پاسخ این سوال ارتباط مستقیمی با نیت ما دارد.اگر قصد ما تلاش برای ارائه ای اغراق آمیز از موضوع باشد، کار پرهزینه تبلیغ، بدون هیچ تاثیری فراموش می شود اگر شانس یاری دهد و افکار عمومی آن را بر علیه مبلغ بکار نبندد!
بسیاری از سفارش گیرندگان تبلیغ، با وجود شناخت اصول تبلیغات، تلاش چندانی برای ارائه موضوع نمی کنند چون رغبتی برای تاثیرگذاری در افکار عمومی ندارند. همین اندیشه باعث شده است که عملکرد برخی نهادها در طول سالها فعالیت، به مردابی راکد مبدل شود و در بسیاری موارد به دلیل ابهام و کلی گویی ها، اعتراض عمومی را برانگیزد. این تفکر که عملکرد یک نهاد ملی قدرتمند، هیچ نیازی برای ارائه ندارد، جایگاه متزلزلی را در افکار عمومی ایجاد خواهد کرد. امروز هیچ قدرتی حفظ کردنی نیست مگر با موافقت ضمنی و آشکار افکار عمومی.
این بی توجهی که به دلیل نقص در مثلث مردم، رسانه و قدرت روی می دهد، پایه های اقتدار ملی را نیز سست می کند.وقتی نقش مهم رسانه در پاسخ خواهی دولتمردان کمرنگ می شود و زمانی که رسانه، مردم را نقاد بار نمی آورد، استحکام این تعامل سه گانه در هم می شکند.
در حالیکه رسانه های خبری واسطه اصلی بین مردم و سیاستمداران هستند و وظیفه دشوار آنها این است که ساختار باثباتی را بنا کنند که در آن، محیط اجتماعی همگون و شایسته ی پدید آید و به گسترش توسعه ملی سرعت بخشد.
نهادی که مورد پرسش قرار نمی گیرد و عملکرد داخلی خود را در هر زمان آنچنان که بخواهد به رنگ تبلیغ عرضه کند و مردمی که عادت دوره ای به دیدن و شنیدن این عرضه کردن ها دارند، چگونه می تواند تعامل و همسویی با افکار عمومی را حفظ کند. آیا اصولا نیازی در این ارتباط می بیند؟ و آیا رسانه ها در این ارتباط یک سویه کم کاری نکرده اند؟
متاسفانه بسیاری از سیاستمداران، قدرت بدیهی و دگرگون کننده افکار عمومی را باور ندارند. حتی از مرور تاریخ انقلاب بسیاری از جوامع و تاثیر مطلق افکار عمومی آن جوامع بر این دگرگونی اکراه دارند.
جامعه ما هم با پشت سرگذاشتن انقلاب اسلامی، باور بزرگی را برای حس این قدرت در همه ایجاد کرد. مردم ما قدرت تفکر و تاثیرگذاری فوق العاده ای دارند که البته با کارکرد صحیح رسانه ای همواره می تواند تازه و کاری باشد. برای این مردم نمی توان کار نمایشی کرد. نمی توان آن را بازی داد و هر موقع اراده کرد آن را در جریان امور قرار داد. رئوس مثلث سه گانه باید بیش از این با یکدیگر تعامل داشته باشند. رسانه باید حس مشارکت، پرسشگری و پاسخگویی را در جامعه گسترش دهد و از این که سیاستمدار در یکی از راس ها قدرتمند و یک جانبه شود، نگران باشد.
زن ایستاده بود تا مغازه از مشتری خالی شود ولی مشتری آخر سمج بود و نمی رفت. زن دور و بر یک کالای قدیمی و خاک گرفته در مغازه می چرخید و از اطراف براندازش می کرد.وقتی دید مشتری آخری قصد رفتن ندارد، جلوتر رفت و تقاضای خود را دوباره تکرار کرد«حاج آقا به خاطر این خراش های روی جنس، قیمت را پایین تر بیار...» پیرمرد کوتاه نمی آمد.
زن برای کارگری به تهران آمده بود تا جهیزیه دخترش را جور کند این تکه هم از اصلی ترین قسمت های خریدش بود.اما معامله برای بیست هزار تومن سر نمی گرفت.چند دقیقه بعد زن، جلوی مغازه داشت ماشین دربست می گرفت که کالای خریداری شده را بار بزند. مشتری غریبه، هدیه عروسی دختر را پیشاپیش داده بود.
