دیدم که ممنوع الخروجم بنده بالکل
...
رفتم قاچاقچی هم شدم اما کساد است
چون دست در این صنف بیش از حد زیاد است
توی ده شلمرود
حسني تك و تنها بود
حسني نگو، بلا بگو
تبنل تنبلا بگو
این شهردار با درایت شهرما از حداقل امکانات برای تبلیغات ریاست جمهوری در لایه های پنهان استفاده می کند. نمونه اش چاله های خیابان های اصلی و فرعی تهران است که همه افراد را در همه احوال به یاد شهردار می اندازد! هیچ پیام یا عکس تبلیغاتی تا این اندازه نمی تواند بر ناخودآگاه افراد سایه بیفکند
عروسک ها خوب ظاهر می شوند با انعطافی باور کردنی بدون هیچ حرکت اضافه ای. همه نواها و نورها به موقع، صحنه را دگرگون می کند و تماشاگر دائما در روایت، عاشورا و اعجاز عروسکی غریب پور غوطه می خورد.
داستان همیشه زنده عاشورا به سبکی مدرن و به قابل باورترین قالب ارائه می شود و تحسین تماشاگر را برای این بازآفرینی هنرمندانه برمی انگیزد.
نمایش « اپرای عاشورا» ذهن امروز را به تاریخ دیروز پیوند می دهد و این ارتباط بدون هیچ دردسری شکل می گیرد. تلاش کارگردان برای زنده نگهداشتن این واقعه به زبانی تازه و اجرایی متفاوت و جذاب، ستودنی است و تماشای آن قابل توصیه...
این اجبار حریر و قول مهدی، ما را امروز روانه سالن فردوسی کرد. قرعه به نام آقای غریب پور و اجرای« اپرای عاشورا» افتاد. با اجازه قبلی که از کارگردان گرفتیم حریر موفق به دیدن این اجرا شد. تمرکز، سکوت، دقت و حوصله حریردر تماشای این نمایش، ما را روسفید کرد. بیشتر از همه هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و سوالاتی از مهدی می پرسید. پرنیان هم که به توفیق اجباری برای تماشای اپرا نائل شده بود ذهنش خیلی درگیر این مسئله بود که چرا آن زمان ماشین وجود نداشته!
خلاصه این دو به اندازه همه تماشاگران امشب، داستان را مرور کردند و سوال پرسیدند! فکر کنم یکی دیگر از دلایل اصلی ممانعت از ورود بچه ها به سالن همین است که برای رفع علامت سوال های ذهن خود، خیلی به زحمت می افتند!
دو سه جمعه ای است یوزارسیف می بینم. انگار قرار است سریال به تعداد همه روزها و ماه های انتظار و دوری یا قحطی و جیره بندی، تماشاگر را همراه کند و به ازای گذشت هر روز، یک قسمت از سریال نیزبه نمایش در آید. با این حساب تا پایان سریال خیلی زمان باقی است!
متن دیالوگ ها هم شاهکاری است. معلوم نیست کلمه « لیست» و خیلی کلمات دیگر در آن زمان چه کاربردی داشته؟ البته واضح و مبرهن است که سلحشور برای تیزبینی تماشاگر ایرانی، این نکات انحرافی را در سریال گنجانده و قرار است در پایان، تعداد سوتی های تاریخی و ادبیاتی داستان را به مسابقه بگذارد! به برنده هم یک خودروی مینیاتور هدیه می دهد که این همه بر سر اسمش سخن رانده شده است! اینطوری نوع جایزه و موضوع مسابقه هماهنگی خواهند داشت!
یکی از همکاران که از تداخل ادبیات گذشته و حال، گله مند بود می گفت بعید نیست در سریال و هنگام کنترل مدارک افراد بشنویم که بگویند:«... اگر در برابر گندم، پول نمی پردازید می توانید این فرم را برای مالکیت حکومت بر اموال تان پر کنید. در غیر اینصورت به سایت ما مراجعه کرده و ضمن دانلود عکس تان به تکمیل فرم اینترنتی آن اقدام نمایید...!»
