این عکس تا چند روز بین هواداران و مخالفان آقای کاندیدا بحث های چالش برانگیزانه ای به راه انداخته بود! محور اصلی این بحث ها هم تکه مقوایی بود که در زیر یقه آقای کاندیدا به چشم می خورد!
۱. برای متفاوت بودن می توان همه کار کرد...
۲. بحث های انتخاباتی شامل همه چیز می شود
۳. بیکاری می تواند گریبان هم مخالفان و هم موافقان را بگیرد!
گوته

حریر و پرنیان ـ نمایشگاه کتاب ـ ۲۲اردیبهشت ۸۸

فیگور های این دو نفر ما را هم متعجب می کنه!
دوربین را که می بینند ظرف یکی دو ثانیه پوزیشن
خودشون را تعیین می کنند!

نمایشگاه کتاب ـ انتشارات مدرسه

دوم: ؟؟
دخترک یک ریز حرف می زند و پشت سر دوستش بد و بیراه می گوید.« ... هر کی ندونه من که می دونم تا دیروز کرم ساویز می زد...!»
سوم: ؟؟؟
سرباز ساختمان از پارک خودروی زن مقابل ساختمان خودداری می کند. لحظاتی بعد زن٬ موضوع را به پدرش اطلاع می دهد و به همراه او وارد محوطه می شود تا تکلیف همه را مشخص کند. چند دقیقه بعد یکی دو نفر به دفتر مسئولان بالاتر احضار می شوند!
چهارم: ؟؟؟؟
فرودگاه آمستردام ـفروردین۸۸
مرد عقب می ایستد تا مسافران با آرامش وارد سالن شوند. محترمانه کیف خانم مسنی را می گیرد و او را تا صندلی همراهی می کند...
همانروزـ همان پروازـ فرودگاه امام
مرد جلوتر از همه دیگران را هل می دهد تا از سالن بیرون بیاید. مرد با چهره ای حق به جانب به همه تنه می زند!
پنجم: ؟؟؟؟؟
«می کشمت»... مرد این حرف را به همسر سابقش می زند و از خانه بیرون می آید. با شکایت زن٬ این مرد یک ماه در منزل یکی از اقوام بیطرف تحت نظر پلیس کانادا قرار می گیرد و تحقیقات مفصلی برای این تهدید صورت می گیرد.(قابل توجه بعضی از متفکران اداره که به راهکارهای پیشگیری از وقوع جرم خیلی می اندیشند! ضمن این که اگر این راهکار اجرایی شود نیمی از ایرانی ها به دلیل استفاده مکرر از این واژه و کلمات مشابه٬ ماه به ماه و به صورت دوره ای منزل یکی از اقوام تحت نظر خواهند بود! چه شود
) قائله با وساطت پدر این پسر که استاد سرشناس ادبیات یکی از دانشگاه های تهران است٬ پایان می یابد...
دیروز نزد یکی از مدیران متعهد و حرفه ای رسانه بودم. بی وقفه از زحمات خود در عرصه رسانه می گفت که گاه با بی مهری روبرو بوده است. می گفت ندانم کاری بعضی دوستان هم بدتر از همه صدمه زده است. بیراه هم نمی گفت. زحماتش در بسیاری موارد٬ بی جواب مانده بود. گله مند بود که نزدیکانش نیز همراه خوبی نبوده اند. شاید فکر می کرد دیگران به اندازه او دغدغه ندارند یا حرص و جوش نمی خورند. اما این فشارهای روحی و جسمی بدجور آزارش داده بود و قضاوتش تا حدودی به همین مسئله برمی گشت.
من صداقت و تعهدش را باور کردم و دانستم که چقدر یک مدیر رسانه می تواند پردغدغه باشد و زیر ذره بین...
مشکل اینجاست که بعضی از آدمها مثل آقای مدیر٬ نگران تفویض اختیار به دیگران هستند.
ترس از اقدامی که اعتبار و آبرویشان را زیر سوال ببرد٬ این نگرانی را تا اندازه ای توجیه می کند. اما تربیت نیروی متخصص و متعهد٬ اعتماد به دیگران٬ ارزش گذاری و مدیریت منابع... این بار سنگین بر دوش را سبک تر می کند...
این روزها...
این روزها سردردهای گاه و بیگاه
فکر و خیال های وقت و بی وقت
تحلیل شرایط، ارزیابی موقعیت
این روزها...
اوضاع اداره درهم است و کسی به روی خودش نمی آورد
دوستان با کسب امتیازهای بادآورده، تاج سر اداره شده اند
بقیه لابد اجانب!
