سه شنبه با حریر فیلم همیشه پای یک زن در میان است را دیدیم. فیلمی بد با ساختاری از هم گسیخته. اما روز چهارشنبه فیلم «آواز گنجشکها» را دیدیم. حتی دیدنش برای حریرجذاب بود. در طول فیلم حریر چندین بار زیر صندلی رفت و برمی گشت. وقتی رسیدیم خانه، دلیل این کار را فهمیدم.دفتر نقاشی اش را آورد- این دفتر همیشه همراهش است-برای مهدی توضیح داد که فیلمی دیده که همانجا روی زمین نقاشی اش را کشیده… صفحاتی از دفترش را نشان داد یک سری خطوطی که به تعبیر خودش گوشه هایی از داستان فیلم بود! به طور شفاهی هم بخش هایی از فیلم را برای مهدی تعریف کرد. واقعا این ضعف فیلم نیست که دختر چهار ساله من هم با آن ارتباط برقرار کند. من تعجب می کنم که چرا سالن نمایش فیلم روز چهارشنبه خلوت تر از سه شنبه بود. یاد حرف یکی از دوستان افتاددم که می گفت همکلاسم(دانشجوی کارشناسی ارشد) ابراز می کند که گرایش زیادی به فیلمهای معناگرا مثل فیلمهای هندی(!) دارد. یکی از دوستان عزیز دیگر وقتی روز سه شنبه از سالن بیرون می آمد به همراهش می گفت فردا هم که فیلم مجیدی را نشان می دهند ما که نیستیم! دوست دیگری هم می گفت من اصولا معنی فیلمهای مجیدی را نمی فهمم…این برداشت های شاهکار از مفاهیم!هیچکدام توصیف مناسبی برای فیلمهای مجیدی یا امثال آن نیست. بعضی ها دوست دارند به جای ناجی، هنرپیشه سرشناس خوش تیپ ببینند یا قهقهه بزنند و خوش باشند.اما دیدن واقعیت های پیدا و پنهان را پس می زنند. اما سوژه باید ذهن را ماساژ بدهد. کلمات باید نرم و روان بر فضای ادارک جاری شود. اینطوری روح عمیقا خستگی به در می کند بدون این که ساعت ها خندیده باشیم یا از صدای فیلم گوشمان خراشیده شده باشد…
همراهان عزیزم: نوشته جات٬ طاها٬ کاکوتی٬ زهیر و بقیه...
هفدهمین جلسه شب شعر شکرخند «ویژۀ نوروز» روز دوشنبه٬ فرهنگسرای هنر
زیر درخت پرتقال حیاط شان نشسته بود و با مادرش گپ می زد مهدی تا شروع برنامه اش در رادیو فقط یک ساعت وقت داشت. فهمیدم همه آنها که دیر به برنامه می رسند کجا هستند و چکار می کنند…اما همیشه آدمهای خونسرد عزیزترند.هنوز نمی دانم چرا…
دیروز حریر همه حیاط مادرجونش را آب پاشی کرد. اشکال کار فقط اینجا بود که حیاط پر بود از کاسه های شله زرد!
