسم بهترین همایش پس ازانقلاب در این تشکیلات بوده است. این ارزیابی از دید مدیر پنهان نماند. اما دلیل رفتار آقای مدیر دیروز مرا به یاد اوقاتی انداخت که در شرایطی خاص اینقدر غر می زنم که دیگر فضا برای بهتر حرف زدن باقی نمی ماند! به هر حال مدیر جوگیر ما شاید می خواست دلجویی هم بکند اما آش الکی اینقدر شور شد که ترجیح داد تمامش کند چون در آن صورت٬ این سکانس با بقیه قسمت ها جور در نمی آمد!
محمد شمس لنگرودی، شاعری که بعد از پنجاه سالگی شعرهای عاشقانه زیادی را سروده، در مصاحبه با روزنامه شرق درباره سن عاشقی حرف های جالبی زده است:... عشق در سنین جوانی و نوجوانی سوءتفاهم است؛ تصور عشق است.عشقی کور برای رفع نیازهای ساده و ابتدایی است.آدمی کوه یخی است که هفت هشتمش زیر آب است.دنیا هم همین طور.در سنین پایین نه کسی آن هفت هشتم را می بیند و نه توان درکش را دارد. کیفیت پیچیده زندگی بعدهاست که معلوم می شود.
عشق و هنر در جوانی با خوش خیالی همراه است... به همین دلیل شاعر به درستی می گوید:« شمس تبریزی فراوان است، مولانا کجاست»، چیزی که کم است نه شمس تبریزی بلکه مولانایی برای درک حضور شمس تبریزی در جهان است. این دنیا شمس است.عشقی که نتیجه درکی چنین شورمندانه از این همه پیچیدگی شد، معلوم است که با عشقی خام طبعانه متفاوت است.این عشق نوعی غرق شدن معنا در سوژه است...
امروز حریر را بردم دکتر و همانجا برای ساکت شدن قول گرفت که با هم شهر کتاب برویم. حاضر شدم گریه کند ولی این قول را ندهم٬ چون در آنصورت اشک من در می آمد! ولی متاسفانه هم گریه کرد هم من اشکم در آمد چون هر دو در معیت هم آنجا رفتیم. این مراسم شهر کتاب رفتن ما٬ ندیدنی و نشنیدنی است! هر دفعه قایم باشک بازی و کتاب ورق زدن های متفکرانه حریر...
برای کسانی که ساعت ۱۱ صبح روز جمعه پشت در منتظر باز شدن فروشگاه بوده و در فضای بسیار آرام مشغول انتخاب کتاب می شوند٬ تصور کنید که حریر چه پارازیت بزرگی است٬ البته بر خلاف انتظار٬ گریه نمی کند ولی با صدای بلند در مورد کتاب ها سوال می پرسد و چند دقیقه یک بار کتابی زیر بغل می زند و با سرعت از من دور شده و طرف صندوق می رود! امروز هم از قفسه کتاب های ادبی دل کنده بود و در طبقه پایین به شدت درگیر انتخاب داستان های کوتاه انگلیسی بود! خداوند این مشکل عظما را برای ما حل و فصل نماید! التماس دعا...

دلم پر از ميل گفتن است، بهانه نمي خواهد. از تو گفتن مادر، بهانه مي خواهد؟ براي تو كه همنام عشقي، براي همه مهرباني هايت تو را سپاس مي گويم.
اي ذره اي از خود بهشت، شيرين مقدس من... دوستت دارم مادر!
حر ف هاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آن كه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
دكتر قيصر امين پور
...
ديشب دوباره
بي تاب در بين درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جيب هايم را
از پاره هاي ابر پر كردم
جاي شما خالي!