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار مغازه ای در پیاده رو متوقف شد…
برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکمفرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار را تکرار نکن… تا سر حد مرگ مرا ترساندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یک ضربهکوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزی است که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"
پنج صفت مداد و پنج درس زندگي:
صفت اول:
مداد می تواند افكار نويسنده اش را مكتوب كند. تو نيز بايد بداني که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند
صفت دوم:
استفاده از مداد تراش باعث مي شود نوک مداد تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر... پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
پنجمین صفت:
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کار در زندگی ردی به جا می گذاری. سعی کن حرکات تو هوشیارانه باشد.
دنده عقب در بزرگراه!
یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه می شود که خروجی مورد نظرش را رد کرده... لذا به عادت دیرینه، مسیر طی شده را دنده عقب بر می گرده!
بعد از این که پلیس با راننده فرانسوی صحبت می کند به سراغ راننده ایرانی می رود و پس از عذرخواهی به وی می گوید: خیالتان راحت باشد ما با این راننده برخورد خواهیم کرد. این راننده اینقدر الکل مصرف کرده که فکر می کنه شما داشتی دنده عقب می رفتید!
منبع: ایمیل دریافتی!
درختان، خستهاند امسال
بجای سیب،
کرم از شاخه میریزد.
..
دریغا اعتمادی نیست
به دهقان فداکاری که از افسانه میآید
قطار از ریل خارج میشود با آرزوهایش.
..
حروف سربی نامت
کتاب عشق را اعدام خواهد کرد
دلم اوراقِ اوراق است.
..
ببین در جوهر خونم:
چه نستعلیق موزونی!
لبانت را به طرز تازهای خواهم نوشت امشب.
..
نمیدانم که این ماه است
و یا لبخند یک دلقک
که دارد بندبازی میکند در آسمان من.
..
بلیط پارهای در جیبهایم هست
از آن نقشی
که پشت پلکهایت میشود اجرا.
..
تمام لینکها: مسدود
من از یک صفحه آبی بیپیغام میآیم
کلیکم کن به یک تصویر بیبرگشت.
..
تمام صندلیها
ظاهراً آماده جشن است
کسی دلواپس بال پرستو نیست
سقوط اشکها حتمی است.
معاشر بد ما در ایام جوانی سینما بود و سینما. بسیار ما را متاثر می کرد. آرزوهای ما خلاصه شده بود در این هنر هفتم! اما معاشر بی معرفتی است. می توان از آن دل کنده شد٬ مثل ما که دیگر از او رهیده ایم! روزگار جوانی مان به سر شد با او بدون هیچ خاطره رسوب شده ای... آی سینما و تو هنوز در کوچه های جوانی دیگران پرسه می زنی ... همان دیگرانی که دیشب تا ۱۱ شب پشت درهای سالن وزارت کشور خیمه زدند در کمین آکتورهای سیمرغین!
آی سینما...!

انگار مدير نبودن خيلي بهتره!
کار مدیریتی: به مجموعه فعالیت هایی گفته می شود که برای پیشبرد و تحقق اهداف اداری صورت گرفته و الزامی است. در صورت انجام ندادن و سرباز زدن از دستورات مدیریتی٬ فاتحه شما خوانده است.
کار ولایتی: به مجموعه فعالیتهای خداپسندانه ای اطلاق می شود که ترجیحا باید آن را بپذیرید. بابت انجام آن هیچ مبلغی دریافت نمی کنید و تنها روح و وجدان تان شاد خواهد شد! در صورت سرباز زدن از آنها به عذاب اداری دچار خواهید شد و هر گونه سرپیچی از این امورات٬ ایضا فاتحه شما خوانده است!
