تجربه های خوب و بد...٬ حرف های عجیب٬ ما مثل همیشه به اداره می رسیم شاید هم زودتر...
و همه اینها می تواند در یک صبح بهاری اتفاق بیفتد.
نامه دوم:
سلام آقای مهندس!
حال من خوبه اما حال پدرم تعریفی نداره. چند شبیه که به خونه می یاد حال و حوصله نداره و هی می گه امروز هم ناهار نخوردم. پریشب هم دلش را سفت گرفت و گریه کرد. بعد رفتیم بیمارستان و آقای دکتر نقاشی قلب بابا را روی کاغذ کشید. یه عالمه کوه کوتاه و بلند...
آقای مهندس! شما هم دلتون درد می گیره؟ گریه هم می کنین؟ من که می گم گریه نکنین چون مبینا هم مثل من حتما خیلی ناراحت می شه... بهتره ناهار بخورین و یه کم کمتر کار کنین... می دونم خبرنگارا آدم های مهمی هستن اما وقتی دلتون درد می گیره کسی حالتون را می پرسه؟
آقای مهندس! شما همگی جای یه عالمه آدم کار می کنین. مامانم میگه آدم هایی که فکر می کنن کارشون سخت تر از بقیه س... نمی گم کمتر فکر کنین... اما به نظرم توقع تون از خودتون زیاده.
مامان می گه اونجا یه کم تقسیم کار نامتوازنه، می گه از استاد خبر اونجا باید بیشتر استفاده بشه. من که نمی فهمم مامان چی می گه. اما می دونم که از کار بابا سر در می یاره!
آقای مهندس! منو ببخشین که یه کم فضولی کردم. اما اگه می شه یه کاری کنین دل درد باباها خوب بشه. من نقاشی قلب بابا را یادگاری نگه داشتم تا بعضی وقتا که همه چی یادش می ره نشونش بدم...
مواظب خودتون و بقیه باشین.
حریر
۸۸/۱/۲۸
بعضی مشاغل، مرا پر از هیجان و غرور می کند. پزشکی یکی از آنهاست. همیشه فکر می کنم جامعه باید به طور مستمر از پزشکان تقدیر کند. وقتی در کنارشان هستم یا با آنها حرف می زنم احساس پوچی می کنم. چطور بعضی آدمها اکثر ساعات زندگی شان در اتاق عمل یا درمانگاه و بیمارستان می گذرد و ثانیه های عمرشان حساب و کتاب دارد، زندگی بخش است، مفید است...
امروز با یکی از دوستان که همسرش پزشک است صحبت می کردم می گفت برنامه های کاری وی آنقدر زیاد شده که وقت نمی کند مطب برود. 2 روز حضور در بیمارستان های اصفهان، 2 روز حضور در بیمارستان های نهران، 2 روز تدریس در دانشگاه علوم پزشکی ایران، ویزیت 154 مریض در یک روز، ... وقت آزاد و استراحت این آقای دکتر زمانی است که بین شهرها در حال تردد است!
یاد شغل خودم افتادم که خیلی خیلی شبیه این شغل است با تفاوت های بسیار اندک!!
پی نوشت: در رشته تجربی شاگرد دوم مدرسه بودم اما مرض نوشتن داشتم. همین شد که دیپلم انسانی هم گرفتم و به این ترتیب، امیدهای احتمالی من در رشته تجربی به صفر رسید. الان پشیمان رشته دانشگاهی ام نیستم. اما در حسرت ایده آل هایی هستم که دراین رشته پیدایش نکردم...
دو سه شب پیش گذرمان افتاد به بیمارستان لباف نژاد... دیروقت بود. اما انرژی و نشاط کادر پزشکی بیمارستان چندان بود که درد بیماران و اضطراب همراهانشان را به صفر رسانده بود. من از آقای دکترمدیر و همکارانشان به خاطر آرامش، دقت و نظارت پیگیرانه شان تشکر می کنم.
متاسفانه گاهی ایجاد محیط آرام و رفتارصحیح کادر درمان جزء اولویت ها نیست...
زن 4 هزار تومن نداشت كه پول آژانس بدهد، ولي دلش بچه ها را مي خواست ، پدر صلاحيت نداشت، او پول نداشت ، حالا دیگر فقط بهزيستي صلاحيت داشت.
