|
احمدي نژاد در جمع مردم استان زنجان: ملت ايران با چاقوي زنجان دست و پاي متجاوزان را قطع ميكند خبرگزاري فارس: رئيس جمهور تاكيد كرد: اگر بدخواهان به حقوق ملت ايران تجاوز كنند اين ملت با چاقوي زنجان دست و پاي آنها را قطع ميكند. ... |
|
خبرگزاری فارس هم با این تیتر و لیدهاش٬ یک دفعه داغون می کنه! البته ریشه این داغونی٬ جای دیگه است... مثلا همین چاقوی داغون زنجان! |
| حسیناف در گفتگو با مهر: | |
| عملکرد خبرگزاری مهر مطابق با معیارهای جهانی است | |
|
مدیر بخش بینالملل خبرگزاری ترند جمهوری آذربایجان در دیدار از غرفه خبرگزاری مهر در پانزدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاریها، عملکرد مهر را در سرعت خبررسانی و پوشش اخبار مطابق معیارهای جهانی دانست. این خبر برایم جالب بود! |
به دوستی می گفتم این شیوه صحبت کردن مختص آقایان مدیر است گویی همه در یک مکتب درس غرور و انتقادناپذیری آموخته اند. فرقی نمی کند در جامعه خبری باشند یا دیگر محیط های کاری. فقط نباید کم بیاورند و با کارمندان دلسوز که با نیت ارتقاء مجموعه اظهارنظری می کنند باید برخورد سرکوبگرانه داشته باشند. اصلا کارمند کجا صلاح مجموعه را می داند؟ یا سوادش چطور می تواند به اینجاها قد بدهد؟ ...
آقای مدیر ما که می گفت اگر حرفی زدید حساب اضافه کار آخر ماه تان را هم داشته باشید. می خندید اما حرفش کاملا جدی بود! آقای مدیر خبرگزاری همین را هم نگفته بود حتی نخندیده بود و همیشه سر اضافه کار از شرمندگی بچه ها هم در آمده است!
امروز روز خوبی نبود.
دوست٬ حرف های همینطوری...
امروز من خاکستری بودم. دیگران هم.
انصافا مردم ما خیلی رعایت می کنند. ۶۰۰ مورد کاهش نسبت به هفته گذشته آنهم فقط در یک بزرگراه! جای تقدیر و تشکر داره... ضمن این که معلوم شد دوربین های همت کار نمی کنه! بقیه هم دوربین ندارند...![]()
نمایشگاه آثار اسرافیل شیرچی در فرهنگسرای نیاوران برپاست.
مدرس انجمن خوشنویسان و فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا...

خوش خط ها برای حظ و بدخط ها برای شرمندگی می توانند از این نمایشگاه دیدن کنند!
دارم فکر می کنم گاهی چقدر زندگی را سخت می گیرم و هیچ به فکر نیستم که این قافله عمر عجب می گذرد!
این قافله عمرعجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
The caravan of life passes with wondrous speed
Enjoy each moment lived in happiness
Cup bearer! Why worry about tomorrow’s regular
Bring out the cup; the night wearing on
چاله های غافلگیرکننده که روزها با زرنگی از آنها فرار کرده ای!
خودپردازهایی که تو را سر کار می گذارند
جمله های لطیف رادیو پیامی ها که شبها شاعر می شوند
...
مشهد ساعت ۲۳:
شهر بیدار
بانک هایی که اغلب خودپرداز ندارند
زائران شب زنده دار٬ رانندگان خدوم!
تحرک٬ اشتیاق٬ زیارت
...
| پيش از تو ... |
| سلمان هراتي |
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت بسيار بود رود در آن برزخ كبود اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت گم بود در عميق زمين شانه بهار بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت |
شب ميلاد بود و تا سحر گاه آسمان رقصيد
به زير و دست و پاي اختران ، آن شب زمان گم شد
میلاد امام هشتم(ع) مبارک
* دوست نداشتن بلد نیستم... اما به برق که نباید دست زد...
حکایت بعضیا که بایست به ناچار ازشون دور بود...
هفته پیش یکی از سایت ها خبری را منتشر کرده بود مبنی بر این که 68 درصد از ازدواج هاي صورت گرفته در يکي از تالارهاي مشهور تهران، منجر به طلاق شده است.
بنابر اين گزارش، طي يکسال گذشته بيش از 350 مراسم ازدواج در تالار فوق انجام شده است، که هزينه هاي هر مراسم از 150 ميليون فراتر بوده است.