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی
ما پنجاه سالمان که نیست ولی بدجور از خواب پریده ایم و این پنج روز به درک و دریافت هایی رسیده ایم که همه پرونده پیشین مان را زیر سوال برده است!
اوضاع غریبی است. هر چه به روزهای پایانی دوره ریاست رئیس بزرگ نزدیک می شویم، اضطراب و دلهره در همه ما بیشتر می شود. کارمندان از آن جهت که چه به سرشان می آید و مدیران از آن جهت که چه بر سرشان نمی آید!
تفاوت ما و مدیران در این است که آنها می توانند برای کسب جایگاه بهتر، رایزنی کنند می توانند با دیگران به توافقاتی برسند، می توانند آن بینند که ما نبینیم و ... ما کارمندان، البته نه اهل رایزنی و توافقیم و نه زندگی را سخت می گیریم! ما فقط آماده جان نثاری و تشکیل ستاد استقبال از مدیر بزرگ هستیم. اصولا کارمندان، آدم های ارادتمندی هستند که هدف شان تحقق اصلاحات در ساختار با تعریف جدید رئیس جدید است! از الان به همه روسای کوچک و بزرگ تبریک عرض نموده، امیدواریم از سمت های جدید اهدایی، الصاقی و الحاقی خود خرسند باشند. همچنین پیشاپیش به مسافرانی که به زودی با اتوبوس مدیر جدید در ایستگاه پیاده می شوند، خیرمقدم عرض نموده و اقامت خوشی را در ده سال آینده برایشان آرزومندیم...
دبیرستاد استقبال زودهنگام!
دو سه روز پیش در یکی از ساختمان های دادگستری، ماموریتی داشتم. از همان لحظه ورود، خانم های جوانی را دیدم که با سرعت در طبقات، تردد می کردند. حدس زدم وکیل باشند. از یکی از قضات آنجا پرسیدم اینها کارشان را بلدند؟ مکثش طولانی بود... نمی توانست در کوتاهترین کلام، جواب واقعی را به من بدهد... فقط شنیدم که گفت: هیچ چیز جای تجربه را نمی گیرد...
نه در حرفه وکالت، در تمام مشاغل، تجربه، با ارزش است. مدیری که اصول اولیه مدیریت را نداند یا کارمند صفر کیلومتری که با آداب اداری آشنا نباشد... همه دردسر ساز است. برای انباشت این تجربه، چه پوستی از همه کنده می شود!
امروز مجبور شدم چند دقیقه ای را در خیابان حافظ توقف داشته باشم. قد بلند آقای پلیس در طرفی دیگر از خیابان، نظرم را جلب کرد. داشتم فکر می کردم قد وقامت و ظاهر بلند بالای این افراد، برای نمایش ابهت نیروی انتظامی شرط لازم و قابل قبولی است ولی درکنار این شرط، داشتن خیلی از صفات دیگر مثل رعایت قانون، رعایت آداب اجتماعی، رفتار متناسب و در شان شغلی و... برای آنها ضروری است.
امروز...موتور سوار متخلف احوالپرسی گرمی با آقای پلیس راهنمایی و رانندگی موردنظر کرد و در تمام مدت مذاکره، آقای موتورسوار مجبور شده بود که کله اش را با زاویه ای زیاد به سمت آسمان ببرد تا در چشمان آقای پلیس بنگرد. بعد در دستانش چیزی گذاشت. گمان بدی بردم. چند دقیقه بعد که آقای پلیس با صورت ناخوشایندی، شروع به شکستن تخمه کرد. آنجا بود که فهمیدم عجب اشتباهی کردم. چند ثانیه بعد یک ماشین گلف بدون آرم طرح، جلوی پای آقای پلیس توقف کرد. معلوم بود همدیگر را می شناسند. از ماشین پیاده شد و روبوسی کردند. این بنده خدا هم به درد قبلی دچار بود. قد کوتاهش هر دو را به زحمت انداخت. مشت او هم از تخمه آکنده شد! بعد از عرض ادب، راننده گلف خداحافظی کرد. من از نگاه تیزشان دور نماندم. به من اشاره ای کردند و آقای پلیس و موتورسوار، هر دو از زاویه دیدم خارج شدند. من فکر بدی نکردم... احتمالا رفتند تا باز هم آقای پلیس، دستانش را از تخمه پر کند!
