سکانس یک_روز_ داخلی
تعطیلات بین ترم، فرصت مناسبی برای تجدید دیدار دوستان است. بهار هم امسال برای دومین بار به ایران آمد و مثل همیشه، دقیق و جذاب از اوضاع و احوال خودش، درس ها و تجارب محیطی چیزهایی می گفت. بهار خیلی از ساده پوشی فرانسوی ها می گوید. این که کم آرایش می کنند و راحت و اسپرت هستند( عین ایرانی ها! ) اما در رعایت برخی قوانین و مسائل عرفی کاملا سخت گیر هستند. مثل حریم خصوصی که برایشان خیلی مهم است. حتی اشاره می کرد که برای عکس گرفتن حتی از یک سگ، اجازه صاحبش بسیار بسیار ضروری است یا اگر به طور اتفاقی در پس زمینه، عکس فرد یا افرادی بدون رضایت آنها ثبت و ضبط شود، اجازه مخالفت و پیگیری را دارند و باید بپذیری که آن عکس را پاک کنی.
این، قانون جالبی است. اما حساسیت آنها از جنس ایرانی ها نیست که نگران محرم و نامحرم یا تکثیر فیلم و مونتاژ باشند، من دلیلش را می دانم ولی گفتند نگو!!
سکانس دو _شب_ داخلی
حضور در برخی مراسم، برای من از نوشیدن زهرمار هم بدتر است. هرچند که وقتی قرار بر رفتن باشد، ناگزیر باید پنج شش ساعت برای امور ضروری اختصاص داد! حالا دو نفر آدم محترم هم برای حضور در مراسم از تو خواهش کرده باشند، دیگر باید شال و کلاه کرد!
اما قسمت دراماتیک آنجاست که تو در این مراسم با دوربین شخصی٬ ثانیه ای با زاویه کاملا متمایل به زمین دو سه تا عکس از حریر بگیری و بعد عروس خانم(خدا به دور)، خاطر خود را مکدر سازند که به من اطلاع دادند که فیلمم برداشته شده است و باید پاک کنی...(این قسمت به دلیل خشونت کلامی حذف گردیده است!!)
یکی نبود به عروس خانم بگوید که ابن شیوه تهاجمی در شان عروس خانم نیست ثانیا، (با استناد به مطالب در سکانس یک و با عرض معذرت از اقوام محترم همسر) اگر قرار بود از تو عکس و فیلم بگیرم که از صاحبت اجازه می گرفتم!
گوشه ای ازاین شهر بزرگ، زیر سایه مجنون، چند نفری هستند دلشان اما آفتابی. سالهاست تهران و ساکنانش را به حال خود گذاشته اند، مثل همان روزها که برای جنگ رفتند. چه طور می شود این همه تنهایی؟ چه طور این همه امید و توکل به خدا وقتی بیست سال توان حرکت نداشته باشی. این رضایتمندی از کجا می آید؟ این کم توقعی و گذشت، سرچشمه اش چیست؟ او که شهید شد، بر خوان رحمت رسید، اما اینها که بالاخره به قافله پیشتاز هم خواهند رسید،... اینها چرایی ندارد. فقط می توان تامل کرد ... ما کجا، اینها کجا؟
نمک کارت دعوت انتخاب کردن به این است که با همسر گرامی در پیاده روهای بهارستان قدم بزنی و در حالی که دستانش را محکم در دست گرفته ای که این روزهای آخر٬ پشیمان نشود! نظر او را درباره متن و ظاهر کارت ها بپرسی و بشنوی که «عزیزم هر چی تو بگی»! چون در آینده کمتر ممکن است این گونه جملات را بشنوی٬ پس نباید از این فرصت ها غافل شوی و تند تند خیابان بهارستان و امثالهم بروید!
به هر حال به درخواست شما و البته به احترام آناهیتا خانم...
بهار بود که عشق را به ثمنی آسمانی، پایاپای معامله کردیم. در یک عاشقانه آرام، عهد یکی شدن بستیم و بودن تا همیشه را زمزمه کردیم. خلق واژه در این لحظه های خوشبختی سخت است. با این وجود، آواز اشتیاق مان را تحریر کردیم که البته با حضور شما در جشن مان معنا می شود.
باور کن بهارستانی ها قشنگ ترند!