قاضی جوان از پرونده اي كه صبح همان روز رسيدگي كرده بود گفت. «بعضی پدر و مادرها برای مکان ملاقات٬ با یکدیگر به توافق نمی رسند و در کلانتری این قرار را می گذارند٬ همین امروز٬ پدر و مادري در وقت ملاقات در كلانتري هم از فرزندشان غافل شده و با یکدیگر درگير شدند٬ در همین حین كودكشان با موتور تصادف کرد و حالا در كماست.»
بخشی از نوشته های همکارم در وبلاگ نوشته جات
"دا" به لهجه کردي و لري يعني مادر ... نويسنده كتاب به دليل نقش مهم مادرش در زندگي٬اين نام را انتخاب كرده كه بيش از هزاربار نيز در ۸۰۰ صفحه كتابش از اين كلمه استفاده كرده است. اين كتاب ۱۲ هزار توماني را به دوستان هم توصيه مي كنم.
حوادث کتاب دا خارج از تحمل انسان است
"دا" سینماییترین کتابی که خواندهام
پس به سلامتی تکلیف رئیس آینده قوه هم معلوم شد!
منبع:؟(!)
بخشی از آخرین پست های مرمر...
... امشب آلبومای قدیمی رو زیر رو کردم... خاطرات خوشی که یاد آوری شون مثل زهر مار تلخ بود... گریه هم نکردم چون به قول معروف آبدیده شدم... به قول یارو گفتنی: "هیچ چیز تکانم نمی دهد"... تمرین قلوه سنگ شدن...
... این قد توطئه و توطئه گر دیدم این چند وقته که هاج و واج موندم... من از کجا اومدم که دلم نمیاد حتی حق مسلم مو بگیرم... تا وقتی دست ها شو رو شونه هام حس می کنم غمی نیست بذا دشمنا بتازن... چه غم که لشکرم خداست... تلاشی رو هم که باید می کردم کردم... حالا وقت تماشاست...
... دارم دوستانی رو که در اصل دشمن بودن٬ سر شماری می کنم... عجالتاً باید انگشتای همسایه ها رو هم قرض بگیرم... دیگه وقتی با یکی حرف می زنم مطمئن نیستم دوسته یا دشمن...
کلاً سال متفاوتی رو شروع کردم... واسه همه بدون رعایت بزرگتر و کوچکتر و مرد و زن و قهر و آشتی... پیام تبریک سال نو فرستادم و سعی کردم تا می تونم قوانین الکی من درآوردی بشری رو نقض کنم... دیگه واقعاً خسته شدم... وقتی سالم زندگی می کنم نباید دلواپس قضاوت یه عده بی کار باشم...
* تنها آنهايي كه ناتوانايي شان را با ناتوان جلوه دادن همه٬ به خود دلداري مي دهند مدعي اند هيچ كاري نكردن بهتر از هر كاري كردن است.
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
خیلی ها خواندند حدیث مفصل از این مجمل...
بعضی خبرگزاری ها فکر می کنند همیشه خبراختصاصی((exclusive و hot در آستین دارند. آنها فکر نمی کنند که آخر وقت یک روز تعطیل با انتشار یک خبر تکراری چه دردسرهایی را برای بقیه ایجاد خواهند کرد. قضیه ورود به محدوده طرح ترافیک، قبل از ایام تعطیل به طور روشن تکلیفش مشخص شد. بر این اساس که تا زمان صدور همه آرم های طرح، کماکان اعتبار آرم های قبلی برقرار است. اما یک خبرگزاری محترم این سوال را از یکی از مسئولان می پرسد و وی که احتمالا حضور ذهن نداشته یا از تصمیم قبلی بی خبر بوده رسما اعلام می کند که ورود به این محدودده از صبح 15 فروردین منوط به داشتن آرم جدید است... از قرار معلوم تا ساعت 5 بعدازظهر چندین تائید و تکذیب به خبرگزاری ها ارسال می شود. تا بالاخره با همه دردسرها، مسئولان با پس گرفتن حرف خود، اعلام می کنند که جریمه افراد در این روز صفر می شود... خبر خبرگزاری ایسنا واقعا اختصاصی بود چون خیلی اختصاصی این آشوب را به پا کرد! ...
قدیما یادمه یک مدیرکل داشتیم که مشهدی بود و خسیس. خودش اینطوری می گفت تا کسی نه گناهش را بشوره نه توقعی از او داشته باشه. خلاصه آب پاکی را حسابی ریخته بود رو دست بچه ها! زندگی مسالمت آمیزی داشتیم. طعنه می زد. کنایه می گفت. کم نمی آوردیم اما حساب دست مون بود و زیاد کار به کارش نداشتیم... مثل علی دایی که با نفوذش حال هر کس را پنهانی می گرفت که طرف هیچ وقت متوجه نمی شد کی؟ کجا؟...