تحلیل آقای راننده در مورد این اظهارنظر ادامه داشت که پیاده شدیم. گفتم خوش به حال شهردار با این همه طرفدار. آدمی که راننده تاکسی از او راضی باشه و تیپش هم مورد پسند باشه چرا نباید رئیس جمهور بشه!!
اینجا اداره ما خلاقیت و تولید صفر
آنجا در یک خبرگزاری کمی بالاتر از صفر!
اینجا اداره ما آدم ها اغلب٬ محوریت دارند
آنجا در یک خبرگزاری خبرنگارهای تازه وارد آماتور در مرکز قرار دارند
اینجا اداره ما کارمند غر می زنه
آنجا در یک خبرگزاری رئیس اتاق خبر غر می زنه
اینجا اداره ما به بهانه بانک و ماموریت اداری٬ جیم فنگ می زنند
آنجا در یک خبرگزاری برای تهیه یک گزارش فرضی این عملیات را به انجام می رسانند
اینجا اداره ما کارمندان در دنیای شیرین خودشان به سر می برند
آنجا در یک خبرگزاری خبرنگاران در دنیای شیرین بقیه سیر می کنند!
اینجا اداره ما اوامر یک طرفه بی منطق زیاده
آنجا در یک خبرگزاری اوامر بی منطق با عذرخواهی همراهه...!
اینجا اداره ما مدیر که عصبانی می شه روی اضافه کار تا سقف ۲۰ تومن تاثیر می گذاره
آنجا در یک خبرگزاری مدیر که عصبانی بشه٬ شده دیگه!
اینجا و اونجا اگر قرار باشه زندگی را سخت نگیریم هیچ فرقی نمی کنه
اینجا و اونجا اگر قرار باشه روی مدار انصاف حرکت کنیم هیچ فرقی نمی کنه
اینجا و اونجا اگر قرار باشه انسانیت و معرفت حرف اول را بزنه واقعا هیچ فرقی نمی کنه
اینجا و اونجا اگر قرار باشه وجدان و اخلاق پررنگ باشه٬ به خدا هیچ فرقی نمی کنه...
گل گاو زبان را کسانی می خورند که خواهان آرامش و صلح و امنیت هستند
گل گاو زبان مخصوص آدم هایی است که خونسردند یا قصد دارند خونسرد باشند
گل گاو زبان برای کسانی که با وجدان کاری زیاد می خواهند تحول جدیدی به وجود بیاورند نیست
گل گاو زبان را می خورند تا نیش و کنایه دیگران اثر نکند
گل گاو زبان برای بیخیال شدن، قدرت معجزه آسایی دارد
گل گاو زبان، تقویت کننده خوبی برای سخنرانی کردن است
گل گاو زبان چیز خوبی است
گل گاو زبان را حتی بی هیچ دلیلی می توان خورد
امروز از توی آشپزخانه مدیرکل جدید، بوی گل گاو زبان دم کرده می آمد، بدون نیاز به داشتن هر دلیلی...!
خیلی دلم می گیرد که مردم ما اینقدر کم حوصله هستند و برای برخی فعالیتهای عادی، شوق و رغبتی از خودشان نشان نمی دهند. به نظر خیلی از آنها حتی این فعالیتها عجیب و محال است وبرای انجامش حوصله و وقت زیادی را باید صرف کرد.
کمتر روزی اتفاق می افتد که این عکس العمل انفعالی و سرد را شاهد نباشم. به نظر آنها صرف اندکی وقت برای کارهای هنری، درس خواندن به میزان نرمال، کمی ایده های فانتزی، شرکت در برخی برنامه ها و... نشانه های «حوصله» داری است!