يك لقمه ازحجم سفيد ابرهاي ترد
يك پاره از مهتاب خوردم
ديشب پس از سي سال فهميدم
كه رنگ چشمانم كمي ميشي است
و برخلاف سال هاي پيش
رنگ بنفش و ارغواني را
از رنگ آبي دوست تر دارم
ديشب براي اولين بار
ديدم كه نام كوچكم ديگر
چندان بزرگ و هيبت آور نيست
اين روزها ديگر
تعداد موهاي سفيدم را نمي دانم
گاهي براي يادبود لحظه هاي كوچك
يك روز كامل جشن مي گيرم
گاهي
صدبار در يك روز مي ميرم
حتي
يك شاخه از محبوبه هاي شب
يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است
گاهي نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنايي مي كند
گاهي دل بي دست و پا و سر به زيرم را
آهنگ يك موسيقي غمگين
هوايي مي كند
اما
غير از همين حس ها كه گفتم
و غير از اين رفتار معمولي
و غير از اين حال و هواي ساده و عادي
حال و هواي ديگري
در دل ندارم
رفتار من عادي است
دكتر قيصر امين پور
راننده ای که نویسنده شد
شبیه راننده ها، مثل ادبا
ادبیات در میان دود
شبیه راننده ها بود، زحمتکش. مثل ادبا بود، با احساس. کلمات لطیفش با دود و ترافیک کور تهران سنخیتی نداشت. برای او، هم کلامی با مسافرانش فرصتی غنیمت برای آموختن است. شاید شخصیت های کتاب جدیدش را در ذهن می پروراند، چه کسی می داند...
اگرسوار تاکسی او شدید، بی محابا وارد ادبیات نشوید که زود مجبور به عقب نشینی یا سکوت خواهید شد. شیرینعلی سیفی، حواس جمع رانندگی می کند اما متفکرانه. نگاهش بیهوده نمی چرخد. کلمات بی دلیل ازدهانش بیرون نمی آید. همه چیز روی حساب و کتاب است. ساعت زندگی او برای کار، مطالعه و خانواده، دقیق تنظیم شده است.
51 سال پیش در «نوشنق» نمین به دنیا آمد و تا کلاس نهم در زادگاهش تحصیل کرد. از 22 سالگی در کارخانه ای اطراف تهران مشغول به کار شد و سال 63 دیپلم تجربی گرفت. از آن پس نوشتن را مستمر ادامه داد. اولین دست نوشته هایش را محمود حکیمی خوانده است. می گوید: « سال 1373 تصميم گرفتم به صورت منظم داستاننويسي را دنبال كنم. «رنج محرومان و احساسات پاك كودكي» را همان سال نوشتم و به توصیه یکی از مسافرانم که مرا به انتشارات مدرس معرفی کرد، با آقای حکیمی آشنا شدم. وی تشویقم کرد و گفت باز هم بنویسم. کتاب« کوی دوست» را نوشتم که چاپ شد.»
با شرمندگی می گوید صد نسخه از کتابش را که انتسارات قو برایش فرستاده به مسافران هدیه کرده است و با اصرار می خواهد که نسخه ای از آن را برایم بفرستد. خم می شود و از درون داشبرد، صفحاتی از یک نشریه را بیرون می آورد. به گمانم بولتن مربوط به تاکسیرانی است که با او مصاحبه کرده است.
این راننده نویسنده بعد از 14 ساعت کار روزانه وقتی به شهرک مارلیک می رود، چشمانش را با مطالعه استراحت می دهد. می گوید: « با نوشتن و مطالعه آرامش پیدا می کنم...». به مقصد که می رسم او را با اتاق فکرش تنها می گذارم.
شاید دفعه بعد، شما «مجموعه داستان های کوتاه» او را که به زودی چاپ خواهد کرد، هدیه بگیرید.
رودخانه که نه سیل عدالت به راه افتاده بود از وجود این همه قاضی و وکیل در یک زمان و مکان. روز سه شنبه و چهارشنبه تمام مغزهای متفکر اجرای عدالت جمع شده بودند تا ضمن بزرگداشت هفتم تیر، جایگاه حقوق شهروندی در دستگاه قضا را تبیین کنند. ولوله ای بود. تسلط و طنازی مجری برنامه، همه این آدم های مهم و حرف های مهم تر را تحت پوشش قرار داده بود. فرزاد جمشیدی با کلمات لطیفش، دل همه قانون دانان را برده بود. با هنر او فضای خشک قانون، مرطوب شده بود. مجری توانسته بود ادبیات و قانون را به هم کوک بزند. هیچکس ناراضی نبود. نتایج در بستر شعر و مطایبه، تحلیل و واگویه می شد. کلام دلنشین مجری، دل حضرات را به فراسوی ماده و تبصره برده بود. همه حرف های تکراری، رنگ و لعاب دار شده بود و بربال احساس در فضای قضا اوج و فرود می گرفت. چهره های متبسم از افراد بعید، حاصل این تلاش هنرمندانه بود. دست مریزاد فرزاد جمشیدی!
