تبليغاتX
حریر - روزگار و آدم هایش...

  مرد در غرفه نمایشگاه نشسته بود. بی سروصدا... تمایلی نداشت با کسی حرفی بزند. دست دست می کرد زودتر از منظر بازدیدکنندگان محو شود. برخلاف قبل که دوست داشت در مرکز توجه باشد و  زیاد صحبت می کرد. درباره همه چیز نظر تخصصی ارائه می داد. دوست داشت وقتی حرف می زند از تاریخچه آن شروع کند! خیلی خیلی دوست داشت رئیس باشد.  دوست داشت کار مردم را  هم راه بیندازد و در این راه حرف های بی پشتوانه هم گاهی می زد فقط برای شادی دل مردم...!

  ولی حالا سکوت و حاشیه نشینی را ترجیح می دهد. اولین بار بود که این گونه می دیدمش. ولی اولین بار نبود که می دیدم روزگار چه بر سر آدم ها می آورد. اولین بار هم نبود که می دیدم که یک آدم از آن بالا چطور پایین می آید...

ولی کاش می دانست که شرایط همیشه تغییر می کند و روی هیچ چیز نمی توان حساب کرد. کاش تصمیم می گرفت واقع بین تر باشد و شرایط کنونی اش را طوری رقم بزند که فردا همه از او خاطره خوب داشته باشند!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:16  توسط حریر  |