تبليغاتX
حریر

این عکس تا چند روز بین هواداران و مخالفان آقای کاندیدا بحث های چالش برانگیزانه ای به راه انداخته بود! محور اصلی این بحث ها هم تکه مقوایی بود که در زیر یقه آقای کاندیدا به چشم می خورد!

۱. برای متفاوت بودن می توان همه کار کرد...
۲. بحث های انتخاباتی شامل همه چیز می شود
۳. بیکاری می تواند گریبان هم مخالفان و هم موافقان را بگیرد! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:28  توسط حریر  | 

هر کس باید روزانه یک آواز بشنود٬ یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند...

گوته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:7  توسط حریر  | 

 

                          

                                  حریر و پرنیان ـ نمایشگاه کتاب ـ ۲۲اردیبهشت ۸۸

 

 

                                         

                                           فیگور های این دو نفر ما را هم متعجب می کنه!
                                           دوربین را که می بینند ظرف یکی دو ثانیه پوزیشن
                                           خودشون را تعیین می کنند! 

 

 

                                           

                                                   نمایشگاه کتاب ـ انتشارات مدرسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط حریر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:48  توسط حریر  | 

عشق ما را می کشد تا  به ما حیاتی دوباره ببخشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط حریر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:40  توسط حریر  | 

   از این که امروز دیدم آدمها چه طور می توانند دیگری را لگدمال کنند٬ خرسند نیستم. امروز ناخرسندم نه برای خود... برای آن دیگری که بهترین ثانیه های ما و خود را گذاشت تا لباسی برازنده بدوزد اما وقتی جامه پوشیده شد٬ او را در بدترین شرایط از حریم خود راندند.
قدرشناسی هم چیز خوبی است... حالا اگر این قدرشناسی باید از آدمی باشد که خود مایه رنج دیگران هم بوده باز چیزی از این وظیفه نمی کاهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط حریر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط حریر  | 

اول: ؟
مرد وارد خیابان عبور ممنوع می شود. با اعتراض دستانش را به طرف تابلوی قرمز نشانه رفته و  از این که مرا روبروی خود می بیند عصبانی می شود. او که خود خلاف کرده هوار می کشد که مگر نمی بینی این خیابان عبورممنوع است! (؟)

دوم:   ؟؟
دخترک یک ریز حرف می زند و پشت سر دوستش بد و بیراه می گوید.« ... هر کی ندونه من که می دونم تا دیروز کرم ساویز می زد...!»

سوم: ؟؟؟
سرباز ساختمان از پارک خودروی زن مقابل ساختمان خودداری می کند. لحظاتی بعد زن٬ موضوع را به پدرش اطلاع می دهد و به همراه او  وارد محوطه می شود تا تکلیف همه را مشخص کند. چند دقیقه بعد یکی دو نفر به دفتر مسئولان بالاتر احضار می شوند!

چهارم: ؟؟؟؟
فرودگاه آمستردام ـفروردین۸۸
مرد عقب می ایستد تا مسافران با آرامش وارد سالن شوند. محترمانه کیف خانم مسنی را می گیرد و او را تا صندلی همراهی می کند...
همانروزـ همان پروازـ فرودگاه امام
مرد جلوتر از همه دیگران را هل می دهد تا از سالن بیرون بیاید. مرد با چهره ای حق به جانب به همه تنه می زند!

پنجم: ؟؟؟؟؟
«می کشمت»... مرد این حرف را به همسر سابقش می زند و از خانه بیرون می آید. با شکایت زن٬ این مرد یک ماه در منزل یکی از اقوام بیطرف تحت نظر پلیس کانادا قرار می گیرد و تحقیقات مفصلی برای این تهدید صورت می گیرد.(قابل توجه بعضی از متفکران اداره که به راهکارهای پیشگیری از وقوع جرم خیلی می اندیشند! ضمن این که اگر این راهکار اجرایی شود نیمی از ایرانی ها به دلیل استفاده مکرر از این واژه و کلمات مشابه٬ ماه به ماه و به صورت دوره ای منزل یکی از اقوام تحت نظر خواهند بود! چه شود) قائله با وساطت پدر این پسر که استاد سرشناس ادبیات یکی از دانشگاه های تهران است٬ پایان می یابد...   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط حریر  | 

 مدیران همیشه تصور می کنند که پرسنل شان باید همپای آنها کار کنند. احساس ذاتی تعهد در وجود پرسنل٬ عنصری است که به درخواست مدیر محقق نمی شود. ضمن این که مدیر به دلیل پذیرفتن مسئولیت٬ اصولا هزینه و زمان بیشتری باید صرف پیشبرد اهداف سازمانی کند. افرادی که در این مسیر  به مدیر نزدیک ترند٬ شاید به اختیار خود تمایل به ارائه خدمات بیشتری داشته باشند اما لزوما این توقع را از دیگران نمی توان داشت.