این گزارش می افزاید: در برخي از ازدواج هاي اين تالار که در منطقه فرمانيه تهران قرار دارد ميزان مهريه در نظر گرفته شده، سکه بهار آزادي به ارتفاع قله هايي همچون هيماليا(8000متر) و دماوند(5610) بوده است.
در يکي از اين جشن هاي عروسي، ارزش تقريبي خودروهاي ميهمانان حاضر در تالار، 17 ميليارد تومان برآورد شده است.
*******
ظاهرا آقای مدیر تالار قصد داشته همه عروس خانم ها و آقا دامادها را طبق روال هر سال به جشن یک سالگی ازدواج شان در همان مکان دعوت کند که تماس با 68 درصد از افراد مذکور بی جواب می ماند. خدای نکرده کسی فکر نکند که منظور این گزارش، تالار فرمانیه است! که شمعدان های ورودی و سبد گل های میلیونی در ورودی با رنگ لباس آقا داماد ست می شود و هر یک از شیرینی های مخصوص مراسم، تک تک با روبان و وسایل دیگر تزیین می شود (دوستانی که مرا می شناسند، برای جمله آخر، فکرشان به سمت من منحرف نشود! من هر گونه ارتباط با روبان های این مراسم را تکذیب می کنم!)
این آقای مدیر تالار هم عجب آدم بیکاری است که به جای حساب و کتاب کار خودش، زندگی مردم را چرتکه انداخته است. فکر نمی کند که ریشه خیلی از همین اختلافات از خود تالار و شب عروسی شروع شده ... خیلی از همین عروس خانم ها سر رنگ گلهای سالن، روزگار آقا داماد را سیاه کردند. مرد حسابی یک کم هم آسیب شناسی کن ببین اگر کمی در سفارش گل هایی که با هواپیما برایت می آورند دقت کنی، خاطر عروس خانم مکدر نمی شود و زندگی آنها به طلاق نمی کشد!
جامعه ما خیلی بی ملاحظه شده! عروس خانم حق داره جلوی گل فروشی معروف«کلـ..» اشک بریزد که با دادن هشت میلیون تومان، ماشین بختش آنطور که قرار بوده درست تزیین نشده... آنوقت می گویند 68 درصد طلاق! با این بی ملاحظگی های گل فروش ها، طلاق باید بیشتر از اینها هم باشد!
همین آرایشگاه ها... ده میلیون تومان از آقا داماد می گیره که میمون تحویل پسر مردم بده. با اون قیافه٬ زندگی می خواهید دوام هم داشته باشه؟
یا این آتلیه ها که 12 میلیون می گیرند تا شش ماه قبل و شش ماه بعد(البته اگر زندگی شان تا شش ماه تداوم داشته باشه) از زندگی روزمره عروس و داماد فیلم بگیرند و حتی جزیره کیش و کویر لوت بروند برای تصویربرداری از غروب های خورشید و حرکت عروس و داماد به سمت خورشید به سبک لوک خوش شانس...! خب همین فیلم سینمایی اگر خوب در نیاد، عروس با آن همه ژستی که در سرما و گرما و شن و ماسه گرفته، اعصابش خرد می شه و حاضر به ادامه زندگی نمی شه. حق هم داره! آدم مسخره که نیست!
گل فروش ها، مدیران تالارها، آرایشگاه ها، طراحان سفره عقد و بقیه اگر همکاری کنند، این زندگی ها تا دو سال هم دوام پیدا می کند!
هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام!
دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب
کرد، واژه "کردان" به دیکشنری
آکسفورد راه پیدا کرد
>
>
> - Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past
> tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
> (1): To get Ph.D without having B.Sc.
> (2): To become an important person (e.g. minister) by
> presenting fake certificate or documents.
> - Kordanification( n.)
> (1): The process of receiving fake degree, especially from
> a prestigious university (e.g. Oxford )
> (2): The relationship between happiness and telling a big
> lie.
> (3): A method in order to gain Self confidence.
> - Kordanism(n. )
> (1): The philosophy and strategy of telling lie to a large
> group of people (e.g. a nation)
> (2): A psychological method for deceiving people and
> laughing simultaneously.
> - Kordanic(adj. )
> (1): Happy
> (2): Self Confident
> (3): Relaxed
> - Kordanicly(adv. )
> (1): In a Kordanic manner.
>
>
جلسه زودتر از تصور ما به پایان رسید و مدیر جدید پس از آشنایی مختصر٬ بی هیچ صحبتی رفت. با این اوضاع٬ اوباما و مک کین هم از اولویت ما کلا خارج شدند.