کاربرد این کلمه البته در اینجا بار منفی دارد. لحن و نیت گوینده از این« با حوصلگی» یک مدل مسخره کردن و اتهام مودبانه است!
حتی فکر انجام برخی از فعالیتها٬ ذهن این دسته از افراد را میازارد و با کنار گذاشتن این امور٬که فهرست بلند بالایی هم دارد، خود را از هدیه رایگان نشاط و زندگی محروم می کنند...
حریر بعد از یک دوره مسابقه قرآنی در منطقه، برای نیمه نهایی، راهی استان شد. امروز اطلاع دادند که به مرحله نهایی نیز راه پیدا کرده ... این اولین حضور و موفقیت رسمی حریر در رقابت استانی است. امیدوارم سالها بعد، وقتی برای مرور خاطراتش به این مطلب برخورد کرد، موفقیت های زیادتری را در کارنامه اش به ثبت رسانده باشد...
چند روزی است دو تا رقیب میوه فروش برای رو کم کنی، به فروش ارزان محصولات خود پرداخته اند. یکی سبزی رایگان می فروشد و آن یکی مرغوب ترین پرتقال را 500 تومان، موز را 300 تومان... می فروشد. صف شبانه روز یکی از این مغازه ها که ظاهرا از رقیب خود پیش افتاده ، این گمان را ایجاد می کند که مردم منطقه این روزها میوه را جایگزین شام و ناهار کرده باشند...
در هر حالت مشتری از این فرصت دارد نهایت استفاده را می برد.
رو کم کنی همه جا هم بد نیست...
دروس، هدایت، زمستان 1387
اولین چیزی که غرب رفته ها بی معطلی برای دیگران بازگو می کنند سادگی پوشش آدم های آنجاست. ساده، مرتب و بدون هیچ آرایشی...
شیوه ایرانی ها در پوشش و آرایش، مثل همه چیز دیگرشان اختصاصی است! والبته روز به روز هم متحول تر می شود. برای رصد انواع مدها در یک روز جمعه زمستانی می توان از دیزین شروع کرد تا مسافران جشنواره زمستانی پرواز کیش در فرودگاه مهرآباد رسید. حنی می توان به صف های جلوی سینماها برای فیلم فجر هم سری زد... همین روز می توان به مغازه های فست فود بعضی خیابان های تهران هم رفت یا مراکز خرید که چوب حراج به اجناس مغازه هایشان زده اند.... تنوع تیپ ها سرگیجه آور است. بدون هیچ نظمی موها روی سر به هوا شلیک شده، بوت های بلند که جایگزین شلوارند یا کت های جانشین پالتو... هفته پیش زن سرتا پا سفیدی را دیدم که وحشت زده فاصله گرفتم. روح نبود، کمرباریکی بود که به گمانم برای ست کردن این ترکیب بی روح، ماه ها مرارت کشیده بود. آن یکی در امتداد چشمانش تا گوش، اکلیل آبی پاشیده بود. نگران راه رفتن یکی دیگر بودم که هر لحظه احتمال شکست پاشنه یا پایش را می دادم.... کلاه صورتی بر روی مقتعه مشکی خانمی در خیابان ویلا مرا در بهت این ترکیب رنگی و تناسب محیطی فرو برد. کمرهای محکم بسته شده پالتوها بی درنگ یادآور تناسب اندام دراگو در کارتون دهکده حیوانات می شود! و همه این طیف های متنوع، جای خالی هیچ چیز را پر نمی کند و «سادگی» این گوهر فراموش شده، غریبانه گم می شود...
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛
تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
گاهی می شود بین شخصیت آدم ها و انتخاب هایشان یک ارتباط معنا دار پیدا کرد. انتخاب همسر، مدل و رنگ کفش، انتخاب ماشین و حتی موسیقی و غذای انتخابی.. همه را به زور می توان به شخصیت آدمها مرتبط کرد! این نجربه را می توانیم مرور کنیم.