اما چند نفر در این آتش بلعیده شدند؟ چند نفر غروب سه شنبه پای خاکستر ملک شان نشستند؟ چند نفر با سر و صورت دود زده، به شعله های سرکش چشم دوختند و با شانه های خمیده به دیوار خیابان چراغ برق تکیه دادند؟...
یک ساعت بعد/ چهار راه پارک وی به سمت شرق
دود تمامی ندارد، سیاهه اش، ابر افسرده ای است که تا الهیه و آفریقا آمده. اینجا هیچ کس سر از پنجره برج بیرون نمی آورد که مسافت حادثه را حدس بزند، اینجا لابد به تعبیر ساکنانش، بهشت ابدی است. هیچ چیز نابود نمی شود، این لغتنامه بی اساس آیا تجدید چاپ می شود؟
حریر خیلی علاقه دارد به چرخ خرید آویزان شود یا سواری بخورد و همزمان بلند بلند شعر بخواند: بابای من بهترین بابای دنیاست، بابای من گل سرسبد همه باباهاست،... البته شعر بنا به مناسبت های مختلف تغییر هم می کند. مهم همزمانی خرید، اظهارنظر در مورد کالاها و تداوم اشعار است!
این مقدمه بی ربط ، برای ماندگاری آداب خرید حریربود که بعدها مرور کند! امروز روز آشنایی حریر با لوازم برقی بود. اسم بعضی چیزها را می پرسید که من هم بلد نبودم. شرکتهای سازنده لابد با ارزیابی بازار ایران، این همه کالای لوکس، تجملاتی و کم مصرف عرضه می کنند. من واقعا ضرورت ماهیتابه برقی، گوشتکوب برقی، یخ شکن اتمی ، گوشت خردکن هسته ای و پیازپوست کن لیزری و... را نمی دانم! حتی مارک های متفرقه هم از قافله عقب نمانده اند.
اما خانم های کلکسیون داراعتراف کرده اند که بعضی از این لوازم را در انبار یا کابینت نگهداری می کنند ولی با این وجود، تقاضا هیچ وقت کاهش پیدا نکرده است، سرخ کن و غذاساز که از بورس خارج می شود، ماکرو ویو و ماکروفر مد می شوند، راستی الان چی مده؟ ...
دوستان عزیز سلام، با وجود رضایت نسبی از وضعیت کلاس، متاسفانه پاسخ به سوال دوم چندان مطلوب نبود.
1. برای تعیین زیر مجموعه سوژه، هر چه به نظرتان رسیده بود ذکر کرده بودید تا یکی به هدف بخورد. قرار نیست برای یک گزارش خبری جمع و جور به سراغ همه مسئولان برویم، آنهم بالاترین مقام سازمان یا وزارتخانه!
2. برخی از لیدها تکرار سوال بود، برخی نیز به مطالب تکراری کلاس درباره کارت سوخت اشاره کرده بودید.
3. وقتی سوژه را انتخاب کردید، باید شاخه ها، سوالات و مسئولان و کارشناسان مرتبط با همان سوژه را انتخاب می کردید. برخی سوژه را کمبود سوخت مراکز امدادی انتخاب کرده،درباره فرهنگ مصرف سوال طراحی کرده و کارشناسان آلودگی هوا و مسئولان محیط زیست را خطاب قرار داده بودند!
4. زیرمجموعه های خود را به اولویت ها و مشکلات رایج و مسائل محوری محدود کنید. قرار نیست همه جوانب را بررسی کرده و راهکار ارائه دهید.
5. برای نتیجه موثر، شاخه های مرتبط به هم را در یک گزارش مستقل بیاورید و با تداخل و پراکنده گویی، موضوع را نیمه کاره رها نکنید. اشباع یک گزارش از شاخه های متنوع، مخاطب را گیج می کند، بدون این که او را به نتیجه برساند. خرید و فروش سوخت و گرایش برخی مشاغل به این فعالیت/بررسی دلایل آن/ کم و کیف این فعالیت و برخوردهای قانونی/استمرار تخلفات جایگاه های سوخت و پلمپ آنها/ تاخیر در تصمیم گیری برای اختصاص سهمیه سوخت مشاغل خاص/ بررسی تطبیقی میزان آلودگی هوا در مدت مشابه سال قبل/تاثیر بر گردشگری و اقتصاد شهرهای توریستی/ تمهیدات و تسهیلات برای سفرهای تابستانی/ بررسی آماری صرفه جویی حاصل از این طرح و نیز خسارات ناشی از آن/ ...
