تبليغاتX
حریر - چهار سال بعد...

امروز شهر تا صبح بیدار است. خط و نشان ها، پارچه ها و رنگ ها زیر نور مهتاب تا سحر تاخت و تاز می کند. فریادها، دروغ ها، راستی ها ، کجی ها... بعد به یک باره خاموش می شود و شنبه کینه ها سر باز نمی کند!

پسرک با هیجان فریاد می زند من صهیونیست هستم... من و بابام هردو.

به زور ده سال داشته باشد. از او توقعی نیست. خیلی ها بدتر از این می گویند. در این معرکه متشنج، هیچ توقعی نیست، از هیچ کس...

حالا شهر پر از التهاب است. به دور از بداخلاقی ها، زیر پوست شهر، هیجان و شور تزریق شده است. کسی به خاطر نبودن ماشین و معطل شدن در خیابان غر نمی زند... اما من به خاطر چهار ساعت و بیست دقیقه گیر افتادن در گره کور ترافیک عصبانی و خسته می شوم. میدان ولیعصر به زور پرچم و پوسترکاندیدای اولی را  داخل ماشین می اندازند. پل سیدخندان که می رسم هواداران کاندیدای دومی که چشمشان به آنها می خورد، جلوی ماشینم را می گیرند و چند شعار مرتبط می دهند! از ترس شیشه را بالا می برم. حریر حسابی ترسیده است و با بغض می گوید باز هم این آدمهای لوس و بی تربیت...!

 سرم را که روی فرمان می گذارم می فهمند من اهلش نیستم٬ معجزه آسا از مهلکه بیرون می آیم. در همین شلوغی ها بخش مهمی از امتحان روز بعد را می خوانم.

تحلیل های داغ ماشین کناری، مکالمات دخترها با پسرهایی که در روز عادی محل آنها نمی گذارند و کلاج ترمزکردن های دیر به دیر، گاه گاهی حواسم را پرت می کند.

و هنوزخسته این راه طولانی. چهار سال بعد؟ ...

چهارسال بعد هم من در چنین روزهایی در حال سپری کردن امتحانات هستم؟

چهار سال بعد حتما این مسیر را برای تردد انتخاب نمی کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:6  توسط حریر  |