۱. خبرنگاری که لنگه کفش پرت کرد. مثل بمب٬ پیامش صدا کرد... البته برای خبرنگارهای ما بدآموزی خواهد داشت. آنها دیگه به هر مناسبتی از این حرکت نمادین بهره خواهند برد!
۲. آقای رئیس رسانه ملی... که یکی از مجریان صدا و سیما را بعد از مصاحبه اش با یک خبرگزاری تهدید به اخراج کرده! مجری بخت برگشته در مورد نظارت بر برنامه های کودک و بودجه محدود سازمان در این حوزه حرف زده بود...
۳. این جناب سرهنگه که صبح ها تقاطع همت و مدرس می ایسته و ترافیک قفل می شه! نمی دانم چرا بعضی روزها هوس می کنه پلیس بشه! انگار از چشم انداز این منطقه خوشش اومده! ![]()
پی نوشت:
لنگه كفش
ناصر فیض
با تخم مرغ و گوجه كفايت نمي كند
با لنگه كفش هم شده يك امتحان بكن
برخی از آگاهان خبر از ممنوعیت استفاده از کفش برای خبرنگاران ایرانی در هر گونه مصاحبه و نشست می دهند! این افراد تصریح کرده اند که از این پس٬ اهالی رسانه باید بدون کفش در این جلسات حاضر شوند!![]()
این تمهید تنها به منظور احساساتی بودن خبرنگاران ایرانی٬ جوگیر بودن٬ تکرار بیش از اندازه یک حرکت نمادین تا مرز بیمزه شدن و غیره اندیشیده شده است!![]()
استقبال زود هنگام از شب یلدا !
مهدی جان تولدت مبارک!
حریر جان تولدت مبارک!
خودم هم ایضا !

تولد زودهنگام حریر در مهد کودک


حریر٬ جشن تولد مهدکودک/
یکی از پسرهای مهد٬ مادرش را کلافه کرده که
برام هلی کوپتر بخر تا بعدازظهرها حریر را برسونم خونه!![]()
تصویر کناری حریر هم یکی از دوستان سمج حریره که چون خانواده
روزنامه نگار داره٬ من به حریر گفتم دورش را خط بکشه!! ![]()

عید غدیر مبارک

عید نه آن حادثه بیرون از وجود آدمی است و نه آن روز معین تقویمی...
عارفان می گویند تا کسی از درون تازه نشود٬ دنیای بیرونی او هم نو نمی شود
سالک منتظر٬ عیدش را از پس کامیابی هایش می بیند
از نظر مولوی"عید" متضمن "قربانی شدن" است
دشمن خویشیم و یار آن که ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را به شهد و قند وحلوا می کشد
دیوان کبیر٬ غزل ۷۲۸
برگرفته از قمار عاشقانه٬ دکتر سروش
اسلام آباد - همزمان با انفجار جمعه شب در پيشاور و تهديد تلفني آصف علي زرداري رييس جمهوري پاکستان از سوي يک فردي که خود را وزير خارجه هند معرفي کرده ، مقام هاي سياسي و امنيتي نشست ويژه اي را با حضور يوسف رضا گيلاني نخست وزير اين کشور برگزار کردند.
تماس فردي ناشناس با زرداري که خود را وزير امور خارجه هند معرفي کرده نقص تدابير امنيتي در کاخ رياست جمهوري پاکستان را عيان کرده و اين مساله به نگراني عمده اي براي مقام هاي سياسي و ارتش اين کشور تبديل شده است .
به گفته رحمان ملک مشاور امنيتي گيلاني اين مکالمه روز بيست و هشتم ماه گذشته انجام شده است و فرد ناشناس با لحني تهديد آميز گفته در صورتي که پاکستان براي بازداشت عاملان حوادث بمبئي همکاري نکند هند عليه پاکستان به اقدام نظامي مبادرت خواهد کرد.
خیلی جالبه... دلیل این همه احتیاط مدیران مان را فهمیدیم...