اگر که کالاها بـازم قیمتاشون قد کشیده
اگر ترافیـک خفنه ، موبایـلا آنتـن نمـیده
کنکور اگر که مشکله
حل نمی شه معادله
هرجا اگر خرابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر تو هر وزارتی پارتی و رشوه جاریه
اگر تـــو هـر اداره ای تخـــــلفِ اداریـــه
هرچیزی میشه زیر و رو
اگر تقلب میشه تو
حوزه ی انتخابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر فلانــی داره با فلانــی دعــوا میکنــــــــه
همش توی روزنامه ها تکذیب و افشا میکنه
اگر واسه یه لقمه نون
باید کنار هر ستون
چاپ بکنن جوابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر تو تبلیغات میگفت:«ما با حجاب کار نداریم
با هرچـی کار داشته باشیم کاری با اجبــار نداریم»
***
اگر که دانشگاهامون نیمکتِ کافی ندارن
اگر که استادا یه ربع وقت اضــافی ندارن
دانشجو باید بدونه
اگر که تو کتابخونه
معضل ِ بیکتابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر خیار گرون میشه سالی سه بار گرون میشـه
اگر که بــی مقدمـــه میـــوه به نرخ خــون مـــیشه
به جون کــامرون دیاز !
اگر که قیمت پیاز
به قیمت گلابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر برای ادعا زبــــــــــــــــــــــــون داریم هزار وجب
ولی تو خیلی عرصه ها همش میریم دنده عقب
اگر دوای دردمون
همیشه صدتا کامیون
شعار انقلابیه
تقصیر بدحجابیه !
تقصیر بدحجابیه !
***
فرهنگسرای نیاوران- 25 خردادماه هشتاد و پنج
زن بی محابا و چابک در میان رویای تابستانی کودکانه ها می دود. کودکان٬ غرق رنگ و کاغذند. سیاهی در مرام این کاغذها نیست. گلهای آفتابگردان در مزرعه کاغذها همه رو به خورشید سرک کشیده اند. بچه ها در مزرعه آفتاب سرمست غوطه می خورند. زن مثل نسیم، لابلای گلهای آفتابگردان می وزد. گلبرگهای کودکانه با نوازش وانرژی او با نشاط تر می شوند. آفتاب خردادماه همنوا با این صمیمیت گرم تر می تابد. خورشید از آنِ همه است و این لحظه نیز بی چشمداشت از آنِ همه می شود بدون هیچ تبعیضی. چهره آرام زن ، لحظات را از این هم لطیف تر می کند. در چشمانش همه شور و انرژی است. در هر نگاهش تبسمی می شکفد و این هدیه رایگان او به همه بچه های خورشید است. یاسمین سینایی، هنر را بدون مرز با زندگی آمیخته است و در همه تلاش های هنری اش، این دنیای بدون مرز را با کودکان تقسیم کرده است. دستانش را قاب می کندو جلوی چشمانش می گیرد و با حرارت به کودکان می گوید« دنیا را از این قاب کوچک با تمام توان ببینید آنطور که می خواهید...» دنیا همه رنگ است و باید همه چیز را دیدو هیچ چیز برای ندیدن باقی نمی ماند.
اینجا پر از فرشته های معصومی است که یاسمین مجسمه هایش را بارها ساخته است مجسمه هایی که اینجا و امروز به دستش و به نگاهش جان گرفته اند، سفید و نه سیاه. آنطور که یک کودک رها و آزاد باید باشد. هیچ کلیشه ای آنها را در کنار هم نکشانده است همه با دل آمده اند. یاسمین از این دنیای پر جذر و مد گله مند نیست دلبستگی دیرینه اش به دنیای کودکی او را بی دغدغه و آرام کرده است. او قصد ندارد قصه زندگی مدادها را برای بچه ها بازگو کند یاسمین به بهانه رنگ ها می خواهد بچه ها را به سفری متفاوت به دنیای اطراف ببرد، متفاوت تر از همیشه... او می داند که تجربه از دریچه هنر، زندگی را رنگینتر و پر معناتر می کند. می خواهد که بچه ها هم این را بدانند. حریر بعد از سال 85 و شرکت در نخستین کارگاه آموزش نقاشی برای بار دوم این تجربه را با کشیدن گلهای آفتابگردان تکرار کرد.
کارگاه تا پنجشنبه در جوش و خروش است. یاسمین تک تک از مهمانان می خواهد که هر روز میزبان شان باشد. به زبان نمی گوید با تمام وجود دعوت می کند و همه با نگاهی متفاوت تر از هر دعوت دیگر با او خداحافظی می کنند...
خدای ما اگر که در خود ماست...
دو روز پیش تا دیروقت در اداره ماندیم برای انجام کاری نیمه تمام.
در برابر کسانی که در ساعت خارج اداری به گفته خودشان حتی حاضر نیستند لحظه ای به کار بیندیشند
در برابر نظامی که موکدا یادآوری می کند برای دقیقه ای اضافه ماندن، مبلغی در نظر نگرفته است
در مقابل آنها که به کار متعهدانه برای اداره پوزخند می زنند و در عقل تو شک می کنند
.