اگر همین الان مطلع شوی که پدر ومادرت و پنج خانواده دیگر از فامیل در سیل کاشان گیر افتاده بودند و بعد از14 ساعت نجات پیدا کرده اند، اگر دایی تان دیشب پشت خط گریه کند که همسرش در ای سی یو بستری شده است، اگر ماشین پدرشوهرت در خیابان آتش گرفته باشد و برادر شوهرت روز قبل با همان پژوی مذکور تصادف کرده باشد به علاوه تصادف پنج روز قبل خودت... می توانی سایه فرشته ای را ببینی که بدجور دارد آن بالاها بال می زند. بیخود نیست امروز رفتم فریدون مشیری می خوانم! خداوند همه را سلامت دارد. البته نمی توانم پنهان کنم که دلم می خواست با تجربه مامان اینا که حادثه شگفت انگیزی را پشت سر گذاشتند همراه می شدم.
غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می زند!
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر می زند
ای دل بکش یا کشته شو، غم را در اینجا ره مده،
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در می زند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟
غم با همه بیگانگی، هر شب به ما سر می زند!
فریدون مشیری
شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندارم نمی مرد.
غمگین و دلسرد، روحم همه رنج،
جانم همه درد،
آهنگ یاران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان، افسانه می گفت...
...
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان، افسانه می گفت:
«...پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر!
سی سال از عمرت گذشته ست،
زنگار غم بر روی رخسارت نشسته ست،
خار ندامت در دل تنگت شکسته ست،
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟
تنهای تنها،
خاموش خاموش؟
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی،
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی،
دست زمان، نای تو بسته ست،
روح تو خسته ست.
تارت گسسته ست.
این دل که می لرزد میان سینه تو،
این دل که دریای وفا و مهربانی ست،
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست،
این دل، دل تو دشمن توست
زهرش، شراب جام رگ های تن توست
این مهربانی ها، هلاکت می کند از دل حذر کن!
از دل حذر کن!
از این محبت های بی حاصل حذر کن!
...
جان تو افسرد
جسم تو فرسود،
روح تو پژمرد، آخرپروبالی بزن، بشکن قفس را
آزادباش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها حذر کن
از چاردیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی بر افشان!
شوری برانگیز!
در دامن آزادی و شادی بیاویز!
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز،
وزطبع خود، هر لحظه، خورشیدی برافروز!
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست،
دنیا همین یک ذره جا نیست!
سر زیر بال خود مبر، بگذار و بگذر،
پا روی دل بگذار و بگذر...
...
فریدون مشیری
ای آخرین رنج،
تنهای تنها می کشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،
لرزید جانم از نسیمی سردو نمناک.
آنگاه دستی در من آویخت!
دانستم این ناخوانده مرگ است
از سالهای پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمی دانم کجا بود!
...
ای آخرین رنج،
من خفته ام بر سینه خاک
بر باد شد آن خاطر از رنج خرسند
اکنون تو تنها مانده ای، ای آخرین رنج!
برخیز برخیز،
از من بپرهیز،
برخیز، از این گور وحشت زا حذر کن.
گر دست تو کوتاه شد از دامن من،
بر روی بال آرزوهایم سفر کن.
...
فریدون مشیری
چنین با مهربانی خواندنت چیست؟
بدین نامهربانی راندنت چیست؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره عاشق، ماندنت چیست؟
فریدون مشیری
...
- در ایران دانشجوها توی کتابخانه آشنا می شن ، توی پارک درس می خونن، سر کلاس می خوابن!؟!
- اینجا همه خودشان را فوق العاده جدی می دانند اما همه همدیگر را مسخره می کنند !
- در همه جای دنیا هر وقت سرو کله پلیس پیدا می شود گره کور ترافیک رفع می شود ولی در ایران هر جا که پلیس هست ترافیک مختل می شود!
- همه جای دنیا در اداره ها کار می کنند در منازل استراحت و در خیابانها تفریح ولی در ایران مردم در ادارات استراحت, در منازل تفریح و در خیابانها کار...
...