از آنجا که اعتماد ملی مان خدشه دار شده بود٬ پیگیرانه به قول آقای کردان«موضوی استیفا» را دنبال می کردیم. مطهری می گفت: « با گفتن اگه تو لو بدی منم لو می دم... کشور اصلاح نمی شه...»
حالا دیگه باید منتظر اعترافات ماند که آبرومندترین آنها شاید همین دروغ گفتن ها باشد. اولین آنها مکالمه سه ساعته کردان و آقای فیروزآبادی است که باید دید این ضبط سه ساعته با موبایل چه طوری از آب درآمده!
دانشجویان این بنده خدا نقل می کردند سر کلاس با نقل خاطرات دانشکده اش٬ می گفت شما چه جور دانشجوهایی هستید؟ آکسفورد سخت گیری برای ما زیاد بود!
بیژن نوباوه می گفت بگو اشتباه کردم و تمام! ... اما نگفت و با ۱۸۸ رای سفید ترجیح داد با بدترین وضعیت در تاریخ دفن شود.
عباسپور با عصبانیت می گفت: این آقای دکتر کردان...
دوباره تصحیح کرد: این آقای کردان!...
عباسپور چقدر کردان را دکتر صدا زده بود و حالا نمی توانست خرق عادت کند!
عباسپور خیلی غصه می خورد که چرا کردان برای مدرکش از یک آدم ساده فریب خورده... می گفت به چه تضمینی وزارت را می توان به او سپرد؟
و من بی درنگ یاد پینوکیو و گول خوردنش توسط گربه نره و روباه مکار افتادم...
این نماینده های بی معرفت اینقدر شلوغش کرده بودند که کردان مادرمرده نفهمید که بالاخره مدرک را برایش ارسال کرده بودند یا خودش سر کلاس رفته بود یا دو نفر به ایران آمده بودند و او مترجم گرفته بود و از رساله اش دفاع کرده بود ...
خب هر کس بود گیج می شد دیگه!
آی که چه حالی داره این سازمان بازرسی دوباره دانشگاه آزاد برود و با جمیع استادیاران دیدار مجددی داشته باشد.
آقای لاریجانی بسیار آدم مسلطی است از آنجا که هیچ واکنش عجیب غریبی در طول جلسه از خود نشان نداد و اجازه داد همه٬ همه چیز درباره دوستش بگویند... آقای فلسفه شاید می اندیشید در انتخاب دوست باید اندکی بیشتر تحقیق و تامل می کرد!
دستغیب هر چه دلش خواست گفت بعد در انتها گفت نباید شخصیت افراد را تحقیر کرد... و بلافاصله ادامه داد نباید مثل دستمال او را دور انداخت!!
این جلسه که در لحظاتی به مشاعره تبدیل می شد احساسات مخاطبان را تلطیف می کرد!
دستغیب: بوریاباف اگر چه بافنده است نبرندش به کارگاه حریر
تمثیل فی البداهه «کدو و چنار » نوباوه هم جالب بود اما جالب تر از همه شعر قیصر امین پور بود که کردان خواند و در سالگرد درگذشتش روحش را شاد کرد!
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم
در کل این استیضاح برای ما بدآموزی داشت چون ما پرسنل بی جنبه٬ وقتی از شنیدن مکالمات مجلس فراغت حاصل کردیم٬ رفتیم سروقت مدارک و مستندات رئیس جدید تا صحت و سقم آن را بررسی کرده و سوژه بسازیم... بنده خدا اینقدر آدم محجوب و خوش سابقه ای است که به بن بست رسیدیم. اصولا در سیستم ما تاکنون مورد مشابه وزارت کشوری٬ گردشگری و میراث فرهنگیی! و ایضا معاون حقوقیی و پارلمانیی نداشته ایم...
تا بعد/
سه شنبه
هفتم آبان ماه ۱۳۸۷
تهران
سفر ما به مشهد خیلی غیرطبیعی شروع شد، از آنجا که از پرواز جا نماندیم و با بقیه مسافران مسیر را با طمانینه طی کردیم! با این شروع غیر مترقبه، نگران بودیم که چه اتفاقات دیگری احتمالا در راه است!
همسفرهای ما قرار بود یک عده هنرمند باشند. موقع رفتن یکی از متولیان هنر نیز همسفر ما بود. آقای بنیانیان، هم ردیف ما نشسته بود و بدجور کتاب می خواند! ما را می شناخت و در تمام طول سفر با آموزش عملی به ما یاد داد کتاب خواندن کار بسیار خوبی است!