زمانی که همه مشغول تزئینات بودند در معرض یک باران از پیش تعیین نشده قرار گرفتند… همه سپرشدند تا ظرف ها لطمه نبینند و بالاخره در یک حرکت غافلگیرکننده، شلنگ را از دست حریر گرفتند. امروز هم تا غافل شدم دیدم حریر شیشه آب معدنی را روی کاسه شله زرد همسایه خالی کرده و به من می گوید«آها، حالا خومشزه شد!...»من باید چکار می کردم؟ دیروز هر کس می آمد قصه حریر یک بار تکرار می شد و حالا شاید او فکر می کند وقتی کارش اینقدر ارزش تکرار داشته است بازهم باید انجام شود یا تصورش این است که ما آب آن را کم می ریزیم و خوشحالیم از این که او به ما دائم یادآوری می کند! آدم بزرگ ها هم بعضی از کارهایشان را برای خوشمزگی انجام می دهند که دیگران بخندد یا توجهشان را جلب شود. اما هیچ وقت به تبعات این خوشمزگی ها فکر می کنیم؟
کاغذ را با اکراه از دستم می گیرد تا اگر اراده کرد اطلاعات ذیقیمتی را درباره نشانی روی کاغذ به من بدهد. هنوز نخوانده می گوید نوشته طبقه دوم ... همینجا. دور و بر خودش برانداز می کند. دنبال خبرنگار و سخنران و میز می گردد! « باید همینجا باشند»! خودش به این گفته نمی خندد چون خیلی جدی به جستجو پرداخته است. کاغذ را بی آن که بفهمد از دستش می گیرم و در ساختمان شاید 16 طبقه وزارت علوم به دنبال جلسه مطبوعاتی معاون فرهنگی وزیر یک سفر سه ساعته را آغاز می کنم. ساختمان وزارتخانه پر از گلدان و آسانسور است. همه نامه به دست آسانسور سواری می کنند و معلوم نیست چند نفرشان مثل من دنبال آدم ها و ادارات مستتر در این آسمانخراش هستند. جستجوی من چنان شده بود که گاه در این فضای چند هزار نفری، آدم های تکراری را که می دیدم، می فهمیدم چند دقیقه قبل آنجا بودم!
سراغ روابط عمومی را که گرفتم چند آدرس متفاوت گرفتم و به همه آدرسها سر زدم تا ببینم کدامشان منظورم را از کلمه روابط عمومی درست متوجه شده بودند!یکی از آبدارچی ها توانسته بود آدرس درستی بدهد.وقتی رسیدم یک خانم بزرگوار که شکل و شمایل خوش تیپش به کارمندان گزینش شده نمی خورد آماده ایستاده بود تا بابت ارسال دعوت نامه اشتباهی از خبرنگاران سرگشته عذرخواهی کند.
این که زمان و مکان دعوتنامه اشتباهی درج شده، تنها پاسخی بود که در انتهای سفرم گرفتم! داشتم روی دیوار آسانسور فوق مدرن ساختمان می خواندم «همکاران عزیز با پرداخت 16 هزارتومان،سبد کالای نوروزی خود را از شرکت تعاونی دریافت نمایید!»فکر کردم این هم شاید یک اشتباه کوچک دیگر باشد. کی برای گوشت و مرغ یخ زده با برچسب عیدی کارمندان، 16 هزار تومان می دهد؟ البته که این توفیق اجباری نصیب همه ما شده...
ساعت 13 وزارت گردی ما به پایان رسید و هوای لطیف شهرک غرب را به مقصد هوای خاکستری مرکز شهر ترک کردم. اداره ما که قبلا کاربری مسکونی داشته حداقل به تفکیک اتاق پذیرایی(اتاق کنونی مدیرکل)،اتاق خوابها(اتاق فعلی کارشناسان)، آشپزخانه(آبدارخانه)، حمام(خدمات)... قابل شناسایی است، نه مثل این ساختمان مدرن بدون تابلوی راهنما که نیروهای مستقر در یک طبقه اش از سایر قسمتهای همان طبقه بی خبر باشند یا آبدارخانه اش را با اتاق معاون مدیرکل اشتباه بگیری! یا پرسنلش از راهنمایی ابا داشته باشند. باید قدر دان همکارانم باشم که از طبقه چهارم لیست همه مهمانان وارد شده به اداره را دارند و برای برخی از آنها مراسم استقبال هم برگزار می کنند تا کسی خدای نکرده غریبی نکند یا گم نشود. حتی به زور راهنمایی اش می کنند تا بالاخره بفهمند طرف از کجا آمده به کجا می رود! همچنین برخی از همکاران از وضعیت مرخصی بفیه همکاران کاملا مطلعند تا اگر لازم شد درباره آخرین وضعیت حضور همکاران و موقعیت شان توضیخات لازم را بدهند! «حالا وزارت علوم پز بده با اون ساختمان اداریش! چه فایده؟!»
از صبح همینطور بدبیاری و نحسی... گفتن ماه صفر باید زیاد صدقه بدیم.