آدم ها همه خوبند ولی یک دفعه شیطان همه چیز را خراب می کند. همه که از اول آدمکش نیستند یا کلاهبردار، اول همه عزیزند با فطرتی پاک... بعد لقمه و نطفه و محیط، بعضی را سنگدل می کند، بعضی ها را سرکش، در عوض بعضی اینقدر مهربان و عزیز مثل روزهای کودکی. یک عده هم که سرکش و ظالم نیستند ولی مثل دسته دوم هم قادر به مهرورزی بی حد وحصرنیستند، تنها کارشان، حسرت خوردن به منش و روش آدم های مهربان است!
گروه اول با اجتماع می جنگند و هم خود و هم دیگری را نابود می کنند. اینقدر لوح وجودشان خط خطی است که با هر چیز هم آن را پاک بکنی باز سایه می اندازد. حتی اگر با بیرحمی دختر جوانی را با ماشین زیر بگیرند و فرار کنند. حتی اگر بدانند که دختربیست ساله خیلی عزیز مادر و خاله بوده است، در تاریکی شب دزدانه می گریزند و حتما نمی دانند به زودی شب تمام می شود. دل سوخته مادرالتیام که نمی یابد حتی اگر صبور شود، یادگاری های دختر دانشجو می ماند، شکوفه هیچ وقت از یاد مادر نمی رود، ولی حتما شب به پایان می رسد و... امان از رسوایی و پشیمانی. ننگ انسان بی تعهد بر پیشانی می ماند. یک بی رحم که شکوفه را از مادر گرفت.
خانم راجی عزیزم٬ امروز که دیدمت خیلی صبوری کردی٬ گفتم که خدا خودش کمکتان می کند. من به طاقتت و به تسلیم شدنت به حکمت خدا غبطه خوردم. امیدوارم نوبت شادی هایتان باشد.
* هیچ غنایی مانند عقل، هیچ فقری مثل جهل، هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی مانند شور و مشورت نیست.
* غنای در غربت، دروطن بودن است و فقر در وطن، غریب ماندن است.
* قناعت، مالی پایان ناپذیر است.
* آن کس که که تو را از آسیبی برحذر می دارد مانند کسی است که تو را بشارت دهد.
* زبان وحشی است، اگر رهایش سازند می گزد.
* چون به تو درودی گفتند، تو درودی رساتر بگو و وقتی به تو نیکی کردند، تو با نیکی بیشتری پاسخ ده، فضیلت آن کس دارد که ابتدا به کار برآید.
* عفت زیور فقر است و سپاس زیور تمکن.
* نادان، دائم در حال افراط و تفریط است.
* حکمت، گمشده ی مومن است، آن را برگیرگرچه در اختیار منافقان باشد.
* بهای مرد بدان است که خوب داند.
ماشین نقره ای بهشت زهرا یعنی یکی رفت.این که آدم باذوقی بوده، امروز قرار ملاقات داشته، عاشق بوده یا فارغ، ژولیده بوده، پیر یا جوان، پرحرف یا کم حرف... دیگر فرقی نمی کند. حتی اگر آدم خوش ذوقی هم بوده الان افقی به سوی ابدیت می رود. چهارشنبه یکی از همین نقره ای ها از ماشین ها سبقت می گرفت و آژیر می کشید. انگار مسافرش داشت از پرواز جا می ماند، وضعیتش هر چه بود اورژانسی بود، از دست آدم ها می خواست زودتر فرار کنه یا کسی دنبالش کرده بود...؟ هرچه بود دنبال جلسه و کلاس و قرار نبود، قلبش را همین جا گذاشته بود، همه دوست داشتن هایش را، همه بدقولی ها، همه آزارها یا همه محبوبیت هایش را همین جا لابلای ترافیک جا گذاشته بود. آها...می خواست آن شب راحت بخوابد، نه سریال تلویزیونی، نه فیلمی، نه چای شبانه، نه فکر و خیالی...تمام.
چه شبی برای آن مسافر نقره ای... من و تو بلیت تاریخ نخورده داریم. امروزی، فردایی. توی خط ویژه خیابان ولیعصر رهسپاریم... مقصد همه ما یک چهاردیواری شخصی است. مستاجر ابدی این خانه که نورگیر ندارد، بدون آسانسور اما با یک چشم انداز بی نظیر به دنیایی که خودت برای خودت ساختی، اگر خوبه که مبارکت باشه، اگر نیست تقصیر خودته... لعنت به بی خیالی و وسوسه.
این نوشته ام را لابلای کارها پیدا کردم زمانش نیست اما همیشه می تواند زمانش باشد...