خم شدن بیش ازحد او روی کتاب ما را نگران کرده بود. یا کتاب خیلی جالب بود که آخرش اسمش را نفهمیدیم یا صندلی وی برای خواب راحت نبود. من که فکر می کردم متن سخنرانی هایش لابلای صفحات کتاب استتار شده بود و خط بد نویسنده اش احتمالا ایشان را برای خواندن به دردسر انداخته بود. نشستن او بین دو روزنامه خوان حرفه ای که با اشتیاق صفحات روزنامه را کامل باز کرده بودند نیز مزید بر علت بود تا آقای رئیس زیر سایه مطبوعات به خواندن کتاب همچنا ن ادامه دهد.
فرودگاه مشهد
همانروز
مثل همیشه مشهدی ها با گل به استقبال مسافران آمدند. از قیافه هر کس خوششان میامد گل را به زور به دستش می دادند. سه سفر قبل از این که برای اولین بار با این اقدام رمانتیک آنها روبرو شدیم، شگفت زده از روحیات فولادین پایتخت زده خود شرمنده شدیم. ولی به زودی به اهداف پشت پرده این اقدام پی برده و فهمیدیم ما تهرانی ها به خاطر همین احساساتی بودنمان همیشه از دشمن شکست خورده ایم. این پاشته آشیل، بدجور گریبان مان را گرفته و هویت مان را مخدوش کرده است!
کشف چند ثانیه ای ما در همان زمان این بود که این گل با چاشنی لهجه منحصر به فرد خراسانی، برای تبلیغ کالا، خدمات و یا مکان هایی در نظر گرفته شده است که آنجا حال جیب زائر را جا بیاورند. زائر شاندیزندیده و طرقبه نیامده هم نمک گیرمی شود و به رودربایستی گلی که گرفته واجب می بیند که قبل از زیارت حتما سری به این آدرس ها بزند!
شیوه فرهنگی اتخاذ شده برای ارائه تبلیغ، این بار کتابی بود که به شاخه گل آویزان شده بود. یکی از جملات داخل کتاب جالب بود: « با دوست متواضعانه، با دشمن با احتیاط و با عموم مردم با گشاده رویی برخورد کن.» حالا دلیل محتاط بودن دوستان مشهدیم را بهتر متوجه می شوم. به گمانم هر کس مشهدی نباشد از نظر آنها غیرخودی حساب می شود و به شدت مستحق سرکوب است.
جملات حکیمانه کتاب منبع مشخصی نداشت. این که جملات ساخته و پرداخته خود مشهدی ها باشد بعید نیست. اصولا راننده تاکسی های مشهد هم خود را سخنوری توانا می دانند و اصولا یک مشهدی واقعی وقتی سخن سرایی می کند توقع دارد که شنونده خوبی برایش باشی و این لزوما به معنای صحت و حکمت کلام آنها نیست! نمی دانم چرا ما تهرانی ها فقط غر زدن را بلدیم و تا کنون هیچ جا ثبت نشده که یک تهرانی دل یک غیر تهرانی را شکسته باشد! در حقیقت این نشأت گرفته از معرفت ماست!
همین که در حال تامل و تعمق در جملات بودیم ، صفحه دوم کتاب بدون مقدمه وارد بحث شیرین شاندیز شد و این چنین شد برادر که مردمان باهوش این سرزمین حکمت را به شاندیز چنان دوختندی که ما در عجب ماندندی! محضر مبارک خراسانی های عزیز عارضم ما تهرانی ها شاید احساساتی باشیم ولی همیشه بقیه را مفتخر کرده ایم که افتخار میزبانی ما را تمام و کمال از جیب خودشان داشته باشند! از اینرو همیشه با این شرایط، گرمابخش محفل شان بوده ایم!
امروز سالگرد ازدواجمان هم بود و تصمیم گرفتیم در مورد مشهدی ها مثبت اندیش بوده و پنج قانون خوشبختی نوشته شده در کتابشان را مرور کنیم:
¯Free your heart from hatred
¯Free your mind from worries
¯Live simply
¯Give more
¯Expect less
از آنجا که توریست در این شهر زیاد تردد می کند تقریبا نیم بیشتر ساکنین شهر به انگلیسی و عربی تسلط دارند! اگرمعنی جملات بالا را متوجه نمی شوید مشکل از غیرمشهدی بودن شماست.خیلی ها برای دوره های فشرده زبان به جای هزینه ده میلیونی اقامت شش ماهه در انگلیس، به همین جا سفر می کنند.
در مدت سفر کوتاهم و قرار گرفتن در محیط، تا حدودی معانی جملات فوق دستگیرم شد! ... قلبتان را از نفرت پاک کنید، ذهنتان را از نگرانی دور کنید، ساده زندگی کنید، بیشتر ببخشید، کمتر توقع داشته باشید...