روزها گذشت و بچه ها هیچ وقت بدعادت نشدند. حاجی آقا که آمد نقطه ضعف جماعت اومد دستش... به بچه ها که عیدی داد کلا همه چیز عوض شد!
نتیجه اخلاقی: مدیرکل قبلی صدسال دیگه هم اینجا مدیریت می کرد عمرا از این روش استفاده می کرد! اصولا اصلاح الگوی مصرف در دوره قبلی به شدت رعایت می شد. به نظرم مدیر قبلی به خط ولایت نزدیک تر بود...
عیدی...
حاجی آقا امروز عیدی می داد.
می گفت سهم امامه... خیلی ها نمی دانستند سهم امام چیه؟
می گفت با دست راست این عیدی را بگیرید تا نامه اعمالتان را هم از همین دست بگیرید... خیلی ها نمی دانستند نامه چیه؟ دست راست کدومه؟
می گفت یادتونه قبل از عید گفتم هر کس نام امسال را معلوم کنه به خط ولایت نزدیک تره؟ من هم گفتم صرفه جویی... اگه خدا قبول کنه انگار ما نزدیکیم... خیلی ها گقتند انشاا... همینطوره!
می گفت از این خوراکی ها بخورید... یکی جواب داد نصفش کافیه، برای همه بسه!
می گفت این چراغ ها را برای شما روشن کردم... بچه ها سرشان را چرخاندند و یکی گفت بله شنیدیم شما همیشه خاموشید
می گفت .... یکی زیر لب گفت حاج آقا عیدی چی شد؟
می خواستم امسال کمتر درباره مدیرجدید بنویسم خودش نمی گذاره!
چندماه پیش در جلسه معارفه مدیرکل جدید، نوبت من که رسید گفتم حاجی آقا من به حافظه قوی شما احسنت می گویم چون در تمام طول جلسه هیچ کدام از پیشنهادات همکاران را یادداشت نکردید... چند روز بعد از آن از من درخواست کرد که با اداره کل همکاری مستقیمی داشته باشم. شرایط کاری من با گروه دیگر ایجاب می کرد که پاسخ منفی بدهم. این سوابق درخشان هنوز به شدت برای من پرتوافشانی می کند. گروه پنج نفره ما کماکان جزء مغضوبین و مطرودین است به طوریکه امروز در مراسم دیدو بازدید نوروزی آنقدر به بند کفش های ما چشم دوخت که گفتم عنقریب گروه ما را با آنها دار خواهد زد... خداوند امسال را برای ما به خیر بگذراند!
مرد که از یک سانحه دریایی جان سالم به دربرده بود خود را به ساحل جزیره ای متروک رساند و با سختی کلبه ای چوبی ساخت و روزها به انتظار کمک نشست. یک روز که از کلبه دور شده بود متوجه شد کلبه درآتش می سوزد وقتی رسید همه چیز تمام شده بود. با ناله از خدا گله مند شد تا این که ساعتی بعد متوجه صدای بوق کشتی شد. او نجات پیدا کرده بود. آتش کلبه، نظر مسافران کشتی را جلب کرده بود...
امروز دیدن هر کس می رفتیم این داستان را برایمان تعریف می کرد و هر کس مطابق با سلیقه خود به نتیجه گیری از آن می پراخت... اینطوری شد که وقتی به نفر آخر رسیدیم گفتیم نتیجه اش را هم بگویی کافیه!
نم نم بارون و بوی شب بو، یک بهانه رمانتیک و لطیف برای تلنبار شدن کارهای عقب افتاده است. یخ این 15 روز منجمدشده از شنبه باز می شود و امروز و فردا کردن برای انجام کار در این روزها فقط در حد خاطره باقی می ماند. دلشوره های دوباره، اصطکاک های کاری، تردیدها، هیجانات، تصمیمات و پله های صعود و سقوط در راهند. اگر در این روزهای بی تنش، عقل و شعورمان هوایی خورده باشد، گره های کار، زودتر باز می شود. دو روز دیگر البته برای هواخوری وقت هست!
کوچولو
... کلی فیلم دیدم این روزا و کلی از خیابونها و سرعت لذت بردم اما هرچی گشتم، هر چی رفتم، نرسیدم.