آدمها و ماشین هایشان
آنهایی که پراید سوار می شوند در یک قالب نمی گنجند! اگر می بینید آرام و محتاط رانندگی می کنند تازه ماشین خریده اند، اگر به شما بزنند داد و بیداد راه می اندازند اگر هم شما به آنها بزنید باز هم داد وبیداد راه می اندازند! میزان این داد وبیداد کاملا به تاریخ خرید ماشین شان ربط دارد. این دسته از افراد آدم هایی کاملا آرام، منطقی و دنیادیده و با تجربه هستند... برخی از پرایدسوارها برای رد گم کردن، این ماشین را انتخاب کرده اند. گاهی برای چک کردن موجودی شان در بانک های امارات و سوئیس، ماشین را از پارکینگ در می آورند. خیابان های دیباجی شمالی و دروس و...، نمونه های بارزی از پراید دارهای محافظه کار و اقتصاددان، سکنی گزیده اند! دسته سوم اغلب در مسیر جوادیه به مقصد فرحزاد و جمشیدیه مشاهده می شوند. اینها کلا آدم هایی با سلیقه ای هستند چه در انتخاب موسیقی گوشخراش و چه رنگ ماشین!
پراید سوارهای دسته چهارم راننده آژانس هستند و باید در هر حالتی به آنها برای سبقت گرفتن و لایی کشیدن راه داد... این دسته از آدمها بسیار با حوصله، اهل قانون و صبور هستند!
خیلی اوقات ، پراید بعد از یک دوره تلاش و کسب استقلال مالی به عنوان با صرفه ترین خودرو در سبد مصرفی جوانان قرار می گیرد. این افراد، با حساب و کتاب ماشین خریده اند و در حال پرداخت قسط هستند، از اینرو این دسته از آدمها قدر پول و ماشین را خیلی خوب می دانند ضمن این که همواره در رویای خرید مدل بالاتر در اولین فرصت به سر می برند!
پژوسوارها از نوع 405 هم چند دسته هستند. برای تحلیل درست شخصیتها، با در نظرگرفتن همه جوانب، موضوع به صورت چندشاخه ای بررسی می شود! 405 سوارها یا پلاک قرمزند که شخصیت شان کاملا دو وجهی است. وجه اداری و وجه غیر اداری! در محدوده مکانی و زمانی اداره کاملا کامل هستند و خارج از این محدوده، کاملا ناکامل!
دسته دوم این افراد، در طرح جایگزینی خودروهای فرسوده به توفیقی اجباری برای پژو سواری نائل شده اند. این پژوهای اغلب نقره ای، دارای شخصیت های بسیار متنوعی هستند که برای تحلیل بهتر، به اطلاعاتی نظیر مدل ماشین قبلی، رنگ ماشین قبلی، تاریخ صدور گواهینامه و... نیاز است.
آردی سوارها همان پیکان سوارهای سابقند که برای حفظ هویت ایرانی اهمیت خاصی قائلند. از صدای موتور ماشین شان که تداعی خاطرات گذشته است لذت می برند و به نیت پیکان، می زنند دنده یک و حرکت می کنند!
برخی از آردی سوارها هم از نوع پلاک قرمز هستند که حرص و لج آدم را همزمان در می آورند. اینها مدیران میانی هستند که حسابی بر خلق خدا می تازند، شاید به خاطر همین بدذاتی از 405 محروم شده اند!
ریو سوارها بسیار با شخصیتند که تخصص خوبی درباره نقد و سوزن زدن به دیگران دارند. آنها بسیار از جوالدوز بیزارند! بسیار اهل قانون هستند و صبور و با حوصله و دقیق و مهربان و....!