ضمن این که دست انداختن سیاسیون چه کیفی داره!
|
|
كمي نشستي و با ماه گفتوگو كردي و عطر خاطرهها را دوباره بو كردي نفس گرفتي و ردّ بهار گمشده را ميان غربت نيزار جستوجو كردي هوا چقدر به موقع گرفت و باران زد و تو چقدر غزلهاي ناب رو كردي: ـ دلم چقدر گرفتهست ... كاش ميشد رفت ... (و چشمها را بستي و آرزو كردي) و زير پاي تو انگار بغض دريا بود كه منفجر شد و با موجها وضو كردي به سمت ماه دويدي، رها، رهاي رها و صورتت را در ابرها فرو كردي ابوالحسن صادقی پناه |
بنز نقره ای از همه سبقت می گرفت و رانندگان عجول تهرانی کنار می کشیدند. کسی رغبتی برای کورس گذاشتن با او نداشت. چند ثانیه زمان منجمد می شد وقتی نگاه ها به این مرکب تیزروی آخرت گره می خورد. به کجا چنین شتابان؟
او می رفت و ما نمی رفتیم. ثانیه ها اما برای ما مانده بود. دلم شور می زد این ثانیه هاقبل از تمام شدن یخ بزند و من هنوز کارهایی داشته باشم. اما ساعت ها و سال ها هم می گذرد و من همیشه نگران...
و یک باره همه چیز تمام می شود. من... زمان... و کارهای نکرده که فقط برایش برنامه ریزی کردم و نشد. دلم از این بی خیالی می گیرد. دلواپسی های دنیا تمامی ندارد. همه اضطرابها برای آزمون و خطاهای دیروز و فردا... اما... آخرت گم می شود.
و هر روز صبح در خیابان حافظ٬ این بنز نقره ای عجول٬ آخرتم را پیدا می کند. ما همه به دنبال او روان. او تا انتها می رود و ما نمی رویم. دوباره آخرت گم می شود
و ... دوباره دنیا!
سلام آقای شهردار!
پایتخت آلوده گاهی زیادی دود زده می شود. ما فرصت طبیعت گردی نداریم اما باران که می بارد به لطف شما و دوستان، دریاچه های طبیعی خیابانها ما را شاعر می کند. منتهی شعرمان وزن و قافیه ندارد، گل و لایش زیاد است.
آقای شهردار! همین که باران زده کنار خیابان سراپا بارانی مان می کنند، مدیون شماییم... این احساس نایاب برای تلطیف روحیه پایتخت نشینان نتیجه هر جلسه ای باشد قابل تقدیر است.
آقای شهردار! اگر غروب، آب کشیده به مقصد نرسیم، گذشت عمر و رفتن پاییز را چگونه دریابیم؟ اگر تا زانو کشان کشان در حوضچه ورودی خیابان کریمخان فرو نرویم، پاییز چه معنا پیدا می کند؟ زندگی اصلا رنگ می بازد...
آقای شهردار! این سیل روان شهر چه چشم نواز است. از این که آن را از ما دریغ نمی کنید، مشعوفیم. پیچ زیبای ورودی همت به صیاد به دریاچه ای مشرف است که تابلوی شاهکاری از طبیعت در دل شهر است. این تابلوی طبیعی از همه بیلبورد های شهری تان جذاب تر است.
آقای شهردار! سپاس ما را برای اتصال مان به طبیعت بپذیرید. خاطره این تلاش بی منت در اعماق جانمان رسوب خواهد کرد...
این مطلب را یکی از دوستان برایم ارسال کرده است.
مرد تاجری چهار همسر داشت. چهارمین همسرش بسیار مورد احترام بود٬ از این جهت برایش خیلی هزینه می کرد. به همسر سوم افتخار می کرد٬ اما همواره نگران بی وفایی اش بود. زن دوم پرستار خوبی برایش بود و مشکلاتش را تنها با او در میان می گذاشت. زن اول٬ همسری بسیار وفادار و با درایت که عامل اصلی موفقیت و مال اندوزی مرد بود. اما مرد به او توجهی نداشت.