دیروز نزد یکی از مدیران متعهد و  حرفه ای رسانه بودم. بی وقفه از زحمات خود در عرصه رسانه می گفت که گاه با بی مهری روبرو بوده است.  می گفت ندانم کاری بعضی دوستان هم بدتر از همه صدمه زده است. بیراه هم نمی گفت. زحماتش در بسیاری موارد٬ بی جواب مانده بود. گله مند بود که نزدیکانش نیز همراه خوبی نبوده اند. شاید فکر می کرد دیگران به اندازه او دغدغه ندارند یا حرص و جوش نمی خورند. اما این فشارهای روحی و جسمی بدجور آزارش داده بود و قضاوتش تا حدودی به همین مسئله برمی گشت.
 من صداقت و تعهدش را باور کردم و دانستم که چقدر یک مدیر رسانه می تواند پردغدغه باشد و زیر ذره بین...

مشکل اینجاست که بعضی از آدمها مثل آقای مدیر٬ نگران تفویض اختیار به دیگران هستند.
ترس از اقدامی که اعتبار و آبرویشان را زیر سوال ببرد٬ این نگرانی را تا اندازه ای توجیه می کند. اما تربیت نیروی متخصص و متعهد٬ اعتماد به دیگران٬ ارزش گذاری و مدیریت منابع... این بار سنگین بر دوش را سبک تر می کند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:35  توسط حریر  | 

  ما و کارگران ساختمان٬ دیروز حقوق جزا داشتیم!  این روزها دانشگاه در یک ساختمان نیمه کاره پذیرای ماست...
کارگر ته راهرو همکارش را صدا می زد تا گچ و سیمان ببرد. خلاصه دیروز «جرم محال و عقیم» با هوار اکبر و کریم حسابی درآمیخته شد! 
اما عجب رشته ای است این حقوق... انصافا نیمی از عمر٬ بدون آن بر فناست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:41  توسط حریر  | 

 

این روزها...

این روزها سردردهای گاه و بیگاه

فکر و خیال های وقت و بی وقت

تحلیل شرایط، ارزیابی موقعیت

این روزها...

اوضاع اداره درهم است و کسی به روی خودش نمی آورد

دوستان با کسب امتیازهای بادآورده، تاج سر اداره شده اند

بقیه لابد اجانب!

دوستان حاکمان بلامنازع این قلمرو گشته اند براساس این اصل که هیچگاه دشمنان براین قلمرو رسوخ و نفوذ نداشته اند!

و اکنون، دوستان تاج سر اداره هستند، تاج هایی نه چندان درخشان، نه چندان باشکوه، اما بر سر اداره مستقرند!

قبل تر، تاج سر که نداشتیم، مدیرکل سابق اصولا هیچ کس را لایق تاجیت! نمی دانست...

همه بی سرو صدا در آن سرزمین پادشاهی، زندگی می کردیم(امپراطور لقبی برای مدیرکل سابق بود که بعد از رفتنش به آن لقب نامیده می شد!)

تا این که یک روز بدون هیچ حرکت تحول گرایانه ای، پادشاه مقتصد و مغرور خودش عزمش را جزم کرد تا بر سرزمین دیگر فرمانروا شود. چنین شد که ما را ترک گفت و رفت. هرچند هویت و هستی این سرزمین تا کنون بر ما پوشیده مانده است!

اما حاکم کنونی نفس گیرانه در حال سلطنت است، چنان نابلد و آشفته که همه را درگیر این حکمرانی کرده و خواب و خوراک را از ساکنان شهرآرام ربوده است. شهر به ظاهر آرام است اما شهروندان این خاکستر آتشین، مثل بمب ساعتی زندگی به سر می کنند.

غریبه ها زیاد می آیند، تاج سرها تعدادشان متغیر است. تنوع سوژه سرگیجه آور...  این شهر خاموش بدجوری چراغانی شده آنهم با چلچراغی پر از لامپهای کم مصرف!

راستی شنیده اید که لامپهای کم مصرف، برای بسیاری سردرد و تهوع  ایجاد کرده است؟ پیگیری و درمان این عوارض، هزینه بالاتری در مقایسه با هزینه استفاده از لامپهای معمولی دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:56  توسط حریر  | 

یکی از زیباترین تصمیمات یک دولتمرد در چند دهه اخیر: انصراف دکتر قالیباف از کاندیداتوری در این دوره!