زانتیا سوارها خیلی اتوکشیده و منظمند. آوانته را آدم های بی نظم سوار می شوند. سمند مال معلم ها و کارمندان بازنشسته است. ال 90 را آدم های بسیار بد سلیقه انتخاب می کنند. سانتافه مال پولدارهای مسن(مثل کردان) است که در این سن، احساس جوانی کرده اند. لکسوس را آدم های پولدار چاق سوار می شوند که اغلب راننده ها و عابران را ریز می بینند. مزدا را آدم های دورنگرا و سنگین سوار می شوند هرچند نوع تری آن برای مسن ترها کاملا جلف است. ورنا برای آنهایی است که عشق ماشین خارجی ارزان دارند. صاحبان مگان، اوج خوش سلیقگی هستند....
خوش به حال همه آنها که ماشین ندارند!
این خبر خوب برای دوستان مشترک من و بهار حیدری:
بهار درسش (دکترای حقوق بشر) تموم شد
این عکس هم جلسه دفاعیه. تا حالا دکتر به این کوچولویی دیدین؟![]()
بهارجان٬ برایت پست فرستادم اما اعلام این خبر خوب٬ از وبلاگم راحت تر بود تا تک تک به همه همکاران بگم. تبریک همه بچه ها را هم از همین طریق بپذیر تا بعد که اومدی...
گل به شاهزاده کوچولو گفت: کسی نمی داند کجا می شود آدم ها را پیدا کرد.آدم ها ریشه ندارند، به همین دلیل، باد آنها را با خودش به این سو و آن سو می برد و زندگی مشکلی دارند...
شاهزاده کوچولو گفت: «خداحافظ»
و هر لحظه باد ما را با خود می برد و هر لحظه بی ریشه ایم و زندگی مشکل ما در تمام ثانیه ها جاری است. ما آدم های نایاب آن شاهزاده هستیم که به راحتی دیگری را می شکنیم چون انسانیم. دیگران را خرد می کنیم چون انسانیم ... مغروریم و از غرور دیگران سنگفرش درست می کنیم چون انسانیم...
این انسانیت را باد باید ببرد و همین است که نایابیم چون نامعلوم به آنجا که خورشید غروب می کند، رهسپاریم. یک بار هم به نقظه ظلوع چشم ندوخته ایم و فقظ نایابیم چون انسانیم...
چقدر با قول و فعل و تقریر، دیگران را نوسان داده ایم. چقدر این باد، ما را ناپایدار کرده است. این باد انگار انسانیت ما را هم دوران داده است... ای باد! چه کردی با ما...؟
ای باد! ما گوهر پیدایی داریم و تو ناپیدا و گم مان می کنی. ای باد!
همه آنها که مغرورانه و سرکوبگرایانه تاخته اند، بیشتر مهمان تو بوده اند، ای باد!
تو چه کردی که در این زمین خاکی، عدالتش هم بی ریشه شده است و قاضی ای که منظق و انصافش را برای همیشه به تو داده است و تو برده ای... چرا؟
ای باد!
با عدل حسابی در هم پیچیده ای و غرور را چنان در پیکره اش دمیده ای که هیچ، جز چرخش خود در عالم را نبیند و گمان کند که مرکز عالم است... این مرکزیت می شد که پسندیده باشد اما نیست...
کاش قاضی ها به این ظوفان، دل نمی سپردند. کاش انصافشان ریشه می داد. کاش می شد بفهمند که جایگاهی که به آن می بالند شایسته شایستگان است و به زور، احترام را برای خود احتکار نکنند. کاش، دیگران در مکتب سود و نفع و ریاست، وجدان قضات را دستکاری نمی کردند... کاش کرسی قضاوت، ریشه می گرفت. کاش از باد بنیان کن مصون می ماند.
اگر این باد نبود چه کسی سنگینی این همه اتهام را به عهده می گرفت؟ خوش به حالت ای باد که برای آبروداری، این همه تقصیر را در خود مآوی داده ای و باز هم آنها، یک تنه خون همه را در شیشه می کنند...
نه انگار، به هیچ کس امیدی نیست...