مرد تاجر زمانی متوجه بیماری لاعلاج خود شد و تصمیم گرفت از همسرانش بپرسد که در این شرایط چه کسی او را همراهی خواهد کرد؟ پاسخ همسر چهارم منفی بود. همسر سوم گفت: من که اینجا راحت هستم! زن دوم گفت: من نهایتا تا گورستان همراهت خواهم بود... متاسفم!
تنها همسر اولش بود که پاسخش داد. اما او دیگر از آن همه بی توجهی٬ بیمار و ناخوش شده بود. تاجر سر به زیر انداخت...
همسر چهارم همه ما جسم ماست. هر چقدر پول و زمان برایش صرف کنی٬ زمان مرگ٬ اول از همه ترا ترک می کند.
همسر سوم٬ دارایی های ماست که بعد از مرگ به دست دیگران خواهد افتاد...
همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند که هر چقدر هم عزیز باشند نهایتا تا گورستان تو را بدرقه خواهند کرد
همسر اول٬ روح ماست که غالبا به آن بی توجهیم. او که ضامن توانمندی های ماست٬ آنقدر ضعیف می شود که چنین روزی توان همراهی کردن با ما را ندارد...
قوه قضاییه از حیث اجرای عدالت از آقای یونسی نمره قبولی نگرفته است ضمن این که وی نظام اداری کشور را جرم پرور می داند...
آفتاب یزد، صفحه اول، 11 آذرماه87
1. آقای یونسی، استاد سخت گیری است با او واحد درسی برندارید!
2. این همه از پایین بودن میانگین ساعات مفید ادارات می نالند، حداقل یکی پیدا شد یک شرح وظیفه وقت گیر و پرزحمت برای این نظام تعریف کرد. دست مریزاد!
3. بقیه مصاحبه هم گردن خودش و خودتان...!
ماجرای برگزاری کلاس آموزشی ما در زیرزمین اداره
مدیر رفته بود و ما بودیم و یک زیرزمین پر از حرف و حدیث
مدیر رفته بود و ما هفته ها روابط عمومی را دور از چشمش کنج اداره آموخته بودیم
یک کنج دنج، طبقه ای زیر همکف در جوار همه مهجور ماندگان
جدا افتاده هایی که روزگاری محرمانه ترین اسناد در قفسه هایشان مأوی گرفته بود یا مهمترین جلسات در کنار آنها برگزار می شد. این مهجورین کمر شکسته اما همچنان پابرجا در این کنج دنج با ما در کنار ما همکلاس ما بودند بدون این که امتیاز آموزشی بخواهند، سکوت کرده و مانده بودند بدون حتی ذره ای غرغر کردن... جدا افتادگان اداره ما خیلی خوش شانس بودند که سوار بر کامیون به انبار آذری تبعید نشده بودند و در کنار ما چقدر احساس خوشبختی می کردند.
ما ... اما از همنشینی با آنها آزرده بودیم. چرا اینها؟ چرا اینجا؟
شوفاژخانه هم به دفاع از این همه مظلومیت آنها، چندی یک بار غرشی می کرد تا هماوردی کند. ما به او هم غر زده بودیم.
وهیچکس اعتراف نکرد این زیرزمین سنگفرش و نورپردازی شده چقدر شبیه سالن کنفرانس آقای مدیر، تمیز و مرتب است!
روزها می گذشت و ما دیگر به جای جمع وتفریق کردن ساعات آموزشی، به شیوه های بهترنوشتن فکر می کردیم. می آموختیم که چطور با دیگران ارتباط مسالمت آمیز داشته باشیم...
چنان غرق در آموزه ها شده بودیم که شرایط محیطی برایمان هضم شد. ما با هم کنار آمده بودیم. ما و آن خوشبخت های زیرزمینی!
دم آخر وقتی یاد گرفتیم خوب بنویسیم... دوباره همه چیز را از نو دیدیم.
استادی که دغدغه اش فقط آموزش بود و ...
رابط آموزشی که همه امکانات نداشته با رایزنی های متعدد او برایمان فراهم شده بود.