چهارشنبه هشتم آبان 1387
مشهد مقدس
حریم با حرمت امام هشتم(ع) جاذبه بیکرانی دارد. سرمای صفردرجه بی اثر است. حریر خسته نمی شود. پا به پا می دود. در چراغانی شبهای حرم غوطه می خورد و خاطرات بهترین سفر سالانه خود را در ناخودآگاه کودکانه اش ثبت می کند. حریرآدم های زیادی را می بیند با پوشش ها و گویش های مختلف. گاهی بدون هیچ سوالی مکث می کند و نگاهش به آنها دوخته می شود. چه کسی دوست مشترک همه این آدمهاست؟ شعاع این وجود آسمانی تا به کجا گسترده شده است؟
من برای کودکان مریض دعا می کنم و برای سلامتی حریر، خداوند را شاکرم.
پنج شنبه نهم آبان ماه 1387
محو اقتصاد پویای مشهدی ها...
زیاده عرضی نیست!
بامداد جمعه دهم آبان ماه 1387
موقع برگشتن هم قسمت نشد که جا بمانیم! قسمت یکی مانده به آخر سفر، شرکت در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم رویش بود. در این توفیق اجباری، با چهره های هنری شهر آشنا شدیم. در تهران، از بس گیت، حراست و حفاظت، مراقب حفظ ما و دیگران از هر گزند و آسیبی هستند، ورود بی دردسرمان به مرکز همایش های صدا وسیمای مشهد، متعجب مان کرد. روی سن همه برای اهدای جوایز ایستاده بودند، آقای خاموشی، بنیانیان، حاتمی کیا، مجیدی، میرکریمی، ...
قبل از آن مجیدی چند جمله صحبت کرد که همه هورا کشیدند. کی به کیه؟ همه سرگرم انتخابات شده اند ،کسی به کسی کاری نداره!
«... ما می خواهیم همه مشکلات بشریت را حل کنیم، در این مملکت زیاد حرف زده می شود، مگر با حرف زدن می توان مشکلات را حل کرد؟ دولت نهم هم خیلی حرف زده است...»
مجیدی با توکل به خدا و ائمه سخنرانی اش را به پایان برد و در زادگاه آقای قالیباف، بسیار مورد استقبال قرار گرفت.

در تمام این مدت، حریر در حال پریدن و دویدن بود و گاهی به روی سن نگاهی می انداخت. از ما می خواست یوزارسیف(بازیگر نقش حضرت یوسف) را نشانش دهیم. آخر مصطفی زمانی را دیدیم و او را به حریر معرفی کردیم! از این که بالاخره کسی او را شناخته، اظهار خوشحالی کرد. اما چهره بسیار تغییر یافته اش، حریر را راضی نکرد و گفت این اون نیست! سلحشور، کارگردان این سریال که از بازیگرش تعهد گرفته تاپیش از اتمام سریال و برای حفظ چهره، هیچ قرارداد دیگری را امضا نکند، مصطفی زمانی را به چهره ای فعلا گمنام و پنهان مبدل کرده است. دو سه ساعت بعد، وقتی محفل مشهدی ها را در یک مهمانی مفصل به میزبانی خودشان، روشن کردیم در فرودگاه بودیم. بازیکنان تیم سایپا با لباس هایی ناهماهنگ و مسرور از سه گل زده به پیام خراسان، مجیدی مریض، حاتمی کیای بداخلاق و همسر صبورش، آقای خاموشی خوش برخورد، یک عده منتقد و نویسنده خواب زده ... همه در ساعت یک و نیم بامداد منتظر بازشدن گیت بودند. با وجود یک ساعت تاخیر، تابلوی سالن با اصرار کلمهon time را نمایش می داد.ما هم در تمام این مدت نشنیدیم که دو نفر از مسئولان فرهنگی خبر ساخت یک دیزنی لند را مرور می کنند! آنها بسیار نگران بودند رسانه ها این خبر میمون را بشنوند... ما که نشنیدیم ولی از دیروز تا حالا به جزییات آن فکر می کنیم...!
ساعت 3:25 بامداد
جمعه دهم آبان ماه
از ارتفاع 32 هزارپایی رسیدیم به باند باران زده مهرآباد... دمای تهران10 درجه سانتیگراد
در حالی محوطه را ترک می کردیم که تنها چهار راننده تاکسی منتظر ورود 180 مسافر پرواز 5938 مشهد-تهران بودند...
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها
منبع: یک پیامک!