با صدای ترمز و نسیم بهاری با بوی درخت گردو به ذهنم رسید که باید همیشه آزاد باشم و تنها و در راه و دل بستن و همراه بودن با کسی شاید هیچ وقت بهم نسازه..من و کوله!
بخشی از پیام آقا گرگه(به قول حریر باراک هوباما!)برای ایرانیان:
این یکی دوست که نیست اما ادبیاتش برایم جالب بود. به نظرم کلمات استفاده شده در پیامش برایم آشنا بود. به بعضی که سابقه طولانی در تنظیم متون تبلیغاتی٬ گزارشی٬ تبریک٬ تسلیت٬ تقدیر و... دارند٬ شک کردم!
...نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام آور شماست. هنر، موسيقی، ادبيات و نوآوری شما جهان را به دنيايی زيباتر و بهتر تبديل کرده است.
...ايالات متحده مايل است که جمهوری اسلامی ايران بر جايگاه راستين خود در جامعۀ بين الملل قرار بگيرد. شما دارای چنين حقی هستيد – اما اين حق با مسئوليت های واقعی همراه است و به اين جايگاه نه از راه ترور يا به مدد جنگ افزار، بلکه از طريق اقدامات مسالمت آميز می توان دست يافت. و معيار سنجش اين بزرگی داشتن توانايی برای ويران کردن نيست، نشان دادن توانايی شما برای ساختن و آفريدن است.
... کسانی هستند که اصرار دارند ما را بر اساس اختلافاتی که داريم معرفی کنند. اما شايسته است کلماتی را که ساليانی پيش به وسيلۀ سعدیِ نگاشته شده به خاطر آوريم:
"بنی آدم اعضای يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند"
فرا رسيدن يک فصل نو، اين انسانيت گرانبها را که همۀ ما در آن مشترکيم به ما ياد آوری می کند. يکبار ديگر به اين روح متعالی توسل جسته و نويد آغازی دوباره را بجوييم.
این آقاهه استعداد خوبی برای نوشتن متن های کارت پستال داره ها!
فقط جای نگرانی داره که شاعرهای ما را شناخته و دو روز دیگه با تحلیل محتوای غزل و قصیده هایشان٬ به اونا هم می گه آی تروریست!
قضیه تیم ملی شباهت هایی به مسافرت رفتن ما داره!
1. تخصص اصلی ما، در جا ماندن از پرواز است. خواهرم می گه وقتی تلفن می زنید و می گویید جا ماندیم همه نفس راحت می کشیم که بالاخره استرس ایندفعه هم تمام شد!
2. تیم ملی، یک ملت را در انتظار و استرس نگه می دارد، جالب اینجاست که تقریبا همه همیشه آمادگی نتایج بد و جنگ و جدال های بعد از آن را هم دارند، اما نفس های خود را بی جهت در سینه حبس می کنند! وقتی هم می بازد همه می روند دنبال زندگی خودشان...
این بار سرمربی تیم ملی هم مثل بقیه رفت دنبال زندگی خودش! وبازی دوستانه با تیم های دیگر را به خاطر برنامه های لازم برای دریافت گرین کارت خودش لغو کرد ... او به جای ترکیب تیم و هماهنگی های نهایی، به تعهدات خودش در زیر پرچم فکر می کرد و این که بالاخره به این پذیرش مفتخر خواهد شد؟
ناسازگاری بعضی از اعضای تیم ملی هم با پیشینه کشمکش های دیرینه با سرمربی، رویای مربیگری او را در سرزمین مادری بر باد داد و این سناریوی نوروزی را تکمیل کرد. همه این دلایل به علاوه پشت پرده ای های دیگر، همیشه باعث جا ماندن تیم ملی از پرواز می شود...
3. نتیجه: ما و تیم ملی همیشه از پرواز جا مانده ایم!
کاربرد عدم اینجا اشتباهه...
رعایت نکردن سرعت هم دلیل تصادف نیست...
شاید بهتر باشه بگوییم: « رعایت نکردن سرعت مطمئنه(مطمئن)»!