همه می دانستیم که برای آموختن تا چین هم باید می رفتیم اما تا پلاک 17 هم با سلام و صلوات آمده بودیم. همان روز اول از مدیر ارشد سازمانی که استاد ما بود خجالت کشیده بودیم و همه چیز بین ما حل و فصل شده بود، او با ما همدردی کرده بود و آموزش در کشور را غریب و مظلوم می دانست و این چنین درس آغاز شده بود...
ما در نوشته هایمان از منت های پشت پرده برای واگذاری این زیرزمین هیچ نگفتیم و هیچ کس نمی دانست چطور ظاهر این زیرزمین آبرومندانه شده بود... هیچ کس حساب و کتاب آمد و رفت های رابط آموزش را نداشت. هیچ کس کرشمه های همکاران را برای جابجایی وسایل زیرزمین ندیده بود و هیچ کس متوجه نشد که آماده کردن این کلاس نتیجه شش ماه پیگیری بود...
ما فقط نوشتیم تا ساختار پرابهت آموزش که درقالب یک معاونت متجلی شده است، در کنار برنامه ریزی های آموزشی به مکان برگزاری دوره ها نیز اولویتی قائل شود و زحمات خارج از شرح وظیفه رابط آموزش را به حداقل برساند.
ما قدرشناسانه استاد آگاه و رابط دلسوزمان را سپاس می گوییم و به احترام همه خاطرات مان در این دوران کوتاه ، با همه آنهایی که با ما احساس خوشبختی کردند، با پلاک 17 خداحافظی می کنیم.
خداحافظ همین حالا...
یادم نیست چه دلایل من دربیاری برای حریر گفتم و او چپ چپ در آینه نگاهم کرد... مثلا این خواننده داره شوخی می کنه... ولی توی دلم می گفتم واقعا مردم ما اگر اهل گفتن دروغ هم نباشند اما از شنیدن آن استقبال می کنند! و هر چه غیر از آن را پس می زنند. متاسفانه اولین نکته ای که از فرنگ برگشته ها هم به آن اشاره می کنند همین صداقت آدم های غربه. چرا؟
دوستی می گفت ما اسلام را فقط پذیرفتیم. اگر آن را درونی می کردیم مملکت٬ گلستانی می شد. حالا غرب با این همه معضلاتش چرا باید به رعایت برخی ارزش های اخلاقی معروف باشد؟ و ما مسلمانان دین مان را لب طاقچه بگذاریم! و دروغ های همدیگر را قشنگ بدانیم و اگر حرف راست را بزنیم فکر کنیم کار را خراب کرده ایم یا اگر سخن راستی بشنویم برافروخته شویم...
ما که نتیجه اخلاقی مان را گرفتیم. بقیه خود دانند!

یکی از استقبال کنندگان شیوه برگزاری٬حریر بود!
او مثل جلسات قبل مجبور نبود سه ساعت یکجا بنشیند...
شنبه٬ دوم آذرماه۱۳۸۷
فرهنگسرای هنر٬ ساعت ۱۸
حلقه طنز پردازان در محوطه خارجی فرهنگسرای هنر هر لحظه تنگ تر می شد. یکشنبه های اول هر ماه اینجا همه به یک لبخند مهمانند و امروز این لبخند ها پشت درهای بسته سالن اصلی خشکید. شاعران میزبان حتی دیر رسیده بودند و در سالن بسته شده بود. همه کلافه بوند، گله مند و معترض. کسی گوشش بدهکار نبود. حتی ذره ای از این امواج از دیوارهای عایق صدا نفوذ نکرد و قفلی گشوده نشد. این چندمین بار بود که از قافله مانده ها پشت در اتراق می کردند و غر می زدند. این بار یک ربع مانده به شروع برنامه "شب شعر شکرخند" درهای ورودی بسته شده بود. خیلی زود جرقه برای برگزاری شب شعری دیگر زده شد. بی هیچ مقدمات و تشریفاتی، شاعران خوش ذوق پشت در مانده! مراسم را آغاز کردند.
دیگر کسی برای ورود به سالن تقلا نمی کرد. پله های فرهنگسرا، بهترین مکان برای اجرای برنامه شد. اعتراض مسئولان، لحظه ای بعد، جمعیت مشتاق را روی سکوهای محوطه بیرونی مستقر کرد، شعر خوانی ادامه یافت و به تدریج بر شاعران و تماشاگران افزود. استاد احمد و خیلی های دیگه... این سوال که بهترین ها در جمع بیرونی حضور داشتند این ابهام را که گردانندگان برنامه اصلی در داخل سالن با چه ترفندی و با چه کسانی در حال اجرای برنامه هستند دو چندان می کرد!
داریوش کاردان، مجری طنزپرداز رادیو و تلویزیون که برای همراهی با این جمع از سالن اصلی خارج شده و در کنار سایر شاعران تا پایان برنامه روی سکو ایستاده بود از مسئولان خواست فضای مناسب تری را به این برنامه اختصاص دهند. وی با احترام به علاقمندان طنز، از رسانه ها نیز تقاضا کرد کاستی های موجود را پیگیرانه به مسئولان منعکس کنند تا با همکاری و هماهنگی لازم از بروز چنین مشکلاتی در برگزاری برنامه های پرطرفدار جلوگیری شود.
نشست صمیمانه مردم و شاعران در سرمای پاییزی، در حالی پایان یافت که حاضران از میزان تحمل خود در سرمایه دی ماه چندان مطمئن نبودند. هیچ کسی تضمین نمی کرد که ماه بعد نیز در جلسه مشابهی شرکت کند. شاید به این امید که مسئولان سازمان فرهنگی هنری شهرداری با اختصاص فضای مناسب، مراسم آینده را رونق و گرمی خواهند داد٬ فرهنگسرا را ترک کردند.
تعداد بسیار زیاد خودروهای پارک شده در پارکینگ مصلی، اولین نشانه استقبال بازدیدکنندگان از نمایشگاه مطبوعات بود. فضای داخل سالن نه زیادی سرد بود، نه موکت ها روی آب باران معلق بودند و نه حتی سقف چکه می کرد. اما همچنان نورچشمی ها و غنی ترها بهترین جای سالن، بساط پهن کرده بودند و میلیون ها تومن دکور زده بودند تا چشم بازدید کننده را در بیاورند. شکارچیان دم غرفه شان ایستاده بودند و سیاستمداران، هنرمندان و ورزشکاران را به تور می انداختند. بعضی از غرفه ها اما خالی و بی رونق بود. برخی از غرفه داران چقدر حرف تلنبار شده داشتند. همینطور بی وقفه سرگرم حرف بودند. لطیفان از سر وکول غرفه های فرهنگ و ادب بالا می رفتند. سیاسیون هم دلشان برای تاج زاده تنگ شده بود و از هر طیفی روی سرش سوار بودند. احمدی مقدم و کدخدایی دل هیچ غرفه داری را نشکستند. علی لهراسبی تنها دلیل شلوغ بودن غرفه یک نشریه زرد بود. انتهای سالن حیات خلوت بود و وزارت نیرو و بقیه سازمانها لم داده بودند. شیک ترین، بزرگترین و خلوت ترین غرفه ها همینجا مستقر بودند.
مثل هر سال هر چه چشم انداختم دوست و آشنایی پیدا نکردم. سالهاست دنبال آنهایی می گردم که زمانی همدوره بودیم(دهه 70) و نشریات در قرق شان بود. خوب هم می نوشتند. حالا یک عده ژیگول دور هم جمعند. هر کدامشان با آزمون و خطا و هزینه های فراوان به این جمع آمده و بدون داشتن علاقه و استعداد، خیلی زود دل کنده می شوند. اما قدیمی تر ها، دلسوزها، کاربلدها کجا هستند؟ کمتر کسی دیگر می تواند ادعای سابقه ممتد روزنامه نگاری داشته باشد و دیگر کمتر کسی تا آخر پا به پای روزنامه نگاری ایران خواهد آمد. سختی های کار و نامهربانی ها خیلی ها را از این دنیا دور کرده است... نه از روزنامه نگاری که از ایران دور کرده است. اگر بودند...
اینجا همه غریبه اند انگار. دلم برای همه دوستانم تنگ شده... مطمئنم هر جا هستند همانقدر تاثیرگذار و خوش فکرند.