.
شنبه، اداره
کارها بی هیچ کم و کاست روی میز مدیر
: ادامه کار تا دو ساعت دیگر باید آماده باشه، کار خیلی کند پیش می ره، سریعتر!
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی خداست، پس خودش نیست
دکترقیصر امین پور
همشهری: یک آتش نشان ژاپنی پس از این که مشخص شد در بیست سال گذشته بدون گواهینامه با آمبولانس و ماشین های آتش نشانی رانندگی کرده است از محل کار خود اخراج شد. وی تنها در طول 5 سال، 309 بار با آمبولانس و 97 بار با ماشین آتش نشانی رانندگی کرده است و هیچگاه تصادفی نداشته که پلیس از او گواهینامه بخواهد.
قربان ولیئی
ای چشم نظر کرده به خورشید بینجام
ذرات هوا را که دچارند بیاشام
ای پنجره واشده در خانه هستی!
بیرون خبری نیست، بیارام بیارام
ای بسته شدن های تو مفتاح تماشا
بگشای دری تازه بر این دیده ناکام
ها ها، چه شبی، این آغاز جهان است
ای چشم نظرکرده! رسیدیم به فرجام
روزبه بمانی
این کیه که قد آینه
عکسشو زدن به دیوار
چه قدر شبیه من نیست
نه خدایا منم انگار
اگه این منم که ما رو
چه به این همه اشاره
با کی اشتباه گرفتید
من نه ماهم، نه ستاره
چشمتو رو آینه واکن
واسه ما ستاره کم نیست
اون که آرزوشو داری
حتی قد خودم نیست
نمی دونم خیلی از ما
نقش مون تو قصه چی بود
اگه رو می شد دلامون
اگه این شب شیشه ای بود
دیگه جز شب چی می تونه
سایه هر دوی ما شه
اگه تصویر ستاره
پشت پرده این نباشه
عینک خیال و وهم
از روی چشم قصه بردار
من همینم که می بینی
نه اون عکسای رو دیوار
افشین یدالهی
به من مومن نگو وقتی که حتی
واسه یک لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری
فقط دم می زدم عاشق نبودم
یه عمره از دلم ترسیدم و باز
دم آخر منو دیوونه کرده
حالا می ترسم این دیوونه حالی
یه روز از من جدا شه برنگرده
چه آسون اشک معصوم تو یک شب
چکید و دامن دینم رو تر کرد
غبار عادتو از قلب من شست
نمی دونم چطور، اما اثر کرد
همه دار و ندارم مال چشمات
اگه پشتش بهشتی باشه یا نه
اگه دنیای من پیش از قیامت
داره با چشم تو می پاشه یا نه
محمدمهدی سیار
از کتاب های درسی آن سالها
عکس صفحه اولش یادم است
که امیدش
به ما دبستانی ها بود
حالا بزرگ شده ایم آقا!
حال امیدتان چه طور است؟
(به همکلاسیم زهرا که 13 سال پیش مسافر شد)
سلام
اگر از حال دنیا می پرسی، او خوب است و ما خراب. چنان ما را می کشاند که انگار پایانی در کار نیست، فریفته شده ایم. دنیاست دیگر، خودت که می دانی...
روزهای خوب دانشکده را یادت هست؟ مثل نسیم وزیدی و رفتی و ما چنان ریشه گرفتیم که انگار با ابدیت پیوند خورده ایم. تصور رفتن، تصویر محوی است که به زبان داریم و به دل نه!
هر روز به تماشای دیگران می گذرد و این تماشای خود چه سخت و نشدنی است
همه چیز برای فردای دور که... هیچگاه نمی رسد، مگر این فاصله با پژواک سفربشکند
گل های باغچه کوچک دانشکده را همه کاشی کرده اند بدون نقش و نگار، اما خاطره که سنگ نمی شود ماندگار شده است در دل من و بقیه که حالا گوشه ای از دنیا خزیده اند برای زندگی یا تحصیل. همه به سویی ره سپرده اند با آرشیوی از دلشوره ها، شادی ها و نه غم ها...
سی و اندی ساله شده ایم بدون تو
در کاروانی که هر روز یکی جدا می شود و ما لحظه ای بعد از یاد برده ایم
پیر شده ایم زهرا جان! این آینه بی مروت امید واهی می دهد
رفتنی هستیم. بعضی روزها این دل، بیشترباور سفر دارد
برای این سفر، نیازی هم به تعطیلات پنج روزه نیست. بی تعارف و تشریفات سفر آخر می رسد... کاری به باور دل ندارد و آنگاه...