به مدیر قاضی صفتی که در سن کم سوار بر داشته ها و نداشته های خود می تازد و نمی داند مقصد نزدیک است و همه باید پیاده به انتها برسیم...
به او که آرمان های دهه آینده زندگی خود را بر پایه رازهای پیدا، چه راحت محقق می بیند
به او که تصور می کند با تضییع حق دیگران، مظهر عدل است
به او که معیار احترام به دیگران را سن نمی داند
به او که معیار انسانیت انسان ها را « قاضی»، « نه قاضی» می داند
به او که دیگران را ملزم به تا شدن در مقابل مسندش می بیند
به او که دیگران را برده و ذلیل می پندارد و خود را در مرکز علم و عدل
به او که منافعش در اولویت است و دیگر هیچ...
و به تمام کسانی که نام عدالت را به باد سپرده و توقعات دیگران را به بن بست کشانده اند...
و به راستی « کسی نمی داند کجا می شود آدم ها را پیدا کرد. آدم ها ریشه ندارند، به همین دلیل، باد آنها را با خودش به این سو و آن سو می برد و زندگی مشکلی دارند...»
خداحافظ
در این پیاده رو همه هستند
پسرعاشق، دختر درسخوان
اینجا تهران است، . جایی کنار کنار چهار راه ولیعصر...
مرکز ثقل تئاتر و همه آشفتگانش
نزدیک پارکی که سوژه خبرنگاران اجتماعی است
و خاظره انگیزترین سنگفرش هایی که قدم های زیادی را میزبان بوده است
از غربتی هایی که برای کار به تهران آمده اند تا کتابخوان های انقلاب رو...
بی آر تی ها چقدر هنوز تمیزند
اتوبوس ها هنوز تند و بی محابا می رانند و مسافران در نوسان و شیرجه
بوی روغن داغ ساندویچی بدجوری عظر خاظره را خنثی می کند
اما خاظره های جدید همچنان رقم می خورد
عشاق بدون هیچ افاده ای اکنون بر صندلی چربی گرفته ساندویچی تکیه زده اند و حریصانه به لقمه خود گاز می زنند و عابران را می شمارند... دو دقیقه بعد، پسر آس و پاس و بی لیاقت خظاب می شود...
اینجا آرزوها چقدر کوچک و دست یافتنی اند و دلها چقدر شکستنی
اینجا یک دبیرستان هم دارد با دانش آموزانی که کیف مدرسه همدیگر را چپ و راست به هوا پرتاب می کنند
مجتمع امور اقتصادی آنظرف تر، یک ساختمان نوساز پر از آدم های زرنگی است که از بخت بد به چنگ قانون افتاده اند! وقتی دست بند به دست از ماشین پیاده می شوند، سرشان را تکان می دهند نه برای پشیمانی که برای بی احتیاظی و گیرافتادن... قیافه مرتب مهمانان ناخوانده این ساختمان با همه مجتمع های دیگر متفاوت است.
انتهای همین کوچه بن بست، شلوغ و پر رفت و آمد است. دانشجویان سوالات امتحان را با هم مرور می کنند،
اینجا تمام دغدغه مغازه دارها تکثیر برگه هایی است که دزدانه از سالن امتحان بیرون آورده می شود. دستگاه تکثیر از نفس افتاده است.
در این پیاده رو، قدم های استواردانشجویی پیر نیزمهمان شده است. وقتی دوست داشت درس بخواند و نشد یا درس خواند و نشد... همه همینجا آمده اند. با اشتیاق...
آقای مدیر هم آمده است با عینک باریکش همه را از زیر نظر می گذراند و تا شروع امتحان، یواشکی زیر فرمان ماشین پلاک قرمزش کتاب مقدمه علم حقوق کاتوزیان را ورق می زند...
اینجا جایی کنار کنار چهارراه ولیعصر، «زندگی» پر از انگیزه و پشتکار، شیظنت، دلالی وعاشقی در «خظ ویژه» با سرعت در حال گذر است!