6. «کارنامه تلاش ایرانی ها برای تجربه و تمرین مدیریت سوخت با پایان یافتن زمان مصرف سهمیه تعیین شده(اواخرپاییز)، درصد قبولی و مردودی این تلاش را پیش رو قرار خواهد داد...»
نتیجه تلاش شما هم اینجاست، اما متاسفانه تطابق زیادی با وضعیت مثبت کلاسی تان ندارد. شاید ایرانی ها خیلی خیلی زودتر از زمان پایان یافتن مصرف سهمیه تعیین شده(اواخر پاییز) باک بنزین شان تمام شده باشد و نمره های خوبی را در کارنامه مدیریت مصرف خود نگیرند اما مطمئنا این تجربه را برای دوره بعدی لحاظ می کنند. شما چطور؟!
سپیده اسماعیلی13، اشرفی19، فاطمه احمدی5/17، ایزدپرست5/15، باروتچی 15، پورسراجیان17، حسینی5/16، رحمتی5/15، رحیم زاده5/13، سربندی5/17، شکوری20، صالح 18، فرزادی5/14، قندچی5/17، قویدل14، کارگر11، کرمانی15، میسمی16، ناهیدنوری16، نیک بین 13، هادی20. آتوسا احمدی16، جوراب باف5/16، الحاق ابیانه16، دقوقی 16، فلحمیده18، کرامتی5/15، گلچین15، محتشمی 15، فائزه نوری 16، نویدی5/16، مرضیه همایونی16، عاطفه همایونی5/13.
نخستین تصویری که از کاملیا( انتخابی فرد) در ذهنم مجسم می شود، شال حریرنازکی است که ناشیانه به دور سر خود می بست. با هیجان و بی محابا حرف می زد. شنیده بودم که می خواهد امانپور دوم باشد، برای ما که امانپور را اول نمی دانستیم، بدسلیقه گی کاملیا بدجوری توی ذوق مان زده بود. بیشتر مجذوب داستان زندگیش شده بودیم که چگونه اواسط دهه هفتاد در ایران یک دفعه آفتابی شد. با اتکا به موقعیت پدرش که سالها قبل از آن فوت کرده بود، گشت و گذار جسورانه ای را در برخی کشورها آغاز کرده بود. اما به ادعای خودش و به برداشت ما این ماموریت های نسبتا هدفمند به افغانستان و بوسنی (با لباسهای مبدل ومردانه)، لبنان، پاکستان(مصاحبه با بی نظیربوتو)و مقدمات مصاحبه با بنی صدر و سلمان رشدی(که واقعا کارمان لنگ همین ها بود!) ... کارهای عجیبی بود که کمتر رنگ و بوی اطلاع رسانی داشت. روابط بسیار صمیمانه وی با فائزه هاشمی در روزنامه زن، او را کاملا از تحریریه منفک کرده بود. همپای ثابت او در کوهنوردی، والیبال و اسب سواری بود. وي در بخشی از یادداشت هایش آورده است: فائزه هميشه به من در اجراي هر چيزي و هر كاري كه به او پيشنهاد ميكردم كمك مي كرد و همين به جسارت و شجاعت من ميافزود تا جايي كه من با دفتر فرح پهلوي در نيويورك تماس گرفتم و درخواست انجام مصاحبه با ملكه را مطرح كردم...!
علاقه زیادی داشت که روابط خود با مقامات و افراد سرشناس را صمیمانه توصیف کند و معلوم بود که مهارت زیادی در غلو کردن دارد. شاید مات و مبهوت ماندن خبرنگاران روزنامه در شنیدن خاطرات کاملیا او را به بیان پر حاشیه با رنگ ولعاب بیشتر ترغیب می کرد.