تو ناغافل مسافری!
عزیز من!
زندگی٬ بدون روزهای بد نمی شود٬ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما٬ روزهای بد٬ همچون برگ های پاییزی٬ باور کن که شتابان فرو می ریزند و در زیر پاهای تو اگر بخواهی استخوان می شکنند و درخت استوار و مقاوم برجای می ماند.
عزیز من! برگ های پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به درخت٬ سهمی از یاد نرفتنی دارند...
از:چهل نامه کوتاه به همسرم
نادر ابراهیمی
نادر ابراهيمي داستاننويس، بعد از يک دوره طولاني بيماري امروز، پنجشنبه 16 خردادماه، در سن 73 سالگي درگذشت.«آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» از جمله آثار این هنرمند فقید است.
امروز در آستانه تعطیلات پنج روزه، خیابانها خیلی شلوغ بود. شلوغی مقابل سفارت ایتالیا(فرمانیه) بیشتر از همه جا به نظر می رسید.مسیر چند دقیقه ای به بیش از نیم ساعت تبدیل شد ضمن این که شلوغی به خیابانهای اطراف هم کشیده شده بود.دلیل همه اینها، مهمانی داخل سفارت بود.اولش فکر کردم جمع شدند فوتبال را ببینند(عجب هیجانی!) بعد گفتم شاید یک جلسه کاری باشه(عجب ابهتی!) اما فکر کنم برای بزرگداشت یاد امام جمع شده بودند(عجب حس همدلانه ای!) به میمنت آغاز دوره هشتم مجلس جمع شده بودند؟نه، انگار همگی دوست دارند برنامه امشب مثلث شیشه ای را با هم ببینند!(عجب دقتی!)
یک نقویم شمسی هدیه به سفارت معزز ایتالیا!
این تابلو ورود به کدام حریم را ممنوع کرده است؟ از این تابلوهای نصب نشده در زندگی زیاد است. متخلفان بیشمار...
امروز برای گفتگو با سرپرست یکی از مجتمع های قضایی رفته بودیم که برای تکمیل کار به یکی از قضات شعب نیز معرفی شدیم. هنگام ورود به شعبه٬ ناخواسته در جریان یک دادرسی قرار گرفتیم. مرد بسیار موقر وباشخصیتی آرام از جا برخاست و ضمن توصیف مختصر از پایگاه اجتماعی خود و خانواده اش از قاضی می خواست تا در مجازات برادرزاده اش تخفیف دهد. محو جملات مرد مسن بودم که با افتخار از سوابق درخشان علمی و قضایی خود و برادرانش می گفت اما به اسم برادرزاده اش که می رسید رو به او می کرد، صدایش ضعیف می شد و سرش را پایین می انداخت... در ذهنم جرم پسر جوان را مرور می کردم. چه چیز این همه خانواده را سرافکنده کرده بود؟ چه کاری باعث شده بود که پدر حتی همراه او نیاید و عموی آبرومند او چنین شرمسار در محضر دادگاه سر خم کند؟ چرا جوان با آبروی این جمع بازی کرده بود؟
قاضی رای را تایپ کرد و فرمان پرینت داد. ما نشنیدیم رای چه بود. خود او خواند و عمویش که شاید در تمام سال های تدریسش در دانشگاه، برگه ای به این سیاهی نخوانده بود. سر خم کرد و به نشانه احترام از دادگاه خارج شد... عمو به خاطر شرمساری درطول صحبت هایش، یک بار هم عبارت « جعل سند» را به زبان نیاورد.
سال گذشته ویژه نامه ای آماده کردیم که پس از چاپ و البته قبل از توزیع متوجه شدیم نام و عنوان یک بنده خدایی جابجا شده است. گروه چنان آشفته شده بود که به طور اورژانسی برچسب هایی تهیه شد و سه هزار نسخه ناقابل از این ویژه نامه را در فرصتی چند ساعته، یکی یکی تصحیح کردیم. خاطره شد از این جهت که این اشتباه٬ چونان پتک سنگینی هنوز بر سرمان فرود می آید!
یک لطیفی می گفت امسال که کار حساس تر است، به گمانم اگر چنین اشتباهی رخ دهد همه باید بنشینیم یکی یکی از نسخ را خرد کنیم طوریکه اثری از آثار اشتباه باقی نماند! یا شاید تنبیهی بدتر...
هنوز بعد از گذشت یک سال علت آن وحشت و دویدن ها برای اصلاحیه یک اسم و سرکوفت های بعدی اش را نفهمیده ام. انسان جایزالخطاست، مگر نه این است؟!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه ناغافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش، سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین! جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران! که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا! بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا