بنده خدایی می گفت:« وقتی شماره تلفن فلانی روی گوشیم می افتد، می دانم حتما برای احوالپرسی زنگ نزده و کار داره. من هم هیچ وقت ناراحت نمی شوم چون همیشه سود متقابلش برایم بیشتر بوده!...»
اغلب ما چنین افرادی را در لیست تلفن هایمان داریم و برای جواب دادن به آنها عزا می گیریم! با استثئاتی مثل مورد فوق هم کمتر مواجهیم چون اصولا بیشتر ما آدم های رودربایستی داری هستیم که هم غر می زنیم هم کار انجام می دهیم. فقط زبان «نه» گفتن نداریم... از طرفی هم خیلی از ما به این اصل اخلاقی «کمک یک طرفه به دیگران» معتقدیم و برای ارائه خدمات به دیگران، خود را بیچاره می کنیم... اینها هیچ کدام بر مبنای تعادل نیست. اینطوری لیست در انتظار ماندگان را بیشتر کرده و لیست توقعات نابجا را افزوده ایم!
عمر خدمات یک طرفه در عصر حاضربا توجه به « کمبود وقت برای انجام کارهای شخصی و فشرده بودن وظایف محوله» رو به پایان است...
شما آیا با فداکاری، بنگاه خیریه را به روی همگان گشوده اید؟ نکند در صف انتظار برای دریافت خدمات هستید؟ ... اگر در صف ایستاده اید، انصافا به صاحب بنگاه خیر هم برسانید و اخلاق طلب کارانه و سوءاستفاده مآبانه را کنار بگذارید!
دو سه سال پیش من و خواهرم برای انجام پژوهش« سرمایه اجتماعی» نزد دکتر حسینی(وزیر کنونی اقتصاد) می رفتیم. یادمه سر یکی از بحث های مفصل، خواهرم اشاره به مثالی کرد که دکتر نشنیده بود. ماجده اولش پشیمان شد که چنین اشاره ای کرده ولی بعد به اصرار دکتر با شرمندگی مجبور شد تعریف کند:«... فردی را به جهنم بردند و اجازه دادند که مکان استقرارش را خودش انتخاب کند. با عجله گفت: جهنم ایرانی ها! گفتند: چرا؟ جواب داد: اونجا یک روز قیف نیست... یک روز قیر نیست... یک روز هم که قیر هست قیف نیست... قیف که باشه مطمئنا قیر نیست... اگر همه اینها هم باشه فرشته ها نیستند که قیر را با قیف بریزند تو حلقت!! ...»
واقعا وضعیت اغلب همین طوریه... برای بعضی، مهمترین بهانه فرار از کاره و برای بعضی صرفا یک تفریح بی نظیره! برنامه ریزی و هماهنگی فقط جنبه تشریفاتی داره و بقیه اش توکلت علی ا...
ما انگار عادت کردیم که یک کار با حواشی غیرضروری از تحقق هدف فاصله بگیره و با نبود هماهنگی و خلاقیت، همه چیز را گردن کمبود نیرو و امکانات بگذاریم. برای ما کندی و توقف فرایند کار، چاشنی است. اگر کار با موفقیت و در زمان استاندارد به پایان برسد حتما ایرادی وجود دارد. ما ایرانی ها مدافع این تئوری اختصاصی« قیف و قیر » هستیم و سرافرازانه در بعد بین المللی آن را به نام خود ثبت کرده ایم!
این روزها حریر اغلب عناوین درسی مرا در کوچه و خیابان تکرار می کند! تقریبا همه می دانند فردا چه امتحانی دارم یا امتحان دیروزم چه بوده... دو روز پیش می گفت: «من نگرانم...» قبل از این که از کلمه نگران خنده ام بگیرد ادامه داد: «جزا داری؟» این بار تعجب کردم . حریر معنای این کلمات را می داند؟ و چرا اصلا نگران است؟ اما حریر نگران نبود و فقط می خواست شیظنت کند.
وقتی مادرم زنگ زد فهمیدم که اوست که نگران است، مثل گذشته ها... و من غرق در خاطرات گذشته شدم. روزهای امتحان که پدرم اضطراب داشت و باغچه آب دادنش از همه روزهای دیگر بیشتر طول می کشید. گاهی حتی چنین روزهایی فکر می کرد روز مناسبی برای عوض کردن خاک گلدان هاست و اینظوری بود که ما همیشه دیر به جلسه امتحان می رسیدیم! پدر و مادرم هنوز احساس می کنند که باید نگران باشند. از مادرم باید بپرسم که دیروز بابا خاک گلدان ها را عوض نکرد؟
هیچ کدام از این جمله ها منبع نداشت...!
آنها که مرا می شناسند می دانند که شاگرد بازیگوشی نیستم اما حکایت شب های امتحان فرق می کند.
مثلا این روزها ذهنم پرسوژه می شود! قدیم ها یک کیلو کاغذ کاهی از ظهیرالاسلام می خریدم و در اوج درس خواندن، حسابی سوژه نگاری می کردم. این روزها هم وبلاگ جای کاغذها را گرفته...
روزهای امتحان، روزهای خانه تکانی هم هست! مثلا ساعت سه بامداد و در اوج درس خواندن فکر می کنی که دکور اتاق باید عوض شود...
این روزها تعداد خواب های دیده شده ام نیز افزایش می یابد! سوژه خواب هایم می تواند موضوعات روز بین المللی هم باشد! همین چند شب پیش که حقوق بین الملل می خواندم خوابم برد. در خواب تعدادی از شهدای غزه را زنده دیدم که برای نجات بقیه ما را قسم می دادند. زمان خواب هایم دو ساعته شده و هنوز نمی دانم که چطور می شود در این تایم کوتاه، مثلا پنج تا خواب دید! حالا خود خواب خیلی مهم نیست اما تحلیل درونی بعد از آن در ساعت دو بامداد را چکار می توان کرد؟
این تحلیل به همراه ورق زدن کتاب و شمارش صفحات باقیمانده، غصه امتحان بعدی و محاسبه نمره امتحان قبلی و تناسب بستن بین صفحات کتاب و زمان باقیمانده تا طلوع آفتاب! از دیگر برنامه های من در شب های امتحان است....
قهوه خوری برنامه روتین است. هر چند وقتی قرار باشد اثر نکند، نمی کند! فقط پرکردن فرم قرعه کشی داخل پاکتش در ساعت چهار صبح خیلی واجب و ضروری می شود!
اتو کاری(جزء فعالیت های محال سالیانه!)، روزنامه خوانی، کاردستی درست کردن، فکر کردن به اهداف بلند مدت زندگی و خیلی کارهای دیگر نیز از فعالیت های ضروری در صبح های امتحان است!
راستی گفتم لابلای همه این کارها درس هم می خوانم؟!
پی نوشت: متن فوق ساعت 2:45 بامداد در حاشیه درس «اصول فقه» تقریر شد!
محرم امسال نشد که مراسمی شرکت کنم. آدم های مختلفی به طور اتفاقی خواستند که همراهشان شوم که نشد. حالا اگر من از امام حسین خواسته ای داشته باشم ...همراه من می شود؟
ائمه بزرگوارتر از این هستند که در این معامله، کوتاهی کنند. فقط من در این معامله یک طرفه باخته ام. می شوم آدم از گرد راه رسیده ای که بدون رعایت ادب، زیادی خرده فرمایش داره... و آنها هم بزرگوارانی هستند که همیشه بوده اند.
این کار قابل تقدیره اما مانورضربتی و موقتی نه کسی را قانونمند و نه دردی را دوا می کند...
حالا چه طوری باید به برج مراقبت اداره(آقای معاون) این موضوع را توضیح داد؟!
هم کالبدشکافی می کنه هم اضافه کارت را کم می کنه هم تمام موضوعات روز را به این موضوع ربط می ده و باید یک روز کامل سردرد را تحمل کنی٬ هم به کار و زندگیت نمی رسی٬ هم از فردا یک کارگروه تشکیل می ده که قضیه را حل کنه! آخه اینجا مرکز حل مسائل کلان لاینحل جامعه است!!
دیروز٬ جلسه
دیروز همه یاد مدیر قبلی افتادیم و حالا بیشتر می فهمیدیم مدیر مغرور سابق ما ٬ حرکاتش در جلسات اغلب بجا بود و لازم...
دیروز کسی در جلسه به ما متلک نگفت اما کاش می گفت...
دیروز اما من بودم که متلک گفتم. "از بابت حافظه خوبی که دارید به شما تبریک می گم... تمام مدت جلسه قلم و کاغذی نداشتید که حتی یک کلمه از پیشنهادات و انتقادات دوستان را بنویسید!..."
مدیر ساکت شد، مکث کرد و بدون هیچ فکری عجولانه ماژیک وایت برد جلو رویش را برداشت و پیچ و تاب داد! بعدش سرافرازانه گفت: خوشمان می آید کسی از ما انتقاد کند. تا به حال همه شما از ما تعریف کرده اید. ضعف ها را هم بگویید...
حرفش را قطع کردم و گفتم ضمنا هیچ وقت زود قضاوت نکنید. چند لحظه پیش همکاران را مواخذه کردید که چرا باید در فوق برنامه ها به اجبار شرکت کنند... خدمتتان عرض کنم که این همکاران به طور خودجوش تاکنون برنامه هایی اجرا کرده اند که سوابقش را آرشیو کرده ام و لازم باشد خدمتتان ارائه می دهم...
تو جلسه می گفت من قبلا آدم دوست داشتنی بودم! کسی مسئله ای داشت ... پیش ما می آمد!
حالا به ما کار اجرایی دادند که حس نفرت بقیه را ایجاد کنند!
به بچه ها می گفت الان عصر ارتباطاته و همه کس را که اراده کنید می توانید پیدا کنید. یاد کارتون زبل خان افتادم که می گفت "فقط کافیه که زبل خان دستش را دراز کنه و یه حیوون خطرناک براتون بیاره ... اوه آقای کارگردان، این شیر اینجا چیکار می کنه؟!...."
به نظر می آید که به اندازه زبل خان هم زبل نباشد! کناردستی من با نقشه قبلی می گوید: در این جلسات٬ از برکت حضور شما و سخنان تان بیشتر بهره ببریم! مدیرم جدی می گیرد و خودش را روی صندلی جابجا می کند و نمی بیند که اطرافیان چطور پای این همکار را از زیر میز لگد می کنند و همکارمان تا آخر جلسه از خنده غش و ضعف رفته است!
معاون او که استادیار دانشگاه هم هست در جلسه مان حضور نداشت و این جلسه را بدون او به سر کردیم!
آقای مدیر می گفت کمربندها را محکم ببندید!
یاد فیلم" آرامش در میان مردگان" افتادم که بازیگر زن به راننده تاکسی می گفت: واه! اصلا به کمربند من چیکار داری؟! دامن من خودش کش داره!....
مثلی هم زد که همه گوششان تیز شد. «طرف گفت عاشق شدم. گفتند: عاشق کی؟ گفت: هنوز تصمیم نگرفتم! » و ما این مثل را یادداشت کردیم تا به موقع استفاده کنیم.
بامزه ترین قسمت برنامه جایی بود که وقتی نوبت رئیس یکی از ادارات رسید ٬ آقای مدیر گفت: وقت تمام است!! و این ننگین ترین بخش برنامه بود! چون خانم مدیر همیشه برای جلسات سه کیلو گزارش می آورد تا به محورهای آن اشاره کند!
و بالاخره جلسه مثل جلسات اخیر با ذکر صلوات و فاتحه! تمام شد و ما برای روح پرفتوح کسانی که ما را در این دخمه زنده به گور کردند دعای خیر کردیم!!!!
بعضی روزها، کلکسیون غرولند تکمیل می شه. مثل امروز؛
1. اول همه مرخصی ام را با اکراه روی میز مدیرم گذاشتم. به عنوان معاون مدیرکل قبولش ندارم! مدیرکل جدیدمان را هم ایضا! (خیلی از خود راضی هستم؟ اولا که غرور و از خود راضی بودن مده! ثانیا این روش حواب می ده!
)
2. رفتم اداره مرکزی تا بعضی کارهای عقب افتاده را انجام بدهم. اولش با برخورد بسیار مودبانه! یکی از مدیران ارشد مجموعه روبرو شدم با وجود این که سه سال سابقه همکاری فوق برنامه با این دفتر را دارم اما برای نخستین ملاقات، اصلا رفتار متناسب یک مدیر را از وی ندیدم!( همان روش از خودراضی بودن که نشان داد دست بالا دست بسیار است!)
3. وقت مصاحبه مان با رئیس سازمان... برای سومین بار لغو شد.
4. برای گفتگو با یکی از همکاران خبرنگار، سه بار تماس تلفنی اشتباه برقرارشد. بار آخراتاق رژی شبکه العالم بود که مخاطبش عصبانی شد!
5. یک دنیا درس نخوانده و تلنبار شده با چاشنی غصه و توکل مستمر به خدا!
6. خبر گمشدن مدارکم در یک دانشگاه و اطلاع دادن آن بعد از دو سال!
...
اینها هیچ کدام به بی صبری و کم حوصلگی ربطی نداره! فقط مال کم خوابیه...![]()
شهر، ناله، شیون و خون
یک لوکیشن بزرگ
گلوله، شلیک، مرگ
فیلم آغاز می شود
غزه هر دقیقه تکه تکه می شود
زن، خاموش...
مرد، بیصدا...
کودک مُرد
نقش اول های غزه٬ زیر نور فلاش ها یکی یکی تمام می شوند
کشوری سراسر شعار و خشم
حالم از راهپیمایی های فقط حمایتی بد می شود
چه فایده؟
غزه هر دقیقه تکه تکه می شود
عده ای به اشتباه بشر، ناظراین سوژه می شوند
بی خیال،... این هم جز تاریخ می شود!
این نظارت و آن تلاش حمایتی
چه فرقی می کند؟
کودک غزه بی دفاع، خاموش می شود
این تراژدی تمام می شود؟
نمی شود
این سیاست سیاه، این حساب های بی کتاب
نقطه فراز این قصه است...
نام این قصه این گونه می شود
«غزه هر دقیقه تکه تکه می شود»
حریر می پرسد چرا کشته می شوند؟
برای بی گناهی کودکان غزه، چه چیز پاسخ این چرا می شود؟
رایزنی کشورهای دوست،
کودکی را نجات نمی دهد،
مادری را سرسلامتی نمی دهد
اما باز هم غزه،
غزه هر دقیقه تکه تکه می شود...
عکس: امیرادهم
کریسمس مبارک آقای شهردار!
کریسمس همگی مبارک!! ![]()
مرگ یکی از کوهنوردان همدانی در غار « پراو» در ارتفاعات کرمانشاه، مرا یاد مربیان خودم انداخت که آرامش، صبوری و اعتماد به نفس را از همزیستی با طبیعت آموخته بودند و همیشه خودشناسی و خداشناسی شان را مدیون این دوستی می دانستند و ما اینجا زیر آسمان این شهر، برای درک این عظمت کمی دچار مشکل هستیم. و شاید ندانیم کمی آنطرف تر به دور از این همه نور و رنگ، جایی برای شستن روزمرگی ها هست. جایی برای فراموش کردن حاشیه ها و به یاد آوردن اصالت ها...
برای مربیانم آقای علیپور(صخره نوردی و غارنوردی) و خانم رهنما آرزوی موفقیت می کنم که در دوره های آموزشی، مسیرهای خوبی را به ما پیشنهاد دادند...

همه دوستان حریر در اداره!