اعلام سال « اصلاح الگوی مصرف» بیش از این که خوشحال مان کند، پریشان احوال مان کرد. از این که امسال به بهانه تحقق این هدف، چه بر سر جماعت آورده می شود؟ ماهیت این نامگذاری ایجاب می کند برنامه ای مدبرانه و بلند مدت به عنوان الگوی ثابت طراحی وتدوین شود. برگزاری همایش های متعدد آنهم در نیمه دوم سال دردی را دوا نمی کند. همایش اصلاح الگوی مصرف و استخراج نفت، همایش اصلاح الگوی مصرف و دکوراسیون منزل، همایش اتوماسیون اداری و اصلاح الگوی مصرف، بررسی ضرورت ها و اهداف، همایش چگونه الگوی مصرف مان را اصلاح کنیم یا مصرف مان را الگو کنیم یا انتخاب بهترین مصرف کننده، تقدیر از بهترین الگو... چیزی نیست که هدف این نامگذاری را تامین کند.
امسال فقط شروع و بهانه ای برای مهار مصرف لجام گسیخته ماست. اقدامات تحدید کننده نابجا و ایجاد محدودیت، حذف بدیهیات و ضروریات، کاهش امتیاز و حقوق کارگران و کارمندان و... نه تنها به اصلاح الگوی مصرف ارتباطی ندارد بلکه ذهنیت منفی برای اصلاح قطعی الگوهای مصرف و دوام آنها ایجاد خواهد کرد. آسیب شناسی نه در قالب تشریفات و همایش بلکه به عنوان اقدامی سریع و واقع بینانه لازمه این اصلاح است. و اگر نه خیلی زود، دیر خواهد شد...
همکاران من بعد از شهرداری، دومین اصلاح کننده الگوی مصرف به شمار می روند. این دو سه روز که سر کار نرفتم با من تماسی نگرفته اند امروز هم که تماس گرفتند با اس ام اس نوشته اند:
« دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده» !
من هم چون پیامک برایم هزینه زاست! همینجا پاسخ می دهم:
دل منم پیش شما چه عارفانه سر زده بلور قلبتان کمی نازک بوده ترک زده!
نصب فراگیر و گسترده بیلبوردها و پلاکاردهای شهرداری بر در و دیوار شهر آنهم 24 ساعت بعد از اعلام نامگذاری سال«اصلاح الگوی مصرف»، اولین قدم برای تحقق اهداف این نامگذاری در پایتخت محسوب می شود... تا پایان سال را خدا به خیر کند!
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
این بیت از حافظ هیچ ارتباطی به بیستاک ندارد! تنها ربطش اینه که از جستجو کنندگان کلمه «بیستاک» در Google که روزانه صدبار به اشتباه از وبلاگ من دیدن می کنند٬ دلجویی کرده باشم!
از شرکت مربوطه خالصانه و عاجزانه می خواهم با ارائه اطلاعات کامل از این سرویس٬ بندگان خدا را از سرگردانی برهانند!
عشق یعنی این که از اندوه مردم نگذری
زندگی یعنی که از شور و ترنّم نگذری
باز ای داوود خوشخوان! لب فروبستی چرا؟
از کنار دردهامان بی تکلّم نگذری
باده پیش آرید، فروردین هشیاران رسید
حبّ مولا داشتن یعنی که از خم نگذری
یک سر سوزن به فکر زیردستان نیز باش
ای مسیح فرودین از چرخ چارم نگذری
خانة دل خانة شور است و شیدایی و شعر
بوی دف می آید این جا، با تألم نگذری
ای نسیم از خانة ما بی سلامی رد مشو
ای بهار از کوچة ما بی تبسّم نگذری
زندگی دریاست ، یک دریای پنهان در صدف
از دل دریای هستی بی تلاطم نگذری
دو روز مانده به عید، پدر حریر پاکتی دستش داد و گفت این عیدی آقای رئیس برای شماست...
حریر باز کرد و پول هایش را کنار گذاشت و به من گفت« اینو بخون...»
برای ما این نوشته جالب بود.
نوشته آقای رئیس برای حریر:
به نام خداوند پاکی ها زیبایی ها
حریر جان سلام
مبینا تقریبا دو روز یک بار از من گله می کند که چرا من را پیش حریر نمی بری و چون دلیل این کوتاهی من هستم خیلی دوست دارم که مرا ببخشی و دعایم کنی.
قول راستکی می دهم هر چه زودتر روی ماهت را زیارت کنم. دختر گلی مثل تو حتما پدر با ایمان و مهربان و مادر پرلطف و شایسته ای دارد. پس به وجود آنها افتخار کن و همیشه بدان که چون حرف آنها را گوش می کنی خدا حریر را خیلی دوست دارد.
عزیزم! از این که تند نوشتم مرا ببخش...