جریمه رانندگی، جر و بحث با مدیر، گم کردن آدرس، دیدن تصادف های مکرر، تماشای یک دعوای مشتی سر میرداماد، جواب رد برای یک پیگیری اداری،... همش تو یه روز. چه کیفی داره!
ماه صفر!
می دونی بدون تو در ماه های دیگر سال چقدر به ما سخت می گذرد؟ تو که نیستی گردن کسی انداختن آخه سخته!![]()

برای رشته حقوق دیروز امتحان دادم که اگر خدا بخواهد و قبول شوم٬ از مهرماه شروع کنم... گوشه ای از حیاط حوزه امتحانی بچه ها توپ بازی می کردند. چقدر احساس پیری کردم. هر چند لذت امتحان و تحصیل همیشه برایم هست اما دیروز حس عجیبی داشتم. این بار خودم سر جلسه آمده بودم و مثل قدیما استرس پنهان بابا همراهم نبود. تمام مسیر را آرام رانندگی کردم تا به خودم بگویم خبری نیست. اما ماشین را که پارک کردم از نقشی که بازی کرده بودم خسته شدم و تا کوچه بالایی٬ جلوی در حوزه دویدم...
از چند تا برخورد خیلی تعجب کردم یکی سخت گیری های برگزار کنندگان برای ورود به جلسه بود. کیف ها را تا نفر آخر تحویل گرفتند. قبلا(دهه قبل!) اینطوری نبود. مهدی می گفت آخه زمان تو که موبایل و امکانات ارتباطی اینقدر تکمیل نبود!
اتفاق جالب دیگر این بود که در چند مرحله از افراد می خواستند تا چادرشان را بردارند! لابد کسی قبل از این٬ دیش و رسیور پنهان کرده بوده که این تمهید اندیشیده شده... به هر حال ما زیر بار درخواست های غیر اسلامی نرفتیم!
یکی از حوزه های امتحانی هم در دو ماه اخیر تغییر مکان داده بود و مراجعه کنندگان سردرگم شده بودند. وقتی به نشانی حوزه مراجعه کردند با ساختمان مخروبه ای مواجه شده بودند و تعدادی از افراد محلی آدرس جدید را به شرکت کنندگان می دادند!
اون آقا که اون بالا نشسته٬ یکی از خونسردترین چهره های ساله! اصالتا فربه نیست٬ اطلاعاتش قلمبه است. بسیار به اطلاع رسانی اهمیت می ده. به خاطر همین محفوظاتش زیاده!
اطلاعات هرچه بماند با ارزش تر می شود
هر اطلاعاتی را که نمی توان منتقل کرد
اطلاعات را در هر مکانی نمی توان عرضه کرد
اطلاعات باید دور از دسترس باشد تا ولع دانستنش بیشتر شود
اینها را من و شما که نمی دانیم!

نزدیک تر از همیشه به بهار ایستاده ام و دوست ندارم این فاصله نزدیک را. خوش به حال روزگار می شود از این نرم نرمک رسیدن بهار.
حریر از که شنیده بهار و نوروز را که هر روز سراغ می گیرد. عشق پوشیدن لباس و کفش نو ما را هم بیقرار می کرد. در عوض، پاییز فصل بهانه بود نه برای عاشقی، برای مدرسه و درس.
روزهای شهریور تقویم من اما زیاد ورق می خورد. از ترس این که نرسد پاییز... و همیشه می رسید و در رنگ ها گم می شدیم.
زود می رفت. مثل امسال... اما برای آنها که حالشان خزان زده بود مثل قرن می گذشت.
خوش به حال روزگار شده است از این نرم نرمک رسیدن بهار.
جیب ودرزهای کیفم پر از برگه های نصفه و نیمه ای است که سوژه ای رویش نوشته ام. از آدم هایی که دیده ام یاحرف های آموختنی و آزردنی...
گاهی از کلمات حریر داستان می نویسم ولی یک جمله هم نمی توانم در مورد بی معرفتی زمانه بنویسم.