خیابان ویلا، سه شنبه 5 خرداد ماه 1388، ساعت 16
1. امروز استاد در امتحان میان ترم با طرح یک پرونده، پرسیده بود اگر شما وکیل این پروند ه بودید چگونه از فرد الف دفاع می کردید؟ با وجود این که از نتیجه کار بسیار راضی بودم ولی مطمئن شدم وکیل شدن فقط به خوب حرف زدن نیست و بحث خیلی مهم تر از این حرف هاست! از همه مشوقان عزیزدر همین جا تشکر می کنم و... !
همان خیابان، همان روز، ساعت 17
2. تماس های مکرر مهدی... و بی جواب. من سر جلسه هستم.
عصبانی است. از این که مجبور شده به خاطر امتحان من دو ساعتی حریر را نگه دارد، عصبانی است.
مهدی در تمام ماه های گذشته بهترین مشوق من برای ادامه تحصیل بوده ولی حالا...
کار خبرگزاری در این ساعت و موقعیت با امتحان من در هم پیچیده است...
اول خبرگزاری، بعد حریر، من، امتحان و دیگر هیچ!
همان خیابان، همان روز، تقریبا ساعت 18
3. بهار، دوست عزیزم که برای شرکت در سمیناری در ایران حضور دارد، بعد از کلاس با من تماس می گیرد. مهدی تقریبا بدون خداحافظی می رود ومن کنار خیابان سپند پارک می کنم و نیم ساعتی با بهار گپ می زنم. چقدر خوب حرف می زند. حالا من بیشتر از این که به تحصیلات او افتخار کنم به حس و نیت او برای ماندن افتخار می کنم. بدون هیچ کلیشه و شعاری...
می گوید:« اگر آرامش ظاهری می خواهی آنجا هست اما درون متلاطم خود را چه می کنی؟ وقتی نمی توانی به چیزهایی که آنها را به خنده می اندازد بخندی یا خیلی چیزهای خوب را آنجا گم می کنی و پیدا نمی کنی...
همان خیابان، همان روز، تقریبا ساعت 19
4. « شفق منطقی» به من زنگ می زند. من در دانشگاه دوست پیدا کرده ام. مهربان است مثل خیلی ها... از همه بابت مراقب من است. کلاسها، نمونه سوالات، امتحانات...
خانه، همان روز، ساعت 20 و ...
5. نتیجه: من همین جا می مانم. چون شفق هست. بهار هم می آید، ...
و
من قرار است مشوقان عزیزم را ناامید نکنم! از همه مهمتر خبرگزاری را که نمی توان همینطوری گذاشت و رفت!!