همیشه برای حضور عجیب و غریبش در ایران و اصرار او در تهیه گزارش های به ظاهر پردردسر فکرم مشغول بود. به ادعای خودش، همه هزینه سفرهای خارجی اش برای تهیه گزارش و مصاحبه را شخصا پرداخت می کرد و تنها تشنه رسانه های داخلی برای انعکاس مطالبش بود! حتی گاهی به انتشار مطالبش در بعضی روزنامه های سطحی هم رضایت داشت. در همین حضور سایه و روشنش،خاطراتی را توشه راه کرد که ظاهرا بخش هایی از آن را با عنوان «كامليا! حقيقت را بگو تا نجات يابي» به زبان انگليسي و ترجمه عربي در 10 قسمت در روزنامه «القبس»منتشر کرده است.
در شماره اخير این روزنامه مدعي شده كه در سفري به آمريكا به همراه شهلا شركت مدير مسؤول ماهنامه «زنان»، محمد عطريانفر از روزنامه «همشهري» و مژگان جلالي از روزنامه «ايراننيوز»، در مهماني ويژهاي در منزل «جرج سوروس» ميلياردر يهودي آمريكايي و رئيس بنياد جامعه باز حضور داشته و در راه منزل سوروس او را بجا آورده است!
دیکشنری کاملیا در رجال شناسی و کلمات پردست انداز و البته بک گراندهایی که به یاری دوستان! ذخیره می کرد، زمینه مساعدی را برای یک تمام حرفه ای نما در سطح بین المللی فراهم کرده بود.نوع پوشش او، تیپ بسیار متفاوتی را در آن مقطع زمانی از وی ساخته بود. نشست و برخاست خبرنگاران زن با او در حد یک گپ اجباری بود که همگی ترجیح می دادند بیشتر دنبال حوزه خبری خود باشند تا با او به تبادل تجربه بپردازند... ارتباط وسیع و سریع او با همکاران حتی یک میلیمتر هم عمق نداشت. به طوری که بعد از رفتنش کمتر کسی سراغش را گرفت. دل مشغولی های مشکوکش از جنس ایرانی نبود و بعضی خبرنگاران تیز این را فهمیده بودند و حتی فاصله خود را با او حفظ می کردند.
یک بار به روزنامه زنگ زد و درباره حاشیه های غیر رسمی سفر یک گروه از روزنامه نگاران ایرانی که به کلمبیا رفته بودند، مطالبی را گفت. مثل همیشه با آب و تاب تعریف می کرد و حرف های دردسرسازی که حالا با خیال راحت و با چاشنی بیشتر به نقل آن ها پرداخته است. شاید بتوانم برخی از خاطراتش را حدس بزنم چون حرف های او به هر صورتی بود به این گونه مسائل ربط پیدا می کرد یا منتهی می شد!
یکی از خاطرات مشترک بچه های روزنامه از او قائله ای بود که کاملیا در حیاط روزنامه به راه انداخت و ادعا کرد یکی از مدیران داخلی روزنامه به او پیشنهاد نامناسبی داده است. جسته وگریخته شنیده ام که در خاطراتش برای پیشبرد اهداف خاص به این مسائل زیاد پرداخته است و این تناقض رفتاری او با توجه به نمایش آن روز کاملیا برایم عجیب به نظر آمد.
این که یادداشت های کاملیا این خبرنگار فرصت طلب چه واکنش هایی را برانگیخته می کند باید کمی منتظر ماند...
لالا لالا، گل شالی
همه چی خوبه و عالی
پر از امیده دل هامون
نمی شه دست مون خالی
بخونیم آیه و سوره
که این خونه پر از نوره
خدا با ما چه نزدیکه
ولی شیطونه اون دوره
لالا لالا گل لادن
دلامون صافن و ساده ن
اگه ما مهربون باشیم
همیشه شاد و آزادن
خدا می سازه دل هارو
با آب صاف و آیینه
نشینه روی دلهامون
غبار غصه و کینه
لالا لالا گل مرزه
محبت بی حدو مرزه
دو روز زندگی، یک شب
به قهر کردن نمی ارزه
هوای زندگی هر روز
که آفتابی نمی مونه
یه روز صافه یه روز ابری
یه روز هم برف و بارونه!
با اجازه آقا ناصر کشاورز، این چند خط برای آنها که نا امیدند، برای آنها که وقتی دیر جواب شان را می دهی فکر می کنند قهری ، برای بی خواب ها و برای همه دوستانم در وبلاگ... و با اجازه از حریر عزیز که الان با این شعر از کتابش به خواب رفت!
علاقه مندان آن را از نشر رویش تهیه نمایند!