« کرکره پلک چه افتادنی می شود در این شب سرنوشت، قهوه می خوری که بیدار بمانی، ارزشی دارد؟ به احترام آسمانی ها باید بیدار ماند نه به زور هیچ چیز که امشب شبی است.
بی مروت این خواب...
سبحانک یا لا اله الا انت، خدایا از این بی ارادگی مرا نجات ده، آتش جهنم بعدا.
به چهل و دومی که می رسی، قهوه اثر خودش را ازدست می دهد، حالا کلمات بیرون می پاشد بدون معرفت، بدون حضور قلب و فقط با حضور خواب. نیم ساعت خواب، بعد با اضطراب و دست پاچگی روی صندلی چمباتمه می زنی، سبحانک یا لا اله الا انت... خاطرات شب امتحان و تا صبح بیدارماندن ها، آن یکی برای نمره و این یکی برای آدم شدن، یک امتحان تکراری که هر سال تجدید می آوری.
چرا بیدار ماندن اینقدر سخت می شود؟ خلصنا من النار یا رب...
بنده خدا می دانی که امشب سرنوشت تو نگاشته می شود و تو در خوابی، یکسال خوردن و خوابیدن و گناه کردن. امشب باید فرق کند. نه! روح تو قفل کرده و با شاه کلید هم باز نمی شود. حتما باید بخوابی تا فردا صبح از حسرت دق کنی که چرا همه بیدار ماندند و تو نماندی، ای از قافله عقب مانده... معرفت و شعور باشد بدون قهوه هم می توانی بیدار بمانی، عظمت این شب با ارزش چنان وجودت را بلرزاند که ثانیه ای خواب به چشمانت چیره نشود و دیگر با خمیازه، شماره صفحات و ساعت را براتداز نکنی...
بیدارباش در لحظات سرنوشت، با هوشیاری به استقبال سحر برو که نزدیک می شود...»
سه نفر مردند، سه تا افغانی...دیشب که مامان را برده بودم اورژانس، خیلی شلوغ بود، گفتند یک بالابر سقوط کرده. سه چهارتا همراهشان توی محوطه نشسته بودند و گریه می کردند. سه تا انسان بیگناه مرده بودند. ساعتهای زیادی به آنها فکر می کردم... چه کسانی در افغانستان منتظرشان است؟ قربانی بی احتیاطی چه کسی شدند؟
زمانی وبلاگ مال آدم های منزوی بود، بعضی ها آنجا پشت کلماتشان پنهان می شدند. محافظه کارهایی هم بودند که ترجیح می دادند در وبلاگ خود حرفشان را بزنند. وبلاگ ها از همان اول، سنگ صبور بودند، یک دفترچه یادداشت پربرگ برای آدمهای غمگین، افسرده، پردرد... اما گذشت زمان، کارکرد های وبلاگ را متحول و افزون کرد. البته هنوز آدم های گله مند و معترض، این خانه را ترک نکرده اند. عشاق همین جا اتراق می کنند. ادبا خیلی راحتند که در این محدوده درافشانی کنند. روزنامه نگاران هم که حرفشان تمامی ندارد، سرریز گزارش ها و اخبار را در وبلاگ هایشان می آورند! سال 2001 دوران بلوغ وبلاگ بود. سال بعد از آن حتی توانست موج آفرینی وجریان سازی کند.
در حال حاضر، بیش از 75 میلیون وبلاگ در دنیا وجود دارد که معلوم نیست چه مقدار از آن مانند وبلاگ های ایرانی بی سر سامان بوده و تنها به ثبت نام خود بسنده کرده اند. البته کاربران ایرانی در برخی مسائل مثل میزان پست های ارسالی یا ایجاد هزینه همیشه رکورد دار هستند. هر چند نتایج موثقی در این مورد وجود ندارد اما این که زبان فارسی در چهارماه اخیر با پشت سر گذاشتن زبان فرانسوی، روسی و ایتالیایی، جزو پنج زبان اول وبلاگ نویسی شده است، کاملا موثق است. زبان ژاپنی، انگلیسی و چینی رتیه اول تا سوم را دارند. البته آمار سایت«تکنوراتی» که یک موتور جستجوی معروف در وبلاگ ها محسوب می شود، همچنین به 5/1 میلیون پست جدید روزانه در وبلاگ ها (17 پست درهر ثانیه) و تولد 120 هزار وبلاگ در روز اشاره کرده است.