دوستان حاکمان بلامنازع این قلمرو گشته اند براساس این اصل که هیچگاه دشمنان براین قلمرو رسوخ و نفوذ نداشته اند!
و اکنون، دوستان تاج سر اداره هستند، تاج هایی نه چندان درخشان، نه چندان باشکوه، اما بر سر اداره مستقرند!
قبل تر، تاج سر که نداشتیم، مدیرکل سابق اصولا هیچ کس را لایق تاجیت! نمی دانست...
همه بی سرو صدا در آن سرزمین پادشاهی، زندگی می کردیم(امپراطور لقبی برای مدیرکل سابق بود که بعد از رفتنش به آن لقب نامیده می شد!)
تا این که یک روز بدون هیچ حرکت تحول گرایانه ای، پادشاه مقتصد و مغرور خودش عزمش را جزم کرد تا بر سرزمین دیگر فرمانروا شود. چنین شد که ما را ترک گفت و رفت. هرچند هویت و هستی این سرزمین تا کنون بر ما پوشیده مانده است!
اما حاکم کنونی نفس گیرانه در حال سلطنت است، چنان نابلد و آشفته که همه را درگیر این حکمرانی کرده و خواب و خوراک را از ساکنان شهرآرام ربوده است. شهر به ظاهر آرام است اما شهروندان این خاکستر آتشین، مثل بمب ساعتی زندگی به سر می کنند.
غریبه ها زیاد می آیند، تاج سرها تعدادشان متغیر است. تنوع سوژه سرگیجه آور... این شهر خاموش بدجوری چراغانی شده آنهم با چلچراغی پر از لامپهای کم مصرف!
راستی شنیده اید که لامپهای کم مصرف، برای بسیاری سردرد و تهوع ایجاد کرده است؟ پیگیری و درمان این عوارض، هزینه بالاتری در مقایسه با هزینه استفاده از لامپهای معمولی دارد!
این تصمیم عاقلانه٬ بهترین تبلیغ زودهنگام برای انتخابات دوره بعد بود...
آقای شهردار!
به عنوان یک کارشناس ارتباطات برای این تحلیل مناسب شرایط به شما تبریک می گویم...
دلم برای خودمان(کارمند) خیلی سوزید!
دلم برای ۱۱ واحد دیگر ساختمان که خالی بودند و فقط سالی یک بار برای مدیران مهیا می شد٬ هم خیلی سوزید!
دلم برای نامگذاری سال اصلاح الگوی مصرف هم سوزید!
دوستی می گفت که دلت نسوزه... کارمند جماعت برای تلافی همه بی عدالتی هایی که فکر می کنه در حقش شده٬ تخریب را حق خودش می دونه تا انتقام بگیره!
اما آیا مدیران ما به حق خودشان راضی هستند؟ آیا آنها قائل به برقراری عدالت در مورد خودشان هستند؟ آیا آنها حسی برای تلافی و تخریب ندارند؟ «وندالیسم» مدیر و کارمند نداره!
بعدش هم گفت: دلم برای کسانی که با حسن نیت٬ این مکان را برای شما در نظر گرفتند سوزید!
دو سه روزی مشهد بودم؛ دعاگوی دوستان٬ همین!
هر چند بعضی از اخلاق های فرمانده این پادگان را دوست ندارم اما جذبه و اقتدارش دوست داشتنی است. شواهد حاکی از آن است که مدیریتش در پادگان نیز چنین بوده است. عزم خود جزم کرده ام امسال برایش تولد بگیرم. برایم دعا کنید!![]()
نفر دوم که برای ویزیت داخل شد گفت:« آقای دکتر! برای رفتن به سر کار دیرم شده بود. آخه روز اول کارم بود. با عجله می دویدم که یک دفعه یک یخچال افتاد روی سرم!
سومی از بقیه حالش بدتر بود. گفت:« آقای دکتر توی یک یخچال بودم که یک نفر یخچال را از ارتفاع پرتاب کرد!
ما خیلی چیزها نمی دانیم حتی شاید ندانیم موارد زیر هم شاید رنگ ولایی داشته باشد!
اینکه ۴ ٬ ۵ نفری از دوستان را برای اشتغال به اداره دعوت کرد در حالی که نیروهای ثابت و رسمی اداره سر ریز هستند...
این که اتاق نیروهای ثابت اداره را تخلیه کرد و نیروهای دعوت شده فوق را در آن مستقر کرد...
این که نیروها را به «خودی» و «غیر خودی» تفکیک کرد و شعار داد که همه برای یک هدف تلاش می کنیم ...
همه اشکال کار اینجاست که ما حکمت خیلی چیزها را نمی دانیم!