«شب عمیق است و روز عمیق تر.غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر»
شب باید باشد، همچنان که روز.
غم باید باشد آنچنان که شادی هست.
اگر منتظر بمانی شب می رود،
اما غم اگر رو ببیند، می ماند لاکردار...
باید برود هر جا که لازم شد. اما زندگی نباید از آن تهی شود.
زندگی سراسر بی دردی نیست. زندگی یعنی اندوه و هم نشاط.
خوشبختی یعنی نوسان غم، جولان شادی.
دو
زندگي ادامه دارد...
خيلي دير رسيده بود. پدر رفته بود. براي ورودش به اين دنيا، فقط مادر به چشمانش خيره شده بود. پدر فرصت نداشت منتظر بماند. دو ماه قبل از تولد او شهيد شد و حالا ۲۵ سال از اين سفر مي گذشت.
مادر بيش تر از پدر و نه به جاي پدر با او بود. حتي وقتي متوجه شد قلب كوچكش نامنظم مي زند،مادر نيمه جان شد. آخر او دلخوشي مادر بود. و حالا شش سال از مادر دور... شش سال از زادگاهش دور، دور از آن شهري كه هر دو بودند. يكي بود و ديگري البته نبود.
به هر دو قول داده بود كه هر كجا بود، بهترين باشد و حالا بهترين است. مي شناسمش كه تمام تلاش خود را براي اين تعهد به خرج داده است. زندگي ادامه دارد با تمام مشكلات و سختي ها. او مي گويد و من مي آموزم كه زندگي ادامه دارد...
سه
زندگي ادامه دارد...
نفس به شماره افتاده، روزگار پيش چشمانت تيره مي شود. از پشت شيشه همه دنيا مات است وهمه اينها فقط براي ديدن چند تا علامت و عدد در برگه آزمايشگاه است. زندگي، كات؟
وسط يك خيابان شلوغ متوقف مي شوي.
تو مي چرخي و دنيا هم...
ماشين ايستاده،ديگران هم...
تو به وضعيت خود غر مي زني،ديگران به وضعيت تو.
ناگزيري در خيابان شلوغ راه را ادامه دهي. اين حركت ادامه دارد، زندگي هم...
اين كارت سوختمند هوش! (به تعبير حرير) چه استعدادهايي را شكوفا كرده است. چند روز پيش يكي از همكاران تعريف مي كرد كه به دليل از دست دادن! كارتش در يك پمپ بنزين،پيشنهاداتي را براي مقامات اجرايي ارسال كرده است.انصافا پيشنهاداتش سازنده بود. هميشه اينطور است، ايراني ها وقتي ضربه يا خسارتي متحمل مي شوند، يا عاشق و شاعرپيشه مي شوند يا ايده پرداز و متفكر و نوانديش! اگر دولت به اين نكته كليدي واقف بود، يقينا با شوك هاي متعدد،اين انديشه هاي سازنده را به جوشش و فوران در مي آورد و شاخص هاي توسعه كشور با سرعت سرسام آوري روند صعودي در پيش مي گرفت... دل نگرانيم براي اين همه ايده هاي محصور شده و مهجور مانده كه خاك مي خورند!
من دلهره داشتم، پدر هم. من به امتحان فکر می کردم، پدر هم. دلم می لرزید، پیشانی و دستانم عرق می کردند، مداد از دستانم سر می خورد و کارت جلسه امتحان خیس می شد و پدر همچنان حیاط باغچه را آب می داد. بعدها راز این آبیاری را دانستم که پدر روزهای سرنوشت ساز تا صبح نمی خوابد و برای این که اضطراب ما را تشدید نکند، گل آب می دهد. این سنت دیرینه تا روز عروسی ادامه داشت. آن روز که برای همیشه از خانه پدر باید می رفتم و او بدرقه ام می کرد. آن روز هم پدر بود و یک صورت نگران که دیگر پنهانش نکرد. آن روز نگاهم که به نگاهش گره خورد، مطمئنش کردم که جواب خوبی هایش را خواهم داد.
پدر! حیاط زندگیت عطر آگین از گل امید. دلخوش و عاقبت به خیر باشی. همچنان محتاج توجه و دعایت هستم.
آی پدرای مهربون٬ آی همسرای مهربون... جوانمردها٬ باغیرت ها روز همه تون مبارک...