این تصمیم عاقلانه٬ بهترین تبلیغ زودهنگام برای انتخابات دوره بعد بود...
آقای شهردار!
به عنوان یک کارشناس ارتباطات برای این تحلیل مناسب شرایط به شما تبریک می گویم... 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:36  توسط حریر  | 

دو سه روزی مشهد بودم در یک آپارتمان مدیرکلی که یقینا با اعمال این همه سلیقه٬ بعید بود که مهندس و دکوراتورش مشهدی بوده یاشند!  آپارتمانی مدرن با همه وسائل فرهنگی! و چیدمانی زیبا که فضای خوبی را برای اقامت کوتاه مدت ما فراهم کرده بود.

دلم برای خودمان(کارمند) خیلی سوزید!

دلم برای ۱۱ واحد دیگر ساختمان که خالی بودند و فقط سالی یک بار برای مدیران مهیا می شد٬ هم خیلی سوزید!

دلم برای نامگذاری سال اصلاح الگوی مصرف هم سوزید!

دوستی می گفت که دلت نسوزه... کارمند جماعت برای تلافی همه بی عدالتی هایی که فکر می کنه در حقش شده٬ تخریب را حق خودش می دونه تا انتقام بگیره!

اما آیا مدیران ما به حق خودشان راضی هستند؟ آیا آنها قائل به برقراری عدالت در مورد خودشان هستند؟ آیا آنها حسی برای تلافی و تخریب ندارند؟ «وندالیسم» مدیر و کارمند نداره!

بعدش هم گفت: دلم برای کسانی که با حسن نیت٬ این مکان را برای شما در نظر گرفتند سوزید!

دو سه روزی مشهد بودم؛ دعاگوی دوستان٬ همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط حریر  | 

جشن تولد در یک خانواده نظامی هم دنیایی دارد! دیروز حریر چنین جشنی را تجربه کرد. عموی حریر 25 ساله می شد. ۱۷، ۱۹ ، ۲۵  ۲۷٬ ٬۲۹٬ ۳۱ ۳۳٬سن عموهای حریره!  نظم در این خانواده نظامی در تمام ابعاد به چشم می خورد!

هر چند بعضی از اخلاق های فرمانده این پادگان را دوست ندارم اما جذبه و اقتدارش دوست داشتنی است. شواهد حاکی از آن است که مدیریتش در پادگان نیز چنین بوده است. عزم خود جزم کرده ام امسال برایش تولد بگیرم. برایم دعا کنید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:6  توسط حریر  | 

مشکلات٬ انسان های بزرگ را متعالی می سازد و انسان های کوچک را متلاشی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط حریر  | 

اولین مریض دکتر وقتی وارد اتاق شد با ناله از علت مراجعه اش گفت.« آقای دکتر! وقتی وارد خانه شدم احساس کردم کسی داخل خانه است با سرعت به طرف پنجره رفتم دیدم فردی با سرعت دور می شود با عصبانیت یخچال کنار بالکن را بلند کردم و به طرفش پرتاب کردم که کمرم گرفت...

نفر دوم که برای ویزیت داخل شد گفت:« آقای دکتر! برای رفتن به سر کار دیرم شده بود. آخه روز اول کارم بود. با عجله می دویدم که یک دفعه یک یخچال افتاد روی سرم!

سومی از بقیه حالش بدتر بود. گفت:« آقای دکتر توی یک یخچال بودم که یک نفر یخچال را از ارتفاع پرتاب کرد!   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط حریر  | 

کار «ولایی» کردن چند ماهی است ذهن بچه های اداره را مشغول کرده... امروز فهمیدیم مدیرکل که اولین بار این مفهوم را مطرح کرد٬ خودش هم در این حوزه٬ ذهن مشوش و معلقی دارد. البته حاجی آقا که خودش اینطور فکر نمی کند. اصولا همیشه سخنش را به صواب نزدیک می داند و چه بسا عین صواب...!
به اعتقاد وی فراموش کردن مادیات و در نظر داشتن رضای خدا و امام زمان(عج)٬ مصداق کار ولایی است.  و هیچکس هنوز نتوانسته به مدیرکل تبیین کند که ما با این اصل٬ مشکلی نداریم و کسب درآمد و امرار معاش در کنار  این مسئله تضادی ندارد. آیا بازگرداندن حقوق ما به خزانه دولت کار ما را ولایی می کند؟


ما خیلی چیزها نمی دانیم حتی شاید ندانیم موارد زیر هم شاید رنگ ولایی داشته باشد!
اینکه ۴ ٬ ۵ نفری از دوستان را برای اشتغال به اداره دعوت کرد در حالی که نیروهای ثابت و  رسمی اداره سر ریز هستند...
این که اتاق نیروهای ثابت اداره را تخلیه کرد و نیروهای دعوت شده فوق را در آن مستقر کرد...
این که نیروها را به «خودی» و «غیر خودی» تفکیک کرد و شعار داد که همه برای یک هدف تلاش می کنیم ...

همه اشکال کار اینجاست که ما حکمت خیلی چیزها را نمی دانیم!

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:14  توسط حریر  |