عیدت مبارک- همکار بابا ۸۷/۱۲/۲۸
نامه حریر به آقای رئیس
به نام خدای مهربون
سلام آقای مهندس
سلام مبینا جونم
ما بچه ها که بابای خبرنگار داریم به نبودنشون عادت کردیم. این روزها همش آقاهای دکتر را نشون می دادن و می گن آقا پلیسا و دکترا تو عید سر کار می رن. یعنی از خبرنگارا بیشتر؟
آقای مهندس اگه شما نباشین یا بابا مهدی و بقیه، کی این چیزا رو به مردم می گه و عکساشونو نشون می ده ؟ خبرنگارای بیچاره، پس کی اسم اونا رو می گه؟
آقای مهندس! مبینا هم اینارو می فهمه ولی اینقدر کیف داره وقتی بیدار بمونی تا بابا از سرکار بیاد و هی غرغر کنی! گله کنی... بعد هم بابا مثل همیشه یک قول الکی بده و بعد همه تعهدها را بندازه گردن مامان!
آقای مهندس! شما از من خواستین دعاتون کنم... من هم می گم « خدایا همه خبرنگارا و رئیس هاشونو ببخش که این همه زحمت بچه ها و زندگی و سرزمین عجایب رفتن را گردن مامانا می اندازن، خدایا گناه دارن اونا رو ببخش...»
آقای مهندس! با این صحبت ها شما هم نمی خواد زیر بار قول راستکی برید. شما همینطوری هم رئیس خوبی هستین که دلتون می خواد دل من و مبینا را شاد کنید. شنیدم شما گاهی وقتا عصبانی می شین که همه ازتون می ترسن، اما کسی که بتونه با حریر و مبینا خوب حرف بزنه، آدم مهربونیه، بقیش زیاد مهم نیست...
آقای مهندس! این بابای من هم خیلی مهربونه ها... چندساله که برای خبرنگاراش پاداش رد می کنه اما اسم خودشو نمی زنه. بعدش هیچکس بهش نمی گه خودت که از همه بیشتر زحمت کشیدی! بیرون از محیط کار هم اینطوریه ... براش مهم نیست کارهاش به اسم کس دیگه تموم بشه. اونجا بیشتر مراقبش باشین. ضمنا خیلی هم مغرور و گاهی لجبازه که احتمالا می دونین...
آقای مهندس! با این که تند نوشتین اما برعکس همه خبرنگارا خیلی خوش خط هستین. خیلی نگران تندی و کندی نباشین. من و بابا و مبینا و بقیه قبولتون داریم...
عید شما ٬ مبینا جون و مادر نازنینش هم مبارک
دختر همکار شما - حریر ۲/۱/۸۸
مهدی فروتن
حکایت نامه(ویژه نامه مرکز هنرهای نمایشی رادیو)
رادیو برای من یادآور خاطره هایی است که با آنها بزرگ شده و زندگی کرده ام. اولین خاطرات من و رادیو به اوایل دهه 60 برمی گردد که پدرم از مکه آمد و رادیو ضبط ته چمدانش روی طاقچه خانه ماندگار شد...
شاید نخستین صداهایی که از آن شنیدم، برنامه تقویم تاریخ بود؛ به گمانم ساعت شش ونیم صبح پخش می شد. بعدها برنامه صبح جمعه با شما، قصه ظهر جمعه و کلی برنامه دیگر به فهرست خاطره ها اضافه شد.
آن روزها تلویزیون ما دو شبکه بیشتر نداشت. برنامه کودک هم با مدت زمان کوتاهش ساعت 5 شروع می شد و همین بود که رادیو برای بچه های دهه 60 همیشه به عنوان خاطره ای فراموش نشدنی مانده است.
کمی که گذشت، شبکه های تلویزیونی زیاد شد و کار و درس ما هم زیاد. رادیوی ما روی همان طاقچه ماند. مادرم پارچه ای انداخت تا گرد و غبار روزگار کمتر رویش بنشیند.
حالا این روزها فقط در ماشین رادیو پیام گوش می کنیم؛ صبح ها که من و مامان حریر سر کار می رویم و او به مهد کودک، هر 15 دقیقه اخبار می شنویم و کلی موسیقی.
شنیده ام قرار است رادیو نمایش هم راه اندازی شود، چقدر دوست دارم مرا ببرد به خاطرات 20 سال پیش و برای 20 سال بعد دخترم حریر کلی خاطره خوب بسازد. دوست دارم محمدرضا سرشار باز هم قصه بگوید و من برای دخترم از آن